تبليغاتX
وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86
 
وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86
وبلاگ عمومی ورودی های 86 دانشگاه خوراسگان - بحث و تبادل نظر در هر زمینه
صفحه نخست             مدیر وبلاگ            پست الکترونیک         آرشیو مطالب         عناوین مطالب
درباره وبلاگ


وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86
سلام به همه و سلام به هیچ کس ....


بعد از ساید چند سال اومدم اینجا دیدیم همه خاطراتو .... مرور کردم .... چقدر زیبا بود


با خودم گفتم بهش برسم که حداقل یه جایی باشه واسه مرور خاطرات


قالبو عوض کردم - لینکای شکسته رو تاجایی که بشه رفرش می‌کنم 


یه لینکم به جاهایی که الان میشه پیداتون کرد می‌ذارم .


به امید آینده‌ای روشن واسه همه بچه‌ها.


دلم واسه همه تنگ شده .....

91/02/15 :: 17 ::  نويسنده : بهنام ستار

هر وبلاگی پایانی دارد و این پایان این یکی است.

مطالب مرا از www.totestan.mihanblog.com

دنبال کنید.

خدا حافظ همه ما باشد.

88/12/20 :: 23 ::  نويسنده : محمدرضا آزادی

 

● نويسنده: Hamid Dabashi

● منبع: Hamshahri Newspaper

 

 

ادوارد سعید

 

مجاورت نزديك با كوهي با شكوه هم جنبه هاي خوب دارد و هم بد. آدم در عين حال با بخشندگي علفزارهاي آن و گشاده دستي  دامنه هاي آن مورد لطف قرار مي گيرد و با اين حال هرگز نمي بيند كجا نشسته است، زير سايه كدام بزرگي، آسودگي فراگيرنده كدام اطمينان. جلال كوهستانها- هيماليا، راكيز، البرز- را فقط مي توان از دور ديد، فقط از فاصله ايمن دريافت ديداري، هوشمندانه، حساس و هيبت انگيز مكان آنها.


عده بسيار خوشبخت اندكي- كه اكنون دلتنگ و غمگين هستند- افتخار آن را داشته اند كه ادوارد سعيد را دوست بخوانند، عده اي كمتر يك همكار، كمتر از آن يك رفيق، فقط به تعداد انگشتان يك دست همسايه- هر چقدر به ادوارد سعيد نزديك مي شديد، انسانيت صميمانه، سادگي بي پيرايه وي و شخصيت فراگيرنده آرامش بخش، دوست داشتني محبت آميز او در مقام شوهر، پدر، پدر شوهر، عمو و پسر عمو- عظمتي را كه وي داشت، پنهان مي كرد و بر آن سايه مي افكند. اي ميل ها و پست  صوتي ما هنوز پر است از كلمات گرانبهاي او، دلداري هاي به موقع، شوخ طبعي روايتي، پرسشهاي پيش پا افتاده، توصيه پر ارزش او- همه اين پيامها عزيزتر از آن است كه پاك شود و صميمانه تر از آنكه با كسي در ميان گذارده شود. ما همه به مانند پرندگاني بوديم كه در پيرامون سخاوت بام وي پرواز مي كرديم، گلهاي قاصدك كوچك شادمان در سايه خانه وي، موجوداتي ريز كه در دامنه هاي كريم كوهي كه بود، چرا مي كرديم.


شهريار آرماني ما، جنگاور نيرومند، صلاح الدين مباحثات ما با مخالفان ديوانه، منبع سلامت عقل ما به هنگام نوميدي، تسكين به هنگام اندوه، اميد به انسانيت خود ما ديگر در قيد حيات نيست.


در غياب وي اكنون مي توان زماني را به ياد آورد كه شما بوديد و او بخشي از وجدان نقاد شما، سرشت خلاقانه شما، وجود شما در جهان نبود- هنگامي كه وي از پشت سر تك تك كلماتي را كه مي نوشتيد، نگاه نمي كرد.


اگر قرار نيست ياد آوري زماني كه شما بوديد و او براي شما لازم نبود، تمريني در بيهودگي باستانشناختي باشد، بايد فاصله و مغايرت بين حكمت مدرسي با حياي آموزشي را كه نسل روشنفكران مهاجر من گذراندند و اطمينان به نفس و جرأتي را كه امروز مي توانيم با آن در برابر بخت عجيب و غريب بايستيم، در نظر بگيريم، يعني دست در دست برادران و خواهرانمان از نژادها و ملل،  عقايد و آشوب و بگوييم: «نه!»


امروز نوعي همبستگي مقصود بين دسته اي از شورشيان و طغيانگران وجود دارد- كافران در ميان ما هستند و يهوديان، مسيحيان و مشركان، هندويان و مسلمانان، ملحداني كه هستيم ولا ادريان، بوميان و مهاجران- كه حقيقت را با صداي ادوارد سعيد، پژواك صداي دسته جمعي ما، در برابر قدرت به زبان رانند. اينكه چگونه به اينجا رسيديم- جايي كه هستيم، با گويشهايش مي شنويم، با چشمهايش مي بينيم، با زبانش حرف مي زنيم- سؤالي براي ايجاد سابقه تاريخي نيست بلكه پرسشي براي يافتن جرأت اخلاقي است.


اكنون در لحظه اي اسطوره اي كه ادوارد سعيد ما را به حال خود رها كرده و به جرگه مظاهر اسطوره اي پيوسته است، درست زماني است كه همان طور كه وي موقعي گفته بود، سياهه اي به سبك گرامشي از مكان خود به دست آوريم- زماني با او و اكنون بدون او. امروز جهان همزمان در غياب وي فقيرتر و با اين حال از رهگذر خاطره وي غني تر است- و دقيقاً در اين محال نما هسته هاي مخالفت ما، وعده  آينده ما، ابهت سوگند ما در مكان مقدس پاي تابوت وي قرار دارد.


من جزو آن نسلي از روشنفكران مهاجر هستم كه منشأ و سرشت هوش نقادانه خود را انتشار شرق شناسي ادوارد سعيد (در سال 1978) مي داند. شمايل شخصيت نقادانه ما، صداي مخالفت ما، بافت سياست ما و خود سرشت جرأت ما همه ريشه در تمام تاروپود اين متن روشنگر دارد. در سال انقلاب ايران 1979 كمتر از يك فصل پس از انتشار شرق شناسي بود كه ساموئل كلاوزنر كه به ما تئوري و روش درس مي داد، به شيوه اي سراپا بي روح براي نخستين بار مرا با اين دستاورد چشمگير ادوارد سعيد آشنا كرد. آن زمان دانشجوي تحصيلات تكميلي در دانشگاه پنسيلوانيا و در حال تكميل رشته دوگانه اي در جامعه شناسي و فرهنگ و مطالعات بودم. پيش از آنكه شرق شناسي را مطالعه كنم (يا بهتر بگويم آن را با يك نفس عميق و ارضاء كننده استنشاق كردم- آن را مانند ليمونادي تازه در يك روز گرم تابستان نوشيدم)، آثار كارل ماركس، ماكس شلر، ماكس وبر و جورج هربرت ميد را درباره جامعه شناسي دانش خوانده بودم. استدلالي كه سعيد در شرق شناسي كرده بود، دقيقاً از زاويه اي از جامعه شناسي دانش تراويده بود كه اين كلمات را در آن توالي خاص خرد و سخنوري خوانده بودم. تا اواسط دهه 1970 نسل جامعه شناسان من در دانشگاه پنسيلوانيا در قالب يك برنامه  درسي منسجم و تا حدي غيرمعمول شروع به خواندن ميشل فوكو كرده بودند.


بايد در نظر داشت در آن زمان رشته جامعه شناسي به سرعت در اختيار جمعيت نگاري و تحقيقات خط مشي با بودجه دولت فدرال قرار گرفته بود. روندي قهقهرايي كه هرگز اين رشته كه زماني پيشتاز بود، از آن رهايي نيافت. اما در آن زمان در دانشگاه پنسيلوانيا، فيليپ ريف، ديگبي بالتسل، ساموئل كلاوزنر، هارولد برشادي، ويكتور ليدز و فرد بلاك نظريه پردازان جدي با رويكرد نسبتاً كلي به مسائل جامعه شناختي بودند. من رساله دكتري ام را با راهنمايي فيليپ ريف در جنبه جامعه شناختي كارم و جورج مقدسي فقيد در جنبه اسلامي نوشتم. اما هسته اي كه شرق شناسي در وجدان نقاد من كاشته بود، هرگز افكار مرا ترك نكرد. ما اين كتاب را در آن ترم پاييزي سرنوشت ساز در سال 1979 با ساموئل كلاوزنر در آن اتاق كوچك و كم نور در طبقه پنجم ساختمان مك نيل جنب گذرگاه لاكست در دانشگاه پنسيلوانيا خوانديم. درست در بحبوحه بحران گروگانگيري در ايران كه مي توانستم صداي دانشجويان ليسانس دانشگاه پنسيلوانيا را بشنوم كه دسته جمعي و هماهنگ فرياد مي زدند: «ايران را با بمب  اتمي بزنيد، ايراني ها را ناقص كنيد!»


اگر شرق شناسي را از آن برنامه درسي و ادوارد سعيد را از خودآگاهي ما خارج مي كردند، نسل روشنفكران مهاجر من مشتي افراد سرخورده مستعد افسردگي مزمن مي شدند و يا در غير اين صورت عده اي كه برقراري ارتباط با آنان نفرت انگيز است و به طور رقت انگيزي به خبر چينان بومي مختلف تبديل مي شدند- روحشان را به سلاطين بي روح در دي سي (واشنگتن) يا در غير اين صورت به پدرسالاران سالخورده در پرينستون مي فروختند. 


تا پيش از شرق شناسي، هيچ اطلاعي از كار ادوارد سعيد در نقد ادبي نداشتم و تا سالها پس از فارغ التحصيلي از آن غفلت كردم. شرق شناسي بود كه مشي تفكر و نگارش من را در مورد تاريخ اسلامي نوين يا قرون وسطي يا تاريخ روشنفكري ايران رها نمي كرد. از آن پس، سفري را شروع كردم كه همزمان حرفه اي بود و شخصي، اخلاقي و روشنفكري كه مرا عملاً به درگاه وي در دانشگاه كلمبيا آورد- جايي كه اكنون در آن تدريس مي كنم. تا روزي كه بميرم، نقطه دقيق جنب سالن نمايش ميلر در گوشه تقاطع خيابان برادوي و خيابان 116 را به ياد خواهم داشت، يعني جايي كه اول بار ادوارد را ديدم و پيش او رفتم و خودم را معرفي كردم- سپاسگزاري صدايي آزاد شده در احوالپرسي ام بود.


نخستين بار ادوارد سعيد را از شرق شناسي و سپس نوشته هايش در مورد فلسطين كشف كردم و از آنجا به تأملات رهايي كننده اش در مورد انقلاب ايران و سپس از آنجا آموزشي تقريباً يسوعي گونه را در تك تك كتابي كه مي نوشت و اكثريت نوشتارها و مقالات وي آغاز كردم. آنها را مي خواندم و باز مي خواندم، مانند دانشجوي وظيفه شناسي كه آماده امتحان دكتري مي شود، هر چند كه مدتها بود خودم امتحان دكتري برگزار مي كردم.


امروز از ميان بي شمار چيزهايي كه از ادوارد سعيد ياد گرفتم، هيچ كدام برايم مهمتر از فصاحت پرشور و صدايش نيست- شكوه، اطمينان، جرأت، شجاعت و طمأنينه و شيوه سخن او كه بدون آن نسل روشنفكران مهاجر من اسير دانشگاهيان مزدور و روزنامه نگاران حاضر در حكومتي بوديم كه اكنون به ناودان رسانه هاي همگاني سرازير شده اند و آسيب شناسي هاي خود را با لهجه غليظ غربي، فارسي يا جنوب آسيايي بيان مي كنند و با اين حال از «ما» تهوع آوري دم مي زنند كه هم پيمان معماران ورشكسته اين امپراتوري غارتگر است. در صداي ادوارد سعيد، در حالت شاهزاده خصال و اطمينان به نفس آمرانه وي، لحن شكننده مخالفتهاي تقريباً خاموش ما و سستي كلام ما در اين خصوص بر مشكلات فائق مي آمد.


از طريق ادوارد سعيد بود كه يكباره دوستاني يافتيم كه اصلاً نمي دانستيم داريم، دوستان و خانواده هايي كه هرگز تصور نمي كرديم در محلات ما هستند- آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين به يكباره به بسط خانه ما دور از ميهن تبديل شد. خوزه مارتي را از طريق ادوارد سعيد كشف كردم، همان طور كه كوجين كاراتاني، چينوآچبه، اقبال احمد، طارق علي، رانجيت گوها، گاياتري اسپيواك، شيموس دين، ماسائومي يوشي، نگوگي واتيونگو، وي معناي تازه اي از همه كسان ديگري كه فكر مي كرديم مي شناسيم براي ما پديد آورد- امه سزر، فرانتس فانون، ماهاتما گاندي، محمود درويش، ناظم حكمت، ولاديمير ماياكوفسكي، فيض احمد فيض.


زماني كه رنگ پوست ما تدريجاً مرز رنگي را كه ظالمانه بين سياهان و سفيدپوستان در آمريكا كشيده شده بود درنورديد- سياهان و سفيدپوستاني كه در زواياي مربوط خود در اطمينان نابجا نسبت به نژادشان جدا شده بود- ما آسيايي ها و آمريكاي لاتيني ها، اعراب، تركها، آفريقايي ها، ايراني ها، ارمني ها، كردها، افغانها و جنوب آسيايي ها به طور آني فراتر از شاخص غيرمعمول اصل ما و به سوي همبستگي مقصود نوظهور خويش، شرافت دست دادن ما با ادوارد سعيد، به هم پيوستيم.


تا سالها پس از آنكه به كلمبيا آمده بودم، نمي توانستم ادوارد سعيد عمومي، افسانه وار و تصويري را با ادوارد بلافصلي كه  آشنايي و دوستي، رفاقت و همبستگي ام با او فزوني مي گرفت، آشتي دهم. گويي يك ادوارد سعيد با عظمت براي بقيه جهان و آنگاه ادواردي ديگر براي گروهي اندك و خوشبخت بود. اين دو دقيقاً آشتي ناپذير نبودند: آن دو يك سؤال مطرح مي كردند، فاصله اي براي پيمودن- چگونه مي شود موجودي فناپذير و اين قدر شكننده، سست و قابل دسترسي، چهره اي جهاني و اين قدر عظيم، استعماري و تمثيلي پديد  آورد؟


دو سال پيش كه شارلاتاني بدنام در نشريه اي چاپ نيويورك به من افترا وارد كرد و سايتي ننگين را براي بي حيثيت كردن موضع علني ام در برابر جنايتهاي مجرمانه اي كه از آن حمايت مي كند، راه اندازي كرد، صندوق پست صوتي ام پر از پيامهاي نژادپرستانه، زشت و تهديد آميز از سوي گروه حاشيه اي ديوانه اي بود كه وي رها كرده بود. درست در ميانه اين سخنان زشت، گويي به گونه اي معجزه آسا، پيامي از ادوارد بود- نسيم هواي تازه، تجديد حيات كننده، سرورانگيز، اطمينان بخش، زندگي بخش: «حميد عزيزم، ادوارد هستم....» زندگي به شكل شگفت انگيزي زيبا شد. شادي رسيدن به پيام ادوارد سبب مي شد دائماً به آن سخنان زشت گوش دهم. چيزي مبارك در صدايش بود- اميد به انسانيت را اعاده مي كرد. امروز در مراسم ختم ادوارد، اندك افراد دل شكسته اي كه توانستند از پشت تابوت داران ادوارد بنگرند، بار ديگر شاهد بازگشت اعجا ب آور اميد بودند، يعني زماني كه دانيل بارن بويم پيش درآمد باخ را به سبك E-Flat از بخش اول Well- Tempered clavier براي اداي احترام موسيقايي به دوست درگذشته اش نواخت. كساني كه در نزديك اين معجزه بودند، ديدند و شنيدند كه وداع محبت آميز استاد ديگر صرفاً يك پيانو نواز چيره دست نيست كه قطعه موسيقي زيبايي را مي  نوازد- بلكه از سخن گفتن دانيل بارن بويم با ادوارد سعيد به زبان مشترك برگزيده خود افتخار و اعتلا براي آخرين بار آگاه بودند.


ادوارد سعيد تجسم متحرك اميد بود- يك حادثه خارق العاده كه جرقه اي فوق العاده را در مردمان از هر جهت عادي كه سر راه او قرار مي گرفتند، مي جست و مي يافت.


سالها قبل زماني كه عمل جراحي قلب باز داشتم و دوست و همكار عزيز و اكنون درگذشته ام مقده النويحي تازه مبتلا به سرطان تخمدان تشخيص داده شده بود، ادوارد حمايت فوق العاده اي مي كرد: به طور منظم به ما سر مي زد، كتابها و مقالات جديدش را برايمان مي فرستاد، دست نويسهاي ما را مي خواند، آنچه را مابعد مدرنهاي ما مي خواند به سخره مي گرفت- او صداي خنده ما بود، رنگ شادي ما، شمايل اميد ما. مقده سالها با سرطان بدخيم خويش مبارزه كرد تا بچه هاي كوچكش به سن نوجواني رسيدند. من با سرنوشت مادر زادم به هماوردي برخاستم و زنده ماندم- ادوارد، الگوي شكيبايي ما، سنجه حقيقت ما، معناي جسارت ما براي رفتن به كلاس بود.هر چقدر به ادوارد نزديكتر مي شدم، به نظر مي رسيد محالتر بتوان دقيقاً گفت چه چيزي است كه در ساختار اين شخصيت قهرمان گونه چنين ابعاد اسطوره اي به كار رفته است- آن زمان بيش از حد به كوه نزديك بودم، غرق در زيبايي آن، غافل از عظمت  آن. اما حتي در ملأ عام، روايت زندگي اش كه ادوارد منتشر كرد، تفاوتي نداشت. آدم كتاب خارج از مكان (1999) او را كه مي خواند، بيهوده به دنبال نشانه، توالي خاصي از علل و صفات تاريخي يا روانشناختي مي  گردد كه بداند چه رخدادهاي بزرگ يا مهمي به ايجاد حياتي مي انجامد كه از نظر اخلاقي رفيع است. همه چيز درباره ادوارد سعيد نسبتاً عادي است، اما ماجرايي خارق العاده از وقايع معمولي همين زندگي شكل گرفت. 


در سال 1935 در فلسطين به دنيا آمد و به ياد شاهزاده ويلز ادوارد نام گرفت. وي مانند ميليونها فلسطيني ديگر در جهان عرب زندگي خود را در تبعيد به سر برد. در آمريكا به دبيرستان مونت  هرمون و پس از آن براي تحصيلات دانشگاهي به پرينستون  و هاروارد فرستاده شد. ادوارد سعيد از هيچ رويداد خارق العاده اي صحبت نمي كند كه كسي بتواند به عنوان لحظه تعريف  كننده چهره اسطوره اي كه تا وقت مرگ نابهنگام خود داشت، معين، تجزيه و تحليل و نظريه پردازي كند.


شناختن شخص ادوارد سعيد مطالعه اي در چگونگي پديد آمدن قهرمانان از گوشت و خون عادي ترين و فناپذيرترين موجودات است. يك فلسطيني، تبعيدي، روشنفكر دانشگاهي، آموزگار، عالم، شوهر، پدر و دوست، هيچ كدام از اين شواهد معمولي و فراوان جهاني منفصل نمي تواند مجموع كلي ادوارد سعيد را در مقام چهره اي شامخ كه دقيقاً در چارچوب تعريف يك زندگي اخلاقي مي گنجد، توضيح دهد.


جمعه پس از مرگ سعيد كه دنبال جايي براي ميريام سعيد (همسر ادوارد) مي گشتم تا سيل كساني را پذيرا شود كه مي خواستند آخرين بار با سعيد وداع كنند، از چپلين ديويس پرسيدم:  «آيا پروفسور سعيد را مي شناختي؟» او گفت: «هرگز با او ملاقات نكردم، اما مي دانم جنگاور بود.» سپس با چشمان درخشنده در من نگريست و گفت: «... در راه عدالت» يك همكار ديگر درباره مرگ سعيد گفت: «گويي چراغي در حياط دانشگاه خاموش شده است.»


اگر كسي بخواهد از نقطه اي براي كنار هم قرار دادن خصوصيات زندگي اخلاقي و روشنفكري ادوارد سعيد آغاز كند، اين نقطه مسائل عادي زندگي در تبعيد او نيست كه با ميليونها نفر ديگر چه فلسطيني و چه غيره مشترك بود، بلكه اين نقطه بوطيقاي در افتادن خلاقانه وي با سرنوشت خود است، يعني جايي كه وي توانست بارها خود را بزايد. در هنگام مرگ، ادوارد سعيد مجوز اخلاقي فوران آتشفشاني يك زندگي بود كه در حالت عادي و با حوادثي كه مجموع  آن هيچ است، هدر مي رود. تبعيد تقدير وي بود و وي پيروزمندانه آن را به ثمره زندگي خود تبديل كرد- هديه اي كه به جهاني داد كه اكنون به طور دائمي فاصله اي تبعيد گونه با خود گرفته است.


در خارج از مكان نمي توانيم جايي را بيابيم كه بهتر از پاراگراف پاياني كتاب تسلسل خلاقانه اين چنين لحظات را بيان كند. زندگينامه خود سرنوشت سعيد را بايد مانند زندگي خودش از پايان خواند، نه از ابتدا. وي مي گويد: «بيخوابي براي من حالتي گرامي است كه تقريباً به هر بهايي مطلوب است.» زماني كه دنيا مي خوابيد، وي بيدار مي ماند- وجدان بي خواب جهان، مصاحب با مينروا(الهه خرد) شاهد با چشمان بيدارش، مانندجغد خردمند،تمام بين، تمام شنوا، هشيار. «هيچ چيز براي من تقويت كننده تر از رها شدن سريع از حالت نيمه هشيار گذراي شبي از دست رفته نيست، مگر صبح زود، تا به چيزي كه ممكن بود چند ساعت پيش از دست بدهم، بپردازم يا خودم را با آن دوباره مشغول سازم.»


در اينجاست، در خط مرزي تاريك و روشن وعده هاي مكرر سپيده دم در برابر اصرار مطمئن تاريكي كه به نظر مي رسد لحظه هاي تاريكتر نوميدي ما بايد در برابر اميدهاي روشن تسليم شود، كه هميشه بايد ادوارد سعيد را منتظر بيداري، رسيدن بقيه ما بيابيم. «با توجه به وجود اين همه ناهنجاري در زندگي ام، آموخته ام در واقع ترجيح دهم كاملاً به حق نباشم و خارج از مكان باشم.» به اعتقاد من درست در همين جاست كه ادوارد سعيد از دفاع دست برمي دارد و علامت پاك نشدني خود را بر بقيه ما مي گذارد كه مي كوشند به مانند ما از وي بياموزند چگونه به طور سرنوشت سازي مكمل باشند در عين حالي كه از نظر انساني ناقص هستند.


به نظر من، اين همان دليل اصلي است كه چرا طيف وسيعي از افرادي كه در حالت عادي با هم مخالفت سياسي و ايدئولوژيك داشتند، بدون تضاد با خود يا او ادوارد را عميقاًٍ دوست داشتند. وي روحي خودانگيخته بود- در مورد انگيزه هاي قضيه اي كه به وي عرضه مي شد، حسن نيت و مقصود اخلاقي داشت، نه درمورد آرمان گرايي ظاهري يك قطعيت ماوراء طبيعي.


آنچه در مورد ادوارد سعيد برجسته است، اين است كه در تنهايي مطلق خويش، هرگز تنها نبود. همواره سخنگوي چيزي بود كه در حالتي غير از اين امكان ضعيف داشتن زندگي اخلاقي به رغم همه مخالفتها بود، يك داوود برازنده كه فلاخن خود را مي چرخاند و سنگ هايش را به طرف جالوت جهاني كه بيرحمانه در قالب منطق ديوانگي خود قرار گرفته است، پرتاب مي كند- تا صداي اخلاقي مردمي باشد و تا تقدير غم انگيز آن مردم را به تراژدي مخمصه جهاني تبديل كند كه در آن همگي به فلسطينيان بي خانمان بدل شده ايم. فضيلتش آن بود كه مفاسد زمانش را به مناسبتهاي حساسي براي خيري جهانشمول تبديل كند كه از قيد اين خطا يا خطاي ديگر فراتر مي رفت. نوعي آزادمنشي در دانش رهايي بخش، نوعي گشاده دستي در درستكاري اخلاقي اش وجود داشت كه به راحتي مرزها را پشت سر مي گذاشت و تمام ادعاهاي ارضي نسبت به صحت را با شرم روبه رو مي كرد. همان طور كه به درستي گفته بود هميشه قدري خارج از مكان بود، اما اين امر فقط اين نكته را مطرح مي كند كه آن مكان چه اشكالي داشت كه نمي توانست كاملاً تماميت شخصيت و فرهنگش را در بربگيرد.


سعيد در ميراث خود مخمصه خاصي را كه دنيا به هنگام تولد بر وي مقدر كرده بود، به فضيلت تبديل كرد. سعيد در فلسطين ديده به جهان گشود اما از ادعاي آبا و اجدادي نسبت به آن سرزمين محروم شد، در مصر بزرگ شد اما به مدرسه اي رفت كه نظام آموزش استعماري انگليس در آن حاكم بود و پدرش كه ادعايي براي تصاحب بخشي دايمي تر از روياي آمريكايي داشت، وي را به آمريكا فرستاد، اما وي همواره اين گرايش را داشت كه حقيقت اين دروغ را در برابر قدرت هايي كه آن را در اختيار داشتند، بر زبان جاري كند. سعيد اجتناب ناپذيري تقديرش را به لحظه تعيين كننده جايگاه خود در مقام چهره بت گونه تمام نسل اميد تبديل كرد، در برابر فرهنگ كامل نوميدي.


آني ترين پيامد زندگي ادوارد سعيد تصديق نامه فصيح مردمي است كه در تاريخ بسيار بدخواهي ديده اند و در معرض وحشي گري قرار گرفته اند. زندگي و ميراث وي را نمي توان و نبايد از آن تأثير آني تهي كرد. در وهله اول و پيش از هر چيز در مقام يك فلسطيني- فلسطيني محروم شده از حقوق، بيرون شده و از ارث محروم شده- است كه ادوارد سعيد سخن گفت. ماهيت عادي داستان وي- به خصوص در لحظاتي كه آشكار، به صراحت و معصومانه از اوان كودكي، نوجواني، رقابت برادر و خواهري، بلوغ جنسي و غيره صحبت كرد- دقيقاً همان چيزي است كه عزت را به مردمي اعاده مي كند كه با زنجيره اي از تبليغات غرض ورزانه بدنام شده اند، مردمي كه صفات انساني از آنان ستانده شده است تا در روز روشن تاريخ، از ميهن خود رانده شوند.


هيچ ارزيابي دستاوردهاي چندگانه وي در مقام يك آموزگار، منتقد، عالم، هيچ تأثير تحسين آميز انسان گرايي جهانشمول وي ، هيچ قدرداني كاملاً سزاوار از وي، در مقام يك موسيقيدان، مقاله نويس، نظريه پرداز فرعي، فعال سياسي و غيره، هيچ كدام نبايد ما را از اهميت برجسته وي در مقام يك فلسطيني غافل كند كه تقدير آنچه بارها و از صميم قلب «مردم من» خوانده بود، عميقاً وي را مجروح كرده بود.


اما ادوارد سعيد فقط يك فلسطيني نبود، هر چند كه وي به فلسطيني بودن خود افتخار مي كرد. ادوارد سعيد يك شمايل بود، يك نمونه اخلاقي كامل در زماني كه دست زدن به اقدامات نوميدانه حتي در امكان وجود يك صداي اخلاقي ترديد ايجاد كرده است و اينجا عادي بودن زندگي وي صدايي خارق العاده مي شود كه وي از اين هم ماندگارتر است. سعيد صرفاً فلسطيني نبود، بلكه كاري كرد كه هر كس به نظر فلسطيني به نظر برسد: كسي كه منطق ديوانه بازي بيرحمانه قدرت كه تمام جهان را از هرگونه تظاهر دوام محروم كرده است، او را بي خانمان كرده است.


اينكه چگونه در جهاني كه از نظر اخلاقي بي دوام است، صداي اخلاقي بي وقفه اي مي ماند، اينكه چگونه تحولات ناهنجار جهان را به ابزار سنجش درست حقيقت تبديل كرد، اينكه چگونه قدرتي را كه دانش كاذب مي نماياند، برچيد و با اين حال اصرار داشت كه عدل درست است و حقيقت زيبا، اين است ميراث ادوارد سعيد كه از دور از روي قله با عظمت او تا دامنه هاي علفزارهاي بخشنده وي ديده مي شود،  يعني جايي كه فقط عده خوش اقبال اندكي آن قدر مورد لطف قرار داشتند كه خانه بخوانند.


 


* حميد دباشي رييس گروه فرهنگها و زبانهاي خاورميانه و آسيايي، استاد مطالعات ايراني و مدير مطالعات دوره تحصيلات تكميلي در مركز ادبيات تطبيقي و جامعه دانشگاه كلمبيا در نيويورك است

http://www.bashgah.net

88/12/06 :: 1 ::  نويسنده : محمدرضا آزادی

«نوآم چامسکی» اندیشمند پیری‌است که هشتاد سالگی را پشت‌سر گذاشته اما هنوز هم به‌خوبی گذشته، پیگیر مسائل روز جهان‌ است. پیگیری مصرانه‌اش از اتفاقات جهانی از نیم‌قرن پیش تا به امروز و گستردگی بی‌نظیر اطلاعاتش، از زبان‌شناسی و تاریخ و فلسفه گرفته تا سیاست، مهم‌ترین ویژگی‌است که به اعتقاد من او را از اندیشمندان و روشنفکران امروز جهان متمایز می‌کند. این روزها اما چامسکی بیشتر از هر چیزی به‌خاطر انتقادات شدیدش از سیاست خارجی آمریکا شهرت دارد و از این بابت مخالفان شدیدی برای خودش دست‌وپا کرده که او را پیرمردی همیشه ناراضی، خسته‌کننده و کسل‌آور می‌دانند، در حالی‌که چامسکی بر این باور است که فاجعه‌ی امروز جهان همین ترفند «عادی شدن» اتفاقاتی‌است که در جهان امروز رخ می‌دهد و ما از روی تکرار آن‌ها را ملال‌آور می‌پنداریم. از جهتی دیگر نیز، چامسکی طرفدارانی پیدا کرده و طبق نظرسنجی ماهنامه‌ی انگلیسی «پراسپکت» به‌‌عنوان برترین روشنفکر زنده‌ی جهان شناخته شده و حتی از او به‌عنوان یکی از ده فیلسوفی یاد می‌شود که بیش از هر کس دیگری در جهان به آرا و نوشته‌هایش استناد شده است.

 

 چامسکی آنارشیستی‌ا‌ست که در برابر جریان‌های تاریخی، سیاسی و فرهنگی کشورش سکوت نکرده و با وجودی که نامش آشکارا در لیست سیاه روشنفکران آمریکایی دیده شده، از همان ابتدا در جرگه‌ی مخالفان اصلی جنگ آمریکا در ویتنام بوده و بعدها به شدت به حمایت‌های ایالات متحده از جنایات اسرائیل در فلسطین اعتراض کرده و امروزه نیز آمریکا را مسئول بسیاری از ناآرامی‌های جهان می‌داند. زندگی نوآم چامسکی دوران «رکود بزرگ اقتصاد آمریکا» در سالیان پایانی دهه‌ی بیست و آغازین دهه‌ی سی آمریکا تا «بحران اقتصادی» در دنیای امروز را در بر می‌گیرد. چامسکی همچنین با ایران و تاریخ و فرهنگ‌اش آشنایی دارد، سال‌های سال پیش، از منتقدان کودتای آمریکا و انگلیس علیه مصدق بوده و بعدها تلاش مردم ایران برای رهایی از دیکتاتوری شاه را ستوده است. نوآم چامسکی اندیشمند پیر اما باحوصله‌ای‌است، گفت‌وگویم با او نزدیک به یک ساعت به طول انجامید و در این مدت به‌آرامی و با صدایی جوان‌تر از چهره‌اش در دفتر کار خود در دانشگاه ام‌آی‌تی ایالت ماساچوستس آمریکا به سئوالاتم پاسخ گفت و از محمود احمدی‌نژاد به‌خاطر سیاست‌ خارجی‌اش در چهار سال گذشته به‌شدت انتقاد کرد.

باراک اوباما حالا بیش از صد روز است که بر مسند ریاست جمهوری ایالات متحده‌ی آمریکا تکیه زده. به‌عنوان اندیشمندی که به نارضایتی از سیاست‌های خارجی آمریکا در سالیان گذشته شهرت دارید، چه تفاوتی بین سیاست خارجی باراک اوباما و رئیس‌جمهورهای اسبق کشورتان می‌بینید؟

لحن سیاست خارجی آمریکا تغییر کرده. به‌جای خشونت یا تحقیر آرای جامعه‌ی جهانی که لااقل ویژگی اصلی دوره‌ی اول ریاست جمهوری جورج بوش بود، حالا آمریکا از خودش سازش بیشتری نشان می‌دهد. آمریکا همچنین اندک تغییراتی در رفتارش نشان داده اما واقعیت این است که به نظر من هیچ تغییر اساسی رخ نداده است.

تعداد زیادی از مردم ایران بر این اعتقادند که سیاست خارجی ایالات متحده در قبال خاورمیانه آن‌قدر در سی سال گذشته ثابت بوده که با به‌روی‌ کار آمدن یک رئیس‌جمهور جدید در آمریکا نمی‌توان امید چندانی به تغییر اساسی در سیاست خارجی آمریکا در منطقه داشت. شما در این باره چه فکر می‌کنید؟

رئیس‌جمهور ایالات متحده اگر بخواهد تغییری در سیاست خارجی‌اش اعمال کند، حتما از عهده‌ی آن بر می‌آید اما من هیچ نشانه‌ای نمی‌بینم که اوباما حتی علاقه‌ای به تغییر سیاست خارجی‌ آمریکا داشته باشد. می‌توانید به وب‌سایت تبلیغاتی اوباما پیش از انتخابات مراجعه کنید. اوباما در آنجا اهداف سیاست خارجی خود را تشریح کرده بود، اهداف نامتعارفی که بیشتر شبیه اهداف همه‌ی آدم‌های «دموکرات میانه‌رو» است. من معتقدم که باراک اوباما هم دموکراتی میانه‌رو است و از این راه به اهدافش سر و سامان می‌دهد. اگر رئیس‌جمهور بخواهد که سیاست خارجی‌ آمریکا را تغییر بدهد، فرصت‌های زیادی دارد نه فقط درباره‌ی خاورمیانه، بلکه درباره‌ی تمام جهان. آن‌قدرها هم دور نرویم، به کوبا نگاه کنید. در سالیان اخیر می‌توانم بگویم که اکثر جامعه‌ی آمریکا خواهان اتمام خشونت تاریخی بین آمریکا و کوبا بودند و عادی‌سازی روابط بین دو کشور را خواهان‌اند. این درخواست به‌منزله‌ی آن است که آمریکا تحریم‌هایش را علیه کوبا قطع کند و دست از سر تهدید‌های خشونت‌‌آمیزش علیه این کشور بردارد. هنوز هم اکثریت مردم آمریکا به خصوص اکثر آمریکایی- کوبایی‌ها طرفدار این تغییر هستند اما آمریکا دست به هیچ‌کاری نزده است. حتی بخش عظیمی از اقتصاد آمریکا هم طرفدار عادی‌سازی روابط با کشور کوبا هستند اما می‌توانم متاسفانه باید بگویم که آمریکا می‌خواد همین‌طور سیاست خارجی خود را ادامه دهد، پس آمریکا نه‌تنها در خاورمیانه بلکه در بسیاری از نقاط دیگر جهان هم سیاست خود را مثل گذشته ادامه داده است. بله، این روزها سبک و سیاق سیاست آمریکا کمی تغییر کرده است، مثلا کمی در مناسبات دیپلماتیک خود تغییراتی ایجاد کرده‌اند یا اندک تغییراتی در رفتار خود نشان داده‌اند اما این تغییرات کوچک شگفتی مرا برنمی‌انگیزد چون سیاست به طور طبیعی هم تغییر می‌کند. مثلا به موضوع فلسطین و اسرائیل که یکی از موضوعات مهم سیاست خارجی آمریکا در منطقه‌ی خاورمیانه است، نگاه کنید. در آخرین ماه‌های ریاست جمهوری بیل کلینتون در ژانویه ۲۰۰۱، آمریکا در مذاکرات مصر با طرف‌های بلندمرتبه‌ی فلسطینی و اسرائیلی کمی از خودش تحمل نشان داد و برای نخستین بار کارشکنی نکرد تا اینکه برای نخستین بار می‌توان گفت که نتایجی سیاسی بدست آمد و تقریبا به اجماع جهانی درباره‌ی مسئله‌ی فلسطین و اسرائیل نزدیک شدند. در کنفرانس مطبوعاتی رم نیز حتی گفتند که اگر کمی بیشتر وقت‌داشتیم حتی به نتایجی هم دست پیدا می‌کردیم و جالب آنکه کلینتون مانع این امر نشد و در داخل آمریکا هم هیچ لابی یا اعتراضی صورت نگرفت اما در نهایت نتایجی حاصل نشد چون اسرائیل حاضر نشد حتی کمی از خودش پختگی نشان بدهد. بله، رئیس‌جمهورهای قبلی آمریکا هم تغییرات اندکی در سیاست خارجی خود نشان داده‌اند، تغییراتی که مثلا در راستای اجماع جهانی درباره‌ی موضوعی بوده است اما متاسفانه من هیچ نشانه‌ای از اینکه اوباما قصد تغییر داشته باشد، نمی‌بینم.

مهم‌ترین عامل قطع روابط ایران و آمریکا را چه می‌دانید؟

دقیقا همان دلایلی که باعث شد آمریکا و انگلیس آن کودتا را علیه دکتر مصدق در ایران به‌راه بیاندازند تا دیکتاتوری شاه ادامه پیدا کند. ایران از سال ۱۹۷۹ به سمت استقلال پیش رفت و این چیزی بود که آمریکا تحمل آن را نداشت. ایران به‌سمت استقلال‌طلبی پیش‌رفت و آمریکا این را نپذیرفت. اندونزی هم وقتی به‌سمت استقلال‌طلبی پیش‌رفت آمریکا آن را نپذیرفت. می‌شود گفت که آمریکا استقلال‌طلبی اغلب کشورهای تولیدکننده‌ی نفت را نمی پذیرد. سیاست آمریکا در خاورمیانه پس از اتمام جنگ جهانی دوم این بود که اقتدار منطقه را از انگلستان به دست بگیرد و در خاورمیانه حکفرمایی کند و این نیازمند فرمان ‌برداری جهان از آمریکا است و مسلما استقلال ایران مانع این امر می‌شد. همین اتفاق در کوبا هم رخ داد. چرا آمریکا با کوبا این‌قدر خشونت‌آمیز برخورد می‌کند؟ خب، دلیل همه‌ی این نوع برخوردها در دسترس ماست. برخورد آمریکا در برابر کوبا به همان دلایلی‌ست که سیاستمداران لیبرال حاکم بر دهه‌ی شصت آن را «مقاومت موفقیت‌آمیز کوبا در برابر سیاست آمریکا» نامیدند. این به دکترین «جیمز مونرو» بر می‌گردد، یعنی دکترین آمریکا در سال‌های ۱۸۲۰، به دکترینی که می‌خواست نصف جهان را تحت فرمان خود قرار دهد و خاورمیانه بخشی بود که پس از جنگ جهانی دوم به دست آمریکا افتاد و قرار شد به‌جای فرانسه و انگلیس در آن منطقه حکمفرمایی کند.

آمریکا در سال‌های گذشته ایران را «محور شرارت» نامیده و از طرفی هم ایران آمریکا را «شیطان بزرگ» و «جهان‌خوار» صدا کرده است. این در حالی‌است که تعدادی از تحلیل‌گران معتقدند که قطع ارتباط بین این دو کشور به هر دوی آن‌ها این فرصت را داده که بیش از همه، یک دشمنی خیالی بیآفرینند. به نظر شما این دشمن خیالی چه کارکردی برای هر دوی این کشورها داشته است؟

به هر دو این مجوز را داده که جامعه‌‌اشان را کنترل کنند. در مورد ایران باید بگویم که نه‌تنها باعث شده که دولت مردم را کنترل کند، بلکه باعث شده فشار بیشتری بر مردم بیاورد و آزادی بیان و گروه‌های مستقل داخل کشور را محدود کند. تهدید خارجی همیشه چنین کارکردهایی دارد. در آمریکا دولت نمی‌تواند از این موضوع بهره‌برداری کند چون به سختی می‌توان مردم آمریکا را متقاعد کرد که ایران دشمن بزرگی برای آمریکا است. در ایران دولت تلاش کرده که آمریکا را دشمن بزرگی برای مردمش نشان دهد و این کار اصلا مشکلی نیست چون آمریکا از خیلی وقت پیش اتمام حجت کرده و ایران را تهدید کرده که ما برای حمله به شما همه‌ی امکانات را داریم و اگر بخواهیم این کار را می‌کنیم. این درحالی است که در طول تاریخ ایران به مکزیک و کانادا تجاوز نکرده است اما ایالات متحده این کار را کرده. آمریکا به دو کشوری که با ایران هم‌مرز هستند هم تجاوز کرده، پس ایران می‌تواند به مردمش بقبولاند که آمریکا یک تهدید واقعی است و از این موضوع استفاده کند تا قدرت خودش را بیشتر اعمال کند و جریان‌های دموکراسی‌خواهی و حقوق‌بشر را در کشور تحت فشار قرار دهد و گروه‌های مستقلی چون گروه کارگران را کنترل کند. متاسفانه دولت‌ها همیشه در چنین مواقعی از دشمن خیالی سوءاستفاده می‌کنند.

به نظر شما بزرگترین مانع برای از سرگیری روابط بین ایران و آمریکا چیست؟

مهم‌ترین مانع به‌نظرم برنامه‌ی تسلیحاتی ایران است. ایران به اندازه‌ی کافی جامعه‌ی بین‌المللی را متقاعد نکرده که به ساخت سلاح‌های هسته‌ای تمایلی ندارد. از طرفی دیگر، آمریکا نیز به‌طور ناعادلانه‌ای اصرار دارد که ایران تمام اقداماتش را برای دسترسی به تکنولوژی هسته‌ای به حالت تعلیق درآورد. در این باره باید بگویم که اکثر جهان از موضع ایران حمایت می‌کنند و قبول دارند که ایران حق دارد اورانیوم را غنی کند، اما نظر جهان برای آمریکا اهمیتی ندارد، چون از نظر آمریکا بقیه‌ی جهان قدرتی ندارد. حتی در آمریکا هم خیلی از مردم حق ایران برای غنی‌سازی اورانیوم را قبول دارند اما باز هم دولت اهمیتی نمی‌دهد. این در حالی‌است که ایران هم در این مسیر، بازرسی جامعه‌ی جهانی و آژانس‌های بین‌المللی را از ایران هموار نکرده است و بازرسان به راحتی نمی‌توانند از کشور بازدید به عمل آورند و مهم‌تر از همه اینکه ایران در سالیان اخیر مواضع‌ ابهام‌آمیزی اتخاذ کرده است و این مواضع‌ ابهام‌آمیز به ضرر ایران بوده است چون به دشمنان ایران این فرصت را داده که راحت‌تر به این اجماع برسند که ایران در تلاش برای ساخت سلاح‌های هسته‌ای است و از این جهت به نظرم موضع ایران خیلی ریاکارانه است. چون مثلا اسرائیل سلاح هسته‌ای دارد اما هیچ‌وقت نمی‌گوید که من سلاح هسته‌ای ندارم. به‌نظرم راه‌حل این است که ایران با صداقت در مورد برنامه‌ی هسته‌ای خود حرف بزند و دولت‌مردان داخل ایران با اتخاذ مواضع مبهم کشورهای دنیا را گیج نکنند. موضوع اصلی این است که تمام کشورهای مجهز به سلاح هسته‌ای بایست خلع سلاح شوند، چه ایران باشد و چه اسرائیل. دولت ایالات متحده هم شاید برای از سرگیری روابط بین دو کشور تلاش‌هایی کرده اما در واقع فکر نمی‌کنم که تمایل چندانی به آن داشته باشد. موضوع دیگری هم وجود دارد و آن این است که آمریکا می‌خواهد نیروهایی را که در منطقه تحت کنترل خود ندارد، پاک‌سازی کند، مثل حماس یا حزب‌الله اما ایران با با این قضیه کاملا مخالف است. در کل اما به نظرم امکان برقراری ارتباط بین دو کشور وجود دارد و اولین قدم به نظرم همان حرف نخستینم است، یعنی ایران با صداقت درباره‌ی برنامه‌ی تسلیحاتی خود حرف بزند. ایران استقلال دارد و به استقلالش هم اصرار می‌ورزد و باید به این نکته توجه کرد که کشورهای مستقلی چون ایران تا وقتی که بخواهند بر استقلالشان پافشاری کنند، تحملش برای قدرت‌های بزرگ جهان همچون آمریکا که خواهان سلطه‌گری در تمام جهان هستند، بسیار سخت خواهد بود. 

در ایران احمدی‌نژاد به‌خاطر سیاست خارجی‌اش در چهار سال گذشته بسیار مورد انتقاد قرار گرفته است، این در حالی‌است که رئیس‌جمهور ایران به‌خاطر ایستادگی‌اش در برابر آمریکا بین دولت‌های عربی محبوبیت زیادی پیدا کرده. درباره‌ی سیاست خارجی محمود احمدی‌نژاد چه فکر می‌کنید؟

سیاست خارجی محمود احمدی‌نژاد بیشتر از هر چیزی حرف است. یعنی تا جایی که من دولت ایران را درک می‌کنم، باید بگویم که احمدی‌نژاد در سیاست‌خارجی هیچ قدرتی ندارد و تنها لفاظی می‌کند. ایران در سال‌های گذشته خودش را از مناقشات منطقه بسیار کنار کشیده و به نظرم این موضوع به شدت به‌ضرر ایران است. حتی از نظر یک ایرانی هم اگر بخواهم حرف بزنم باز باید بگویم که این کناره‌گیری به ضرر ایران بوده است. کناره‌گیری دولت محمود احمدی‌نژاد از شرکت در مباحث منطقه این به نفع دشمنان ایران بوده و از این جهت، این سیاست خارجی دولت ایران هدیه‌ای بوده برای دشمنان ایران. 

بسیاری از تحلیل‌گران احمدی‌نژاد را یک رئیس‌جمهور پوپولیست در نظر می‌گیرند. در همین حال، مفهوم «مهندسی رضایتی» که شما بارها در فلسفه‌ی خود مطرح کرده‌اید، هم توسط احمدی‌نژاد درایران مورد بهره‌برداری قرار گرفته و هم در ایالات متحده، با وجودی که دولت آمریکا دولت پوپولیستی نیست. کارکرد «مهندسی رضایت» به طور همزمان در این دو کشور با سیستم‌های حکومتی کاملا متفاوت را چه‌طور توجیه می‌کنید؟

من اصلا این کارکرد همزمان را توجیه نمی‌کنم. به نظر من این یک تراژدی مدرن است. یک تراژدی در دنیای مدرن. مفهوم مهندسی رضایت اول در کشورهای آزاد و دموکرات اتفاق افتاد، کشورهایی همچون انگلستان و ایالات متحده و این به قبل از جنگ‌های جهانی بر می‌گرددچون آن موقع خیلی مشکل بود که جمعیت را با اعمال زور کنترل کرد بلکه به چیز دیگری نیاز بود، چیزی مثل مهندسی رضایت. در ایران به نظر من راحت‌تر می‌توان جمعیت را با اعمال زور کنترل کرد. به اعتقاد من، اعمال فشار بر مردم در ایالات متحده یا انگلستان بیست‌برابر مشکل‌تر از اعمال فشار بر مردم در ایران است. در فرانسه حقوق شهروندی زیادی حاصل شده است، زن‌ها به حقوقی دست پیدا کرده‌اند. کارگران نماینده مجلس شده‌اند، در حالیکه جریان کارگری در همان زمانی که در فرانسه به حقوقی دست‌ پیدا کرده بودند، در آمریکا تحت فشار بود. بعدها حاصبان قدرت و روشنفکران فهمیدند که در جوامع آزاد و دموکرات نمی‌توان عامه‌ی مردم را با زور کنترل کرد و باید به مهندسی رضایت یا تولید رضایت روی آورد. سیستم‌های پیچیده‌ای که بتوان از طریق آن ذهن و اراده‌ی مردم را تحت کنترل قرار داد چرا که دیگر نمی‌شود مردم را توسط زور کنترل کرد. اصول اولیه‌ی مهندسی رضایت در دست ارتباطات و صنایع بزرگ بود یعنی صنایع بزرگی که در آمریکا انتخابات را برعهده دارند. پس به سوی مهندسی رضایت روی آوردند و بعدها مفاهیم مصرف‌گرایی یا آمریکایی‌گرایی هم به‌میان آمد و دولت‌مردان به سمت تمام ابزار آلاتی رفتند که به کمک آن‌ها می‌شود در یک جامعه‌ی آزاد، عامه‌ی مردم را نه توسط زور بلکه از طرق دیگر تحت کنترل قرار داد. امروزه بقیه‌ی کشورهای جهان هم از این روش بهره‌برده‌اند. کشور آلمان نمونه‌ی بارزی از تقلید از این سیستم است. مثلا آلمان آشکارا از تبلیغات آمریکایی بهره برد تا بتواند مردم کشورش را کنترل کند. سیاست‌مداران آلمانی‌ها تقریبا از همان سیستم مهندسی رضایتی بهره‌ جستند که آمریکا استفاده کرده. کشورهای دیگر نیز از طرق مختلف مهندسی رضایت را مورد استفاده قرار می‌دهند. مثلا مهندسی رضایت را در متون رسمی و آموزشی خودشان وارد کرده‌اند و بعضی‌ از کشورهای دنیا هم خیلی رسمی و در کمال پررویی آن را آشکارا به کار می‌برند.

به‌نظر من احمدی‌نژاد از تکنولوژی هسته‌ای در ایران به‌عنوان بهانه‌ای برای اعمال «مهندسی رضایت» در ایران استفاده کرده است. این در حالی‌است که پارادوکسی نیز درباره‌ی مسئله‌ی هسته‌ای ایران وجود دارد و آن پارادوکس این است که هرقدر غرب بر محمود احمدی‌نژاد درباره‌ی مسئله‌ی هسته‌ای ایران فشار بیاورد، احمدی‌نژاد در میان عامه‌ی ایران محبوب‌تر می‌شود. درباره‌ی این پارادوکس چه فکر می‌کنید؟

این پارادوکسی که می‌گویید به نظر من متاسفانه کاملا طبیعی است. چون وقتی کشوری را مورد تهدید قرار می‌دهید و آن را تهدید می‌کنید، تهدید‌هایی واقعی مثل تهدید به حمله یا تحریم‌‌های اقتصادی، آن‌وقت هر قدر که این تهدید بزرگتر باشد، حکومت می‌تواند برای کنترل مردمش از تکنیک‌های راحت‌تری استفاده کند. در این مواقع، مردم توسط دولت‌ها به زیر چتر قدرت رانده می‌شوند تا تحت کنترل قرار بگیرند. گاهی اوقات این تهدید واقعی است و گاهی اوقات هم این تهدید ساختگی است. این ساز و کاری است که به طور طبیعی رخ می‌دهد. نباید فراموش کرد که این ساز و کار در بعضی مواقع بسیار خطرناک می‌شود چون این دقیقا همان ساز و کاری بود که هیتلر به کار گرفت یا استالین از آن بهره جست.

احمدی‌نژاد در سالیان اخیر به‌خاطر شبهاتی که درباره‌ی هولوکاست مطرح کرده، شهرتی جهانی یافته است. به‌عنوان یک اندیشمند آمریکایی با سابقه‌ای یهودی و همچنین به‌عنوان یکی از منتقدان جدی جنایات اسرائیل در فلسطین، درباره‌ی هولوکاست چه فکر می‌کنید؟

به نظر من هیچ سئوال اساسی‌ای درباره‌ی هولوکاست وجود ندارد. بله، یک سری سئوال‌های جزیی یا تکنیکی وجود دارد، اینکه مثلا چند نفر در هولوکاست کشته شدند، پنج‌ونیم میلیون نفر یا شش میلیون نفر؟ اینکه مثلا آن‌ها را با گاز خفه کردند یا جور دیگری از دستشان خلاص شدند؟ سئوال‌های جزیی در این باره وجود دارد اما خود واقعه به اندازه‌ی همه‌ی حقیقت‌های تاریخی که به‌اشان اعتقاد داریم، یک واقعیت تاریخی است و ایجاد شک درباره‌ی چنین وقایعی تنها به این معنا است که چشممان را بر روی تاریخ بسته‌ایم. در ضمن باید به این نکته توجه کرد که ایجاد چنین شک و شبهاتی خیلی به‌ضرر ایرانیان است. ایران با ترویج شک درباره‌ی هولوکاست یا رد کردن این واقعه‌ی تاریخی، چه چیزی‌ به‌دست می‌آورد؟ آن هم درباره‌ی یک فاجعه‌ی تاریخی که اسناد تاریخی‌اش به اندازه‌ی همه‌ی اسناد تاریخی معتبر دیگر اعتبار دارد. ایران با این کار لقمه را در دهان دشمنانش می‌گذارد، شاید رئیس‌جمهور ایران درک نمی‌کند که چنین کاری چه پیامدهایی دارد، اما واقعیت این است که با این کار، بهانه به دست دشمنان خود می‌دهد. 

به‌نظر شما آمریکا چطور توانسته در سالیان اخیر با ترفند «مهندسی رضایت»، مردمش را در برابر حمایت‌های ناعادلانه خود از جنایات اسرائیل در فلسطین ساکت نگه دارد؟

آمریکا در طول سالیان گذشته به‌طور ناعادلانه‌ای از گسترش اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی حمایت کرده است. نه تنها جهان بلکه خود اسرائیل و ایالات متحده هم می‌دانند که این حمایت و جنایت‌های اسرائیل بر خلاف قوانین بین‌المللی است. آمریکا همچنین از خشونت‌طلبی‌ها و جنگ‌طلبی‌های اسرائیل در کشورهای دیگر هم حمایت کرده است، مثل تجاوزهای اسرائیل به لبنان. لبنان برای مثال قربانی حملات اسرائیل بوده است. اخیرا نیز آمریکا حمله‌ی اسرائیل به غزه را مورد حمایت قرار داده است، حمله‌ای که قتل‌ به تمام معنا بود. اما اینکه چه چیزی مردم ایالات متحده را در مقابل این سیاست‌ها ساکت نگه داشته، من هم نمی‌دانم. شاید تبلیغات باشد. چنین تجاوزاتی در ایالات متحده به‌شکل دفاع از خود نشان داده می‌شوند. مثلا تجاوز به غزه در ایالات متحده به‌شکل دفاع از خود نشان داده شد و آن چیزی که اوباما و دفترش و مستشاران مطبوعاتی‌اش اعلام کرده‌اند این بود که اسرائیل حق دارد از خودش دفاع کند، در حالی که اصلا بحث سر دفاع از خود نیست. بحث سر این است که آیا اسرائیل حق دارد به زور از خودش دفاع کند یا نه؟ جواب نه است، چون وقتی می‌توانید به زور متوسل شوید که پیش از آن همه‌ی روش‌های صلح‌آمیز را به کار برده باشید. اسرائیل راه‌حل‌های صلح‌آمیز را حتی محض امتحان هم به کار نبرده است. اسرائیل هیچ‌گاه قانونا به آتش‌بس پایبند نبوده در حالیکه حماس از آن اطاعت کرده است. اسرائیل از آتش‌بس‌هایی که مهر توقف بر تجاوزاتش به سرزمین‌های اشغالی بزند، هیچ‌گاه اطلاعت نکرده است. اسرائیل کماکان فجایعش را در کرانه‌ی غربی ادامه می‌دهد و حاضر به آتش‌بس در آن منطقه نیست. اسرائیل و آمریکا دست در دست هم داده‌اند و اگر بخواهند می‌توانند از روش‌های صلح‌آمیز هم بهره‌ بگیرند اما این کار را نمی‌کنند. در ایالات متحده مردم تحت تاثیر رسانه‌ها هستند و اصلا چنین موضوعاتی را در نظر نمی‌گیرند، تعداد آدم‌هایی که در ایالات متحده به خودشان اجازه بدهند درباره‌ی چنین مسائلی جستجو کنند و حقایق را دریابند، بسیار کم است. عامه‌ی مردم به‌طور وسیعی تحت تاثیر تبلغات هستند و تبلیغات در ایالات متحده یعنی اینکه اسرائیل حق دارد که از خودش دفاع کند. اما اسرائیل هم مثل کشور روسیه که به زور در مقابل چچن از خودش دفاع کرد، حق ندارد به زور از خودش دفاع کند.

شما در جایی گفته‌اید که مشکل شما و دولت‌مردان آمریکایی این است که از یک واقعیت تاریخی به نتایج گوناگونی می‌رسید. به نظر شما چرا از یک واقعیت تاریخی درباره‌ی مسئله‌ی فلسطین و اسرائیل، دو کشور ایران و آمریکا به نتایج متفاوتی می‌رسند؟

تا جایی که من می‌دانم، موضع ایران در برابر اسرائیل و فلسطین آشکارا معلوم نبوده و بیشتر مبهم است. تا جایی که من در رسانه‌ها دیده‌ام و پیگیر بوده‌ام، دولت‌مردان ایران از موضع فلسطینی‌ها و کشورهای عربی دفاع کرده‌اند. به نظر من اگر این‌طور است، ایران باید این موضع را آشکارا و بلندتر بیان کند. ایران اگر از موضع فلسطینی‌ها دفاع کرده باشد هم باید بگویم که کار خاصی انجام نداده چون تازه به جامعه‌ی جهانی پیوسته است. جدای ایالات متحده و اسرائیل، بقیه‌ی جهان از موضع فلسطینی‌ها دفاع می‌کنند. اسرائیل برای آمریکا یک منطقه‌ی استراتژیک است و در آن سرمایه‌گذاری کرده تا به تکنولوژی فوق‌پیشرفته دست پیدا کند. اسرائیل همچنین به یک پایگاه نظامی برای ایالات متحده تبدیل شده است. برای مثال در میان تجاوزات اسرائیل به غزه، آمریکا ار راه دریا به اسرائیل سلاح می‌فرستاد و به خوبی یادم می‌آید که وقتی پنتاگون درباره‌ی این مسئله مورد پرسش قرار گرفت، جواب این بود که سلاح‌ها برای استفاده اسرائیلی‌ها فرستاده نشده بلکه به اسرائیل فرستاده شده تا آمریکا از قبل آمادگی دفاع از خود را داشته باشد تا اگر لازم شد در منطقه عکس‌العملی از خودش نشان بدهد. تا وقتی که اسرائیل پایگاه نظامی و تسلیحاتی و تکنولوژیکی آمریکا باشد، برای آمریکا مهم خواهد بود و به همین خاطر است که رای آمریکا و اسرائیل در سازمان ملل همیشه یکسان است، هرچند هم که اسرائیل مثلا با نظر آمریکا مخالف باشد. در مقابل فلسطینی‌ها برای آمریکایی‌ها هیچ سودی ندارند، فلسطینی‌ها ضعیف و بی‌پول هستند و هیچ سرمایه و منبعی ندارند و تنها چیزی که دارند تنها حمایت زبانی کشورهای عربی از آن‌هاست، اینکه مثلا عرب‌ها حرف‌های خوبی درباره‌ی فلسطینی‌ها می‌زنند. تازه این حمایت زبانی هم در بعضی موارد صورت نمی‌گیرد، مثلا مصر و اردن کلی بلا بر سر مردم فلسطین آورده‌اند. این دو کشور مانع دسترسی مردم غزه به مواد غذایی شدند و به آمریکا کمک کردند تا سلاح‌های خودش را توسط سرزمینشان به اسرائیل ارسال کند. این موضوع مرا شگفت‌زده نمی‌کند که تا وقتی که فلسطینی‌ها چیزی برای عرضه به آمریکایی‌ها نداشته باشند، که ندارند، آمریکا هیچ اهمیتی به حقوق فلسطینی‌ها نشان نخواهد داد.

درباره‌ی سفر تازه‌ی پاپ به اسرائیل چه فکر می‌کنید؟

نظر خاصی ندارم. به نظرم پاپ هم قصد دارد که مثل بقیه‌ی جهان میانجی‌گری پیشه کند تا مسلمانان و مسیحیان کمتری کشته شوند. امروزه مسیحیان زیادی قصد ترک منطقه را دارند. البته از جهتی سفر پاپ برخلاف روال همیشگی واتیکان صورت گرفته است.

شما از اندیشمندانی بوده‌اید که واقعه‌ی «رکود شدید اقتصاد آمریکا» در سالیان بیست بر نوشته‌ها و افکارتان بسیار تاثیر گذاشته است و همچنین به نوعی نیز می‌توان گفت که آن زمان را تجربه کرده‌اید. چه شباهیت‌هایی بین «رکود شدید اقتصاد آمریکا» در آن سالیان و «بحران اقتصادی» امروز جهان می‌بینید؟

 شباهت‌هایی وجود دارد. کاهش رشد اقتصاد در دو سال گذشته خیلی بیشتر از رکود اقتصادی سالیان ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۳ در ایالات متحده بوده است. امروزه کلی انسان در جهان در فقر غذایی هستند و کلی انسان بی‌خانمان شده‌اند اما عمق فاجعه هنوز با اندازه‌ی آن چیزی که آن موقع رخ داد، نرسیده است. از نظر اقتصادی اما شباهت‌هایی وجود دارد. تصور من این است که آمریکا خودش را بهتر از رقبای اروپایی‌اش نجات خواهد داد و از این بحران فرار خواهد کرد.

به‌نظر شما «بحران اقتصادی» امروز جهان نتیجه‌ی چیست؟

به‌نظر من نتیجه‌ی بحران رسانه در جهان است. رسانه‌ها هستند که درباره‌‌ی بحران اقتصادی حرف می‌زنند. همین امروز در جهان بحران غذا وجود دارد که خیلی شدید‌تر از بحران اقتصادی است و میلیون‌ها نفر در جهان در بحران گرسنگی هستند اما کسی از آن‌ها حرف نمی‌زند چون گرسنه‌ها آدم‌های فقیری هستند و کسی برایشان اهمیتی قائل نیست. علاوه بر آن، مثلا امروزه در جهان بحران تولید وجود دارد که آن هم بحرانی جدی و شدید است. کشورهای تولید کننده به خاطر بحران کارگری در کشورهایشان کارگاه‌های خود را به کشورهای ارزان‌ برده‌اند، به کشورهایی که کارگران آن‌ها هنوز با حقوق‌اشان آشنا نیستند و راحت‌تر می‌توان از کارگرهایشان کار کشید. این موضوع بدین معناست که این شرکت‌ها هنوز تولید می‌کنند اما نه در کشور خودشان بلکه در یک کشور ارزان‌. مشکل دیگر امروز جهان این است که اقتصاد پولی شده است یعنی به جای تولید شاهد جابه‌جایی پول هستیم. این بحران نتایج خیلی اسفناکی در برداشته است، مثلا سرمایه‌گذاری و خرید را دچار بحران کرده. این موضوع به سالیان ۱۹۵۰ بر می‌گردد، به سالیانی که درصد کمی از سود از سرمایه‌گذاری بدست می‌آمد. محصولی در کار نیست اما چهل تا پنجاه درصد سود وجود دارد. پول است که در چرخش است. در سال‌های ۱۹۷۰ یک مشکل دیگری هم اضافه شد، اینکه بازارها کنترل کننده‌ی جهان باشند و این خیلی احمقانه بود. از آن موقع است که جهان مدام از این بحران به آن بحران مواجه می‌شود و با پولی شدن اقتصاد روبرو شده است. قبلا چنین بحران‌هایی در کشورهای جهان سوم بود اما حالا گریبان‌گیر خود سرمایه‌داران هم شده و به سراغ ایالات متحده هم آمده است. در آمریکا می‌توان به بحران‌هایی اشاره کرد که در وام‌گیری از بنگاه‌های اقتصادی ایجاد شده است. در آمریکا این روزها کسی نمی‌داند کدام طرف دارد ریسک می‌کند، این خود معضل بزرگی‌است، اینکه نمی‌دانید شما دارید ریسک می‌کنید یا طرف مقابل‌تان. این‌ها همه نتایج اولیه‌ی بحران اقتصادی است و نتیجه‌ی دور و سال‌های آینده آن ناکارآمدی بنگاه‌های اقتصادی خواهد بود. در آینده نزدیک بازار ریسک‌های کوچک‌تری را متقبل می‌شود، بانک‌ها وام نخواهند داد چون مطمئن نخواهند بود که پولشان بر می‌گردد یا نه. به همه‌ی این‌ها باید ریسک‌های سیستمی را هم اضافه کرد. همه به دنبال نفع خودشان هستند و کسی به نفع دیگران فکر نمی‌کند، کسی به این فکر نخواهد کرد که آیا اصلا طرف مقابل هم از این سرمایه‌گذاری نفع خواهد کرد یا نه. این پدیده خلاف هدف و تعریف بازار است. این روزها، ریسک‌ها آن‌قدر بزرگ شده که از اختیار دولت‌ها خارج شده است. این بحران مالی که موجب بحران اقتصادی شده حتی به سیاست هم لطمه زده است. فرق اینجاست که این بار بحران از کنترل دولت‌ها هم خارج شده است. وضع حتی از این هم جلوتر رفته و بحران اقتصادی  سیاست را هم تحت کنترل قرار داده است. مثلا به میزان کمک‌های مالی دولت اوباما به صنایع ایالات متحده توجه کنید و به میزان پولی که اوباما در حال تزریق به صنعت آمریکا است. اوباما دارد این کار را می‌کند  در حالی‌که اقتصاددانان محافظه‌کار آمریکا یا کسانی که مثلا در وال‌استریت ژورنال قلم می‌زنند با این سیاست‌ها آشکارا مخالفند. مشکل دیگری هم این روزها در آمریکا وجود دارد، مثلا سیستم بیمه در آمریکا دچار بحران عظیمی شده، بحرانی که اصطلاحا به آن می‌گویند: «ریسک‌های بزرگ شکست‌ناپذیر». چون برای مثال، شما وام‌های زیادی می‌گیرید و سرمایه‌گذاری‌های زیادی می‌کنید اما اگر شکست هم بخورید، سیستم مالیاتی به کمک شما می‌آید. بیمه این روزها شما را به ریسک کردن‌های خطرناک ترغیب می‌کند.

تا جایی که من مطلع هستم با روند جهانی‌شدن و اصولا پدیده‌ی جهانی‌شدن مخالفید. چرا؟

جهانی‌شدن یک عبارت تبلیغاتی است. باید معنایش را بیابیم. جهانی‌شدن یک معنای تکنیکی دارد و آن یعنی مهاجرت مردم از یک کشور به کشور دیگر. از این جهت که باید بگویم این اتفاقی است که همیشه ‌افتاده و می‌افتد و مردمی که به اقتصاد و فرهنگ جاهای دیگر دنیا علاقه‌مندند به آن کشور مهاجرت می‌کنند اما قدرت‌ها از به‌کار گیری جهانی‌شدن به‌ تعبیر یکپارچگی مخصوصی استفاده می‌کنند. یکپارچگی در سود شرکت‌های چند ملیتی و یکپارچگی قدرت‌های بزرگی که می‌خواهند منافع خود را یکپارچه کنند. من مخالف چنین جهانی‌شدنی هستم، سازمان‌های اجتماعی نیز مخالف چنین جهانی‌شدنی هستند. اما کسانی که مثلا موافق مهاجرت مردم هستند، یعنی کسانی که موافق جهانی‌شدن واقعی هستند، قدرت‌ها آن‌ها را ضد جریان جهانی‌شدن می‌نامند. پس باید به معنای تبلیغاتی جهانی‌شدن نیز توجه کرد.

همان‌طور که می‌دانید، اخیرا اجلاس سران کشورهای جی‌۲۰ در لندن تشکیل شد. این در حالی‌است که کشورهایی نظیر ایران که آسیب‌های دوچندانی از بحران اقتصادی دیده‌اند، در این اجلاس حضور نداشتند. به‌نظر شما چرا جی‌۲۰ به اضافه‌شدن ایران و کشورهای شبیه آن به این اجلاس خودداری می‌کند؟

جی‌۲۰ خودش به تنهایی یک تعارف است. قبلا جی۷ بوده، قبل از آن جی۳ بوده اما در واقعیت جی۱ است و آن هم ایالات متحده آمریکا است و تعارف باعث شده که اسمش را بگذارند جی۲۰/ چون با توزیع قدرت در جهان به سختی می‌توان به‌تنهایی تصمیم گرفت. تنها ایران نیست که کنار گذاشته شده. کل جهان است که کنار گذاشته شده. حتی تصمیمات جی۲۰ به نفع شرکت‌های داخلی مردم جی۲۰ هم نیست بلکه بیشتر به نفع شرکت‌های ایالات متحده است، از این جهت منافع خود مردم کشورهای جی۲۰ نیز کنار گذاشته‌ شده‌اند. تصمیماتی که قدرت‌ها برای بخش اقتصادی‌اشان می‌گیرد ممکن است به ضرر جامعه باشد.

اجازه بدهید که بحث را عوض کنم. جریان روشنفکری در ایران بسیار تحت تاثیر جریان روشنفکری در فرانسه بوده است. دخالت امیل زولا در مسئله‌ی درایفوس و همچنین تفکرات ژان پل سارتر و میشل فوکو در ایران جایگاه خاصی دارند. تفاوت روشنفکری مثل شما با روشنفکرانی که از مفهوم روشنفکری فرانسوی تبعیت می‌کنند، در چیست؟

من هیچ احترامی برای مفهوم روشنفکری به معنای فرانسوی آن قائل نیستم. امیل زولا کار بزرگی انجام داد اما در نظر داشته باشید که افرادی مثل زولا در فرانسه بسیار نادرند. تعداد وسیعی از روشنفکران فرانسوی حامی قدرت حاکم بوده‌اند. ژان پل سارتر هم یکی از همان استثناها بود، مابقی روشنفکران کسانی هستند که به قدرت خدمت می‌کنند یعنی خدمتکار قدرت هستند. روشنفکر به این معنا نیست که فرد روشنفکر الزاما از ذهن باز یا از آگاهی خاصی برخوردار است بلکه یعنی کسی که فرصت می‌یابد حرفش را در جامعه بزند. این در حالی‌است که بیشتر روشنفکران امروز حامیان قدرت‌ها هستند. این ماجرا به انجیل برمی‌گردد. در انجیل آدم‌هایی بودند که ما امروزه به‌شان می‌گوییم روشنفکر در حالیکه آن‌ها پیامبر بودند و نه روشنفکر. پیامبرانی که نیروی شیطانی را مورد نکوهش قرار می‌دادند و از یتیم‌ها حمایت می‌کردند، کسانی که خیلی بد با آن‌ها رفتار می‌شد، در زندان بودند و کلی مورد اذیت و آزار قرار می‌گرفتند اما سالیان سال بعد، روشنفکران کسانی شدند که از قدرت حمایت می‌کردند و نه‌تنها با آن‌ها بدرفتاری نمی‌شد، بلکه مثل کشیش‌های آن موقع از قدرت هم برخوردار بودند و این موضوع تا به امروز ادامه پیدا کرده. در جهان سوم البته قضیه‌ی روشنفکری تفاوت می‌کند چون تبلیغات وسیع در چنین کشورهایی ساز و کار تبلیغات در ایالات متحده را ندارد. روشنفکرانی که صادقند و از حقوق بشر حمایت می‌کنند. مثلا به کشور ترکیه نگاه کنید.

مثل یاشار کمال؟

بله، یاشار کمال نمونه‌ی خوبی است. او خیلی شجاعانه از کردهای ترکیه که تحت فشار هستند، دفاع می‌کند. نویسندگان، آکادمیسین‌ها و روزنامه‌نگاران و ناشران زیادی هستند که امروزه در ترکیه تحت شرایط بسیار سختی کار می‌کنند اما در غرب نشانی از آن‌ها نمی‌بینید، خصوصا در فرانسه.

88/12/06 :: 1 ::  نويسنده : محمدرضا آزادی
madkha9874689757.jpg

عمران صلاحی برای سالنامه 1372 مقاله مفصلی در معرفی نشریه توفیق و هنرمندان شاخصی که با آن همکاری داشتند تهیه کرده بود که خواندن آن (البته در صورت در اختیار داشتن سالنامه نایاب 1372) علاوه بر جذاب بودن، از نظر تاریخی (تاریخ طنز و تاریخ سیاسی آن دوران) بسیار پربار است. صلاحی در این مقاله سالهای انتشار توفیق را به سه دوره تقسیم کرده که دوره دوم آن به صاحب امتیازی محمدعلی توفیق بوده. به بهانه سالگرد درگذشت این عضو از خانواده توفیق‌ها بخشهایی از این دوره را انتخاب کردیم که در ادامه مشاهده می‌کنید. متن کامل مقاله 39 صفحه است و علاوه بر موارد ذکر شده شامل نمونه کارهای انتخاب شده از نشریات توفیق هم می‌باشد:
دوره دوم:حسين توفيق ساعتي پيش از آن كه چشم از جهان فرو ببندد، به يگانه فرزندش گفت:
ــ اگر مي‌خواهي روح من در آن دنيا شاد باشد، چراغ اين مؤسسه را روشن نگاهدار.
و محمدعلي چنان كرد كه پدر گفته بود و حسين توفيق واقعاً شادروان شد! محمدعلي با كمك دوستان پدرش روزنامه را به همان سبك و سياق تا پس از شهريور 1320 منتشر ساخت. توفيق، اولين توقيف را در آبان‌ماه همان سال دشت كرد و با همين توقيف دوره اول توفيق به پايان رسيد. از آن پس ديگر نام «توفيق» مترادف با «توقيف» بود. اين روزنامه در دهه بيست بيش از ده بار توقيف و تعطيل شد و مديرش راه زندان را خيلي خوب بلد بود!

در شماره 17 توفيق سال 22 مي‌خوانيم:
«توفيق، فكاهي نامه‌اي است بي‌طرف و مستقل منتسب به هيچ حزب و جمعيتي نمي‌باشد و هركسي كه در اين بي‌طرفي و استقلال شك بياورد، مورد نفرين شديد ما قرار خواهد گرفت.»
توضيح براي اين است كه توفيق را به جناح چپ نچسبانند.
... اوضاع اين دوره درهم و برهم است، ما هم اين قسمت را درهم ادامه مي‌دهيم، مثل بعضي از ميوه‌فروش‌ها. لطفاً سوا نفرماييد.

در آينه توفيق اين سالها آن چه مي‌بينيم:
گراني و كمبود كاغذ، گراني و كمبود نان، احتكار توقيف مطبوعات، لهستاني‌هاي مقيم ايران، تغيير پي‌درپي كابينه‌ها، نطق نمايندگان مجلس، وفور گداها، دكتر ميلسپو آمريكايي (وزير ماليه ايران!) نمايندگي‌ خانم‌ها، كوپن قند و شكر و چاي، وقايع هفده آذر( به بهانه كمبود نان)، قوام السلطنه، جنگ جهاني دوم، ليموناد و سينالكو، سربازان هندي، كتابهاي نشريات برياني (آرسن لوپن، جينگوز رجائي)، شپش تيفوس، لاتها و چاقوكش‌ها، جنگ احزاب، زد و بندهاي سياسي، شستن رخت در جوي آب، خفقان مطبوعات، كشمكش‌هاي مطبوعات، انتخابات دوره چهاردهم، كوپن ترياك، حضور نيروهاي بيگانه، مستشاران آمريكايي، ورود ايران به جنگ، هيتلر، وقايع آذربايجان و كردستان، بمب‌هاي امريكايي بر فراز ژاپن، آگهيهاي بخاري نفتي، تأتر، كراوات، و اين آگهي:
(ايرومنيزي) مسهل شيرين و معطري است كه يك بسته خوراكي آن يبوست مزاج را برطرف مي‌كند.
توفيق 8 صفحه دارد و قيمتش سي‌شاهي است. از شماره پنجم كاغذش از كاهي تبديل به سفيد مي‌شود و آگهي‌هاي بيشتري مي‌پذيرد. از شماره دوازدهم سال 22  نام «پرويز خطيبي» به عنوان مدير داخلي چاپ مي‌شود و تا شماره بيست و سوم نامش وجود دارد.توفيق هر چه پيش مي‌رود، سياسي‌تر مي‌شود.
...در اولين شماره سال بيست و پنجم عكس شش نفر به عنوان اعضاي اصلي هيأت تحريريه چاپ شده است: 1) محمدعلي توفيق 2) ابولقاسم حالت 3) نورالله خرازي 4) علي زرين قلم 5) كريم فكور 6) علامه شابدالعظيمي.
در اين شماره حسين حسيني (خروس اخته)، اسدالله شهرياري (شبكور)، علي سرودي، فرات، قلزم، محمدعلي رياضي، كاظم رجوي، و صابر همداني اشعاري دارند. شعر صابر كاملاً جدي است.
كاريكاتور روي جلد شماره 8 توفيق (چهرشنبه 27 آذر 1325) مربوط است به سقوط پيشه‌وري كه توفيق از اين پس نسبت به او موضع منفي دارد، برخلاف سابق.
در همين سال، پيش پرده‌خواني در تأترها و راديو تهران و نيز تصنيف سازي و تصنيف خواني رواج دارد. در اين زمينه دو تن از توفيقيون شهرت بيشتري دارند: پرويز خطيبي و كريم فكور.
در شماره 13 توفيق سال 25 آگهي فكاهي جالب چاپ شده است.

scan00021175765.jpg
اعتراض شد روزنامه‌هاي كاريكاتوري:
...اين جانبان مديران جرايد كاريكاتوري كه به علت تأخير افتتاح مجلس شوراي ملي چندي در انتظار سوژه‌هاي نو سماق مي مكيم، جداً عليه دولت كه باز هم در گشودن مجلس تاتي تاتي مي‌كند اعتراض نموده و تقاضا داريم هر چه زودتر و به هر ترتيب  كه هست و صلاح مي‌دانند، اين سوژه‌داني دائم را افتتاح و ما را از خطر «بي‌سوژه‌اي» مصون فرمايند...
مدير توفيق ـ مدير تهران مصور ـ مدير اميد ـ مدير قلندر ـ مدير آشفته ـ ( يويو صاحاب سابق) و عده‌اي ديگر از مديران جرايد.

آزادي بيان!

سخن از گوجه و انجير و هلو بايد گفت
ز بلال و ز خيار و ز كدو بايد گفت

چون هوا گرم شود، از مزه ماست و خيار
چون هوا سرد شد از كشك و لبو بايد گفت

چون نبايد سخن از جنگ دو كشور گفتن
لاجرم قصه جنگ زن و شو بايد گفت

چون رجالند در اين جا همه در زير لحاف
نكته‌هايي از لحاف و ز پتو بايد گفت

آن چه برخورد به جايي نكند پرت و پلاست
«رپتوهاي رپتوهاي رپتو» بايد گفت

حرف خونخواري و خونخوار نمي‌بايد زد
حرف پر خوردن مرد شكمو بايد گفت

پارگي را به صراحت نتوان فاش نمود
به كفايت سخن از طرز رفو بايد گفت

از رقيبان سياسي نتوان گفت سخن
سخن از جنگ و نزاع دو هوو بايد گفت
«خروس لاري»توفيق سال 41

...دفتر دوم توفيق چگونه بسته مي‌شود؟ اين گونه:
در 28 مرداد 1332 دفتر روزنامه و منزل مدير توفيق را 5 بار در يك روز آتش مي‌زنند و غارت مي‌كنند.
«مهدي بهشتي‌پور» مي‌نويسد: «توفيق خط سياسي خود را در دوران مصدق پيدا كرد و از دولت ملي دكتر مصدق حمايت كرد. بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 روزنامه توقيف شد و محمدعلي توفيق هم همراه عده‌اي از روزنامه‌نگاران چند ماهي در قلعه فلك الافلاك گذراند...»
«غلامعلي لطيفي» از روز كودتا چنين تصويري دارد:
«... غروب روز چهارشنبه بيست و هشتم مرداد 1332، تمامي آن روزنامه‌ها، كه در طول آن دوازده سال پروبال گرفته بودند، اعم از طنز و نيمه طنز، رنگين و بي‌رنگ، در سطح آسفالت خيابان‌هاي نادري و استامبول ديده مي‌شدند، كه پس از غارت و تخريب كيوسك‌هاي روزنامه فروشي توسط كمپرس سواران چماق به دست با عبور «كامانكار»هاي ارتش به اين سو و آن سو پرتاپ مي‌شدند.»

پيشنهاد تبديل اسامي!
جناب «ته لشكر سه بوق» معاون «وزارت دفاع» به يكي از مخبرين جرايد فرموده بودند كه:
چون در اين دوره نيروهاي نظامي فقط براي «دفاع» ملي مي‌باشند و نام «جنگ» چندان خوشايند نبود، لذا اسم «وزارت جنگ» كه انسان از شنيدن اسمش ياد جنگ و كشت و كشتار مي‌افتد، به وزارت «دفاع ملي» مبدل گرديد.
ما پيشنهاد مي‌كنيم كه اسامي تانك‌ها و توپ‌ها و مسلسل‌ها و ساير اسلحه‌هاي مخوف ارسالي دولت ينگه دنيا نيز عوض شود تا منبعد بر اثر شنيدن اسامي آنها مو بر اندام مردم سيخ نشود.
1)تنك شرمن: فرشته آزادي!
2)مسلسل خودكار: امنيت اجتماعي!
3)گلوله: چاشت ملل صلح طلب!
4)فشنگ: راحت حلقوم!
5)خمپاره: شكرشكن!
6)بمب: شكرپاره!
7)نارنجك: نگهبان صلح!
8)تفنگ: دوست گرامي!
9)بازوكا: عدالت عمومي!

شماره 29 توفيق سال 31

سالنامه گل‌آقا

تاريخ : پنجشنبه ۸ بهمن 1388

88/11/10 :: 23 ::  نويسنده : محمدرضا آزادی
هست پست و مقام، خواب و خيال
اندر اين روزگار قحط رجال
اين مديران كه صاحب كلهند
به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر كسي به حد نصاب
دارد اين پست ها حساب كتاب 
بايد البته بود بايسته
وانگهي كاردان و شايسته 
با مدير آشنا، به ضرس يقين
اهل يك فرقه ای، مضاف بر اين 
مدتی پيشتر، گرفته ژتون
نام فاميلی اش دهان پر كن
نيست در انتخاب آدم پاك
ابدا مدرك و سواد، ملاك 
بعد سالی كه پايه اش شد سفت
می شود دكترا براش گرفت 
شصت تا دستيار خواهد داشت
به تخصص چه كار خواهد داشت 
پست هاي كليدی مرسوم
هست مخصوص عده ای معلوم 
بعضا اين پست ها كه مرغوب است
می شود جابه جا و دست به دست 
ليكن اين پست ها، به شكل عجيب
نرسد مطلقا به غير و غريب
مثل ما را فرا نمي خوانند
چون ز ما بهتران فراوانند
آن كه رم زين رسوم نغز كند
بايد اصلا فرار مغز كند!

88/11/10 :: 23 ::  نويسنده : محمدرضا آزادی

نشريه معتبر «کايه دو سينما» برگزيد

«10» کيارستمي در ميان 10 فيلم برتر دهه گذشته سينماي جهان

نشريه سينمايي معروف «کايه دو سينما» فرانسه در تازه ترين شماره اش، فهرست 10 فيلم برتر دهه گذشته سينما را معرفي کرد که فيلم «10» ساخته عباس کيارستمي کارگردان ايراني برنده نخل طلاي کن در رتبه دهم قرار گرفته است. در اين فهرست، فيلم «جاده مالهلند» ساخته «ديويد لينچ» محصول سال 2001 در رتبه اول ديده مي شود. «جاده مالهالند» در سال 2002 نامزدي اسکار بهترين کارگردان را براي «ديويد لينچ» به همراه آورد. اين کارگردان امريکايي جايزه بهترين کارگرداني جشنواره کن را براي اين فيلم گرفت و در جوايز سزار فرانسه نيز عنوان بهترين فيلم خارجي را کسب کرد. «فيل» به کارگرداني «گاس ون سنت» محصول سال 2003، برنده نخل طلا و بهترين کارگرداني جشنواره کن دومين فيلم برتر دهه گذشته سينما معرفي شده است. «بيماري گرمسيري» ساخته «آپيچاتپونگ ويراستاکول» محصول سال 2004، برنده جايزه هيات داوران جشنواره کن بالاتر از «ميزبان» به کارگرداني «بونگ جون هو» محصول 2006 در رتبه سوم قرار دارد. «سابقه خشونت» ساخته «ديويد کراننبرگ» محصول سال 2005 و «راز دانه» ساخته «عبداللطيف کچيکه»، محصول سال 2007، برنده بهترين کارگرداني از جوايز لومير فرانسه و برنده پنج جايزه از جشنواره ونيز در رتبه هاي ششم و هفتم قرار دارند. «غرب راه آهن» ساخته «وانگ بينگ» (2003)، «جنگ دنياها» ساخته «استيون اسپيلبرگ» (2005) و«دنياي جديد» ساخته «ترنس ماليک» (2005) ديگر فيلم هاي برتر دهه گذشته سينماي جهان از نگاه نشريه سينمايي «کايه دو سينما» هستند

88/11/10 :: 23 ::  نويسنده : محمدرضا آزادی

 


گروه فرهنگي اعتماد ، اميرحسين خورشيدفر؛
جروم ديويد سلينجر نويسنده مشهور و منزوي امريکايي چهارشنبه در خانه اش در کورنيش نيوهمپشاير از دنيا رفت. پسرش متيو اين خبر را از طريق نماينده نويسنده، کارگزاري ادبي هارولد اوبر در اختيار رسانه ها گذاشت. سلينجر هنگام مرگ 91ساله بود. جي دي سلينجر يکي از مهم ترين و محبوب ترين نويسندگان امريکا در سال هاي بعد از جنگ جهاني دوم به شمار مي آيد که بيش از نيم قرن نه کتاب تازه يي منتشر کرد و نه اجازه داد عکس يا گفت وگويي از او منتشر شود. در خبر آژانس هارولد اوبر آمده است سلينجر به مرگ طبيعي درگذشت. هرچند در ماه مه دچار شکستگي ران شده بود اما به جز اين در ماه هاي آخر زندگي اش بيمار نبود و درد نمي کشيد. شهرت جهانگير سلينجر نتيجه کارنامه يي کم حجم اما تاثيرگذار است؛ رمان «ناتور دشت»، مجموعه «نه داستان کوتاه» و دو کتاب که هرکدام شامل دو داستان بلند از خانواده عجيب گلس است؛ «فرني و زويي» و «تيرهاي سقف را بالاتر بگذاريد نجاران و سيمور؛ پيشگفتار». اين کتاب ها در بين سال هاي 1951 تا 1965 منتشر شد. پس از آن سلينجر داستان ديگري منتشر نکرد هرچند بنابر اعلام دخترش در طول اين سال ها او 15 رمان ديگر نوشت که تکليف انتشار آنها هنوز مشخص نيست. سلينجر سال 1919 در منطقه يي اعيان نشين در منهتن به دنيا آمد و همان جا تحصيل کرد. در دهه 40 پيش از اعزام به جنگ جهاني در دوره هاي نويسندگي خلاق دانشگاه کلمبيا شرکت کرد و چند داستانش در مجله هاي مختلف دانشگاهي و ادبي به چاپ رسيد. سپس به عنوان سرباز ارتش امريکا به جنگ جهاني دوم اعزام شد و شاهد عمليات خونيني بود که به نام حمله نورماندي يا D-Day معروف است. در همين دوره با ارنست همينگوي نويسنده معروف امريکايي ملاقات کرد. همينگوي از استعداد او تعريف و تمجيد کرد و بعدها سلينجر از اين ملاقات به عنوان بهترين خاطره اش از جنگ ياد کرد. اما دوران طلايي سلينجر بعد از پايان جنگ آغاز شد. انتشار داستان «يک روز خوش براي موز ماهي» در سال 1948 در مجله نيويورکر با استقبال خوانندگان مواجه شد. اين داستان شرح حوادثي است که در ساعت هاي پيش از خودکشي براي سيمور گلس روي مي دهد. سلينجر سه سال بعد رمان «ناتور دشت» را منتشر کرد. چند ناشر معتبر اين کتاب را رد کردند اما بعد از انتشار آن تا امروز سالانه نزديک به 200 هزار نسخه از «ناتور دشت» به فروش مي رسد. اين رمان از زبان طنزآلود هولدن کالفيلد دانش آموز 17ساله يک مدرسه شبانه روزي روايت مي شود که در آستانه سال نو به خاطر نمرات پايين از مدرسه اخراج مي شود و شبي را در نيويورک مي گذراند.هولدن به يکي از نمادهاي طغيان نسل جوان امريکا در دهه 60 و پس از آن در برابر هنجارهاي پذيرفته شده اجتماع بدل شد.بعد از او کم نيستند قهرمانان نوجواني که معيارهاي زندگي بزرگسالان را ريشخند مي کنند. در سال 1953 سلينجر در مصاحبه يي اعتراف کرد هولدن شباهت زيادي به نوجواني خود او دارد. از همان زمان بسياري از کمپاني ها و کارگردانان بزرگ هاليوود مثل گردي اولدين، اليا کازان و هاروي وينشتاين سعي کردند حق اقتباس سينمايي اين رمان را بخرند اما جواب نويسنده منفي بود. «ناتور دشت» تاکنون سه بار به زبان فارسي ترجمه شده است. اولين بار در دهه 50 و توسط احمد کريمي و بعد از آن در دهه 70 ترجمه هايي از احمد گلشيري و محمد نجفي نيز از اين کتاب در اختيار خوانندگان ايراني قرار گرفت. سلينجر در سال 1953 مجموعه نه داستان کوتاه خود را که پيش از آن در مجله ها به چاپ رسيد بود در يک مجموعه منتشر کرد. داستان هاي «يک روز خوش براي موزماهي»، «دهانم سبز و چشمانم زيبا» و «عمو ويگيلي در کانه تي کت» از اين مجموعه در بسياري از گزيده هاي بهترين داستان هاي کوتاه تاريخ آمده است. در داستان «عمو ويگيلي...» شخصيت اصلي داستان با حسرت از مرگ والت يکي ديگر از برادران خانواده گلس ياد مي کند؛ خانواده يي که خوانندگان خيلي زود با اعضاي ديگرش آشنا شدند. اين کتاب با ترجمه احمد گلشيري و به نام «دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم» به فارسي ترجمه شده است. داستان هاي «تقديم به ازمه با عشق و نکبت» و «تدي» از اين مجموعه درميان خوانندگان ايراني هواداران بسيار دارد. «فرني و زويي» در سال 1961 منتشر شد. بخش اول کتاب، داستان کوتاهي است به نام «فرني». داستان در آخر هفته يي در يک کالج دانشگاهي اتفاق مي افتد. فرني دختر حساس خانواده گلس از رياکاري، ابتذال و تظاهر جامعه دانشگاهي اطراف به نامزدش شکايت مي کند. بخش دوم کتاب داستان بلند «زويي» است. زويي کوچک ترين برادر خانواده گلس يک هنرپيشه خوش قيافه سريال هاي تلويزيوني است که سعي مي کند در گفت وگوي طولاني آشفتگي روحي خواهرش فرني را برطرف کند. اين کتاب با واکنش هاي متفاوت منتقدان مواجه شد. در زمان انتشار کتاب مطبوعات امريکايي به شايعات درباره زندگي غيرمتعارف سلينجر و گرايش او به بوديسم، هندوئيسم و عرفان مسيحي دامن زدند. معروف ترين نقد را رمان نويس بزرگ امريکايي جان آپدايک بر کتاب نوشت و آن را تجربه يي بيش از حد شخصي و دروني خواند. داريوش مهرجويي در سال 1373 فيلم «پري» را بر اساس اين کتاب ساخت. نمايش فيلم پري در سال 1997 در امريکا باعث شد بحث شکايت سلينجر از تهيه کننده ايراني فيلم پيش بيايد که البته رفع و رجوع شد. در صحنه يي از فيلم ديگر مهرجويي «هامون»، حميد (خسرو شکيبايي) نسخه انگليسي فرني و زويي را به مهشيد (بيتا فرهي) نشان مي دهد و آن را کتابي پر از درد و راز و رمز و عشق معرفي مي کند؛ چهار واژه يي که روي جلد يکي از چاپ هاي انگليسي کتاب هم درج شده است. «فرني و زويي» با دو ترجمه از ميلاد ذکريا و اميد نيک فرجام در ايران منتشر شده است. دو سال بعد «تيرهاي سقف» منتشر شد. اين کتاب هم شامل دو داستان است. اولي ماجراي روز عروسي سيمور است که از زبان برادر سربازش بادي روايت مي شود. راوي داستان دوم «سيمور؛ پيشگفتار» هم بادي است که سعي مي کند تصويري از زندگي انزواجويانه برادرش ارائه کند و شايعات فرضي را رد کند. از اينجا به بعد دست ناشران مشتاق از داستان هاي سلينجر کوتاه مي ماند. نسخه فارسي اين کتاب را اميد نيک فرجام ترجمه کرده است. البته داستان اول در کتابي به نام «بالا بلندتر از هر بلندبالايي» با ترجمه شيرين تعاوني منتشر شد. در سال 1965 مجله نيويورکر داستان بلند «هاپورس 16 - 1924» را منتشر کرد که داستان هايي است از زبان سيمورگلس هفت ساله، وقتي که به اردويي دانش آموزي رفته است و در نامه هايي از خانواده اش مي خواهد کتاب هايي منجمله آثار آناتول فرانس را برايش پست کنند. بعدها ناشران بسياري سعي کردند امتياز انتشار اين داستان را از سلينجر بخرند حتي ناشر کوچکي به نام اورچيسس در پي توافق اوليه با سلينجر اعلام کرد به زودي نسخه يي از اين کتاب را منتشر مي کند اما چيزي نگذشت که نظر سلينجر عوض شد و خوانندگان چشم انتظار ماندند. انزواي 50 ساله سلينجر هم باعث نشد که نام او فراموش شود. در سه دهه اخير او مرتباً با جنجال هاي ناخواسته درگير بود. در دهه 80 يان هميلتن زندگينامه انتقادي به نام «در جست وجوي سلينجر» نوشت و بلافاصله با شکايت او مواجه شد. جويس مينارد معشوقه سابق و مارگارت دختر سلينجر هم با نوشته هايشان از زندگي با نويسنده منزوي دردسرهاي ديگري را براي او به وجود آوردند. هر چند سال هم وکلاي سلينجر دست به کار شکايت از نويسنده يا کارگرداني مي شدند که به نحوي از آثار او اقتباس کرده بود. سلينجر همچنين انتشار ديگر داستان هاي کوتاهش را که به صورت پراکنده در مجلات چاپ شده بود غيرقانوني اعلام کرد. همان داستان هايي که در سال هاي اخير با عناوين مختلف در ايران منتشر شده اند و به نظر مي رسد خيلي هايشان نسخه اوليه داستان هاي موفق اين نويسنده اند. در سال 1974 سلينجر در يکي از آخرين گفت وگوهايش گفت؛ «من دوست دارم بنويسم. زندگي مي کنم که بنويسم. اما فقط براي خودم و لذت بردن مي نويسم.»

88/11/10 :: 23 ::  نويسنده : محمدرضا آزادی

همایش جهانی درباره حاكمیت بر اینترنت

بیش از 200 تن از مقامات ارشد دولتی، تجاری، و جامعه مدنی در «همایش جهانی درباره حاكمیت بر اینترنت» شركت كردند. این همایش از 25 تا 26 مارس 2004 توسط «نیروی ویژه فناوری‌های اطلاعاتی و ارتباطی ملل متحد» UN-ICT Task Force برگزار شد. طبق اعلامیه خبری سازمان ملل متحد، قصد از برگزاری این همایش كه در مقر سازمان ملل در نیویورك برپا شد، «كمك به رایزنی‌ها و مشورت‌های جهانی و زمینه‌سازی تشكیل یك گروه‌كاری درباره حاكمیت بر اینترنت» بود. این گروه كاری قرار است توسط كوفی‌عنان، دبیركل ملل متحد، ایجاد شود و گزارش كار خود را به دومین اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی(تونس، 2005) ارائه دهد.
در میان شركت‌كنندگان در این همایش علاوه بر مقاماتی از كشورهای در حال توسعه و كشورهای توسعه‌یافته شخصیت‌هایی سرشناسی نیز از بخش خصوصی حضور داشتند؛ شخصیت‌هایی همچون «پاول تومی»، رئیس و مدیرعامل «شركت نامگذاری و شماره‌گذاری اینترنت» ICANN، و همچنین «وینتون سرف» معاون ام‌سی‌آی و «روبرت كان» از شركت «ابتكارات پژوهشی ملی» كه این دو به «پدران اینترنت» معروفند.
در این همایش نظرات مختلفی راجع به مسأله حاكمیت و نظارت بر اینترنت مطرح شد كه بسیار متنوع و گاه متضاد بود. گروهی معتقد بودند كه سیستم نظارتی و اداره‌كننده كنونی به خوبی كار می‌كند و نیازی به وضع مقررات جدید و اعمال حاكمیت نیست. برخی نیز خطر سركوب خلاقیت و نوآوری را هشدار می‌دادند و برخی نیز بر این باور بودند كه تضمین امنیت و اعتمادپذیر بودن اینترنت بخصوص برای كشورهای در حال توسعه بدون اعمال نوعی حاكمیت بر اینترنت میسر نیست. بیشتر نمایندگان بخش‌خصوصی در سخنان خود گوشزد كردند كه «اگر سیستمی خوب كار می‌كند، لازم نیست به آن دست بزنیم»، و «بهترین حاكمیت حداقل حاكمیت است»، و «شركت نامگذاری و شماره‌گذاری اینترنت» ICANN پیشرفت خوبی در جهت شفاف‌تر شدن و دربرگیرنده‌تر شدن داشته است. به اعتقاد آنان آنچه اكنون به آن نیاز داریم مذاكرات بیشتر در مورد نهادهای تخصصی است. اما هیأت‌های اعزامی از سوی برخی كشورهای در حال توسعه معتقد بودند كه نظام كنونی به اندازه كافی آنها را در بر نمی‌گیرد و از نوعی بحران مشروعیت نه فقط در حاكمیت بر اینترنت بلكه در حاكمیت جهانی سخن راندند.
با وجود همه این تفاوت آرا، نتیجه‌گیری اعلام شده از سوی برگزاركنندگان همایش این بود كه حاكمیت جهانی كنونی بر اینترنت به خوبی كار می‌كند و تنها نیازمند آن است كه بیشتر دربرگیرنده همه طرف‌های ذینفع باشد.
نظرات ابراز شده از سوی چهره‌های شاخصی كه در این همایش حضور داشتند، به روشنی تفاوت دیدگاه‌ها در مورد اعمال حاكمیت بر اینترنت را نشان می‌دهد.

آقای كوفی‌عنان، دبیركل سازمان ملل متحد در مراسم افتتاحیه همایش در روز 25 مارس گفت: موضوعات مربوط به حاكمیت بر اینترنت بسیار زیاد و بسیار پیچیده است اما علاقه مشترك همه جهانیان این است كه امنیت اینترنت تضمین شود و قابل‌اعتماد باشد. نكته مهم دیگر این است كه برای حاكمیت بر اینترنت باید مدل‌های مشاركتی و دربرگیرنده همه ایجاد شود. این محیط ارتباطی باید در دسترس مردم جهان و پاسخگوی نیازهای آنان باشد. برد و كشش كنونی آن به شدت ناعادلانه است و اكثریت عظیم مردم جهان هنوز از آن بی‌بهره‌اند.
آقای عنان گفت كه در آینده نزدیك بنا به تقاضای اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی در ماه دسامبر، یك «گروه كاری درباره حاكمیت بر اینترنت» تشكیل خواهد داد. اما پیش از انجام این كار، نیاز است با بخش‌های وسیعی از گروه‌ها و جمعیت‌های ذینفع رایزنی و مشورت شود. به اعتقاد وی، نظراتی كه در این همایش جهانی و دیگر مشورت‌ها و رایزنی‌ها ابراز می‌شود می‌تواند سهم مهمی داشته باشد در چارچوب‌بندی موضوع‌ها، یافتن زمینه‌های همگرایی، و روشن‌شدن موضوع مشورت‌های آینده. به گفته كوفی‌عنان، به محض این كه این مشورت‌ها و رایزنی‌ها به نتیجه برسد، وی در موقعیتی قرار خواهد گرفت كه می‌تواند یك گروه كاری باز، شفاف و دربرگیرنده همه را تشكیل بدهد.
آقای عنان در خاتمه سخنان خود از شركت‌كنندگان در همایش خواست تا هدف اصلی را از نظر دور ندارند و آن كمك به مردم همه جای دنیاست تا زندگانی آزاد و شایسته‌ای برای خود بسازند. «هر آنچه می‌كنید باید كمكی باشد به توسعه انسانی».

«وینتون سرف»، نایب‌رئیس ام‌سی‌آی و به قول «خوزه ماریا فیگورس اولسن» (رئیس ICT Task Force) «یكی از پدران اینترنت» طی سخنانی گفت كه اینترنت به شكل آزاد و باز شكل گرفت؛ بدون مداخلات زیاد دولتی یا دیگر نظارت‌ها، زیرا قواعد فنی آن به‌طور باز شكل گرفت و داوطلبانه به‌كار گرفته شد. ساختار باز اینترنت خود سوختباری برای تحول آن بود، به‌طوری كه مشاركت‌كنندگان در آن بهره‌برداری و توسعه آن قادر بودند با ایده‌ها و كاربردهای جدید در تحول آن سهم داشته باشند.
به گفته آقای «سرف»، با تحول روزافزون اینترنت، رفته‌رفته كارهایی كه از دیرباز تحت نظارت‌های چشمگیر بوده است با اینترنت عجین شد و همین باعث شده است كه مسأله نظارت و حاكمیت بیشتر بر اینترنت مطرح شود. اما نكته مهم استفاده‌هایی است كه از اینترنت می‌شود. اگر نیاز به حاكمیت بر چیزی باشد، باید بیشتر بر استفاده‌ها و سوءاستفاده‌هایی كه از شبكه می‌شود نظارت و حاكمیت اعمال شود، و كمتر بر عملیات و كاركردهای آن.
آقای «سرف» همچنین گفت: حاكمیت باید به عنوان اقدامی در نظر گرفته شود كه به‌طور جمعی صورت می‌گیرد تا گسترش، توسعه و استفاده جمعی از اینترنت آسانتر شود. به‌طور مثال، تجارت الكترونیكی را می‌توان با اتخاذ رویه‌های بین‌المللی تقویت كرد؛ رویه‌هایی همچون استفاده از امضای الكترونی، سازوكارهای تسویه‌حساب‌های معاملات الكترونیكی بین‌المللی، مالیات‌ستانی‌های بین‌المللی و حفاظت از مالكیت معنوی.
به اعتقاد آقای «سرف»، استفاده از اینترنت می‌تواند به اهداف توسعه هزاره در عرصه كاهش فقر، بهبود آموزش و بهداشت، حفظ محیط زیست و برابری جنسی كمك كند. این همایش باید كاری كند كه این اهداف در هم تنیده شود و این كار را با این پرسش می‌توان انجام دهد كه چگونه جامعه اینترنت می‌تواند استفاده سازنده و مثبت از اینترنت را تسهیل كند.
آقای «سرف» گفت: به قول مهندس‌ها «تا وقتی چیزی خراب نشده درستش نكنید»، و به قول دكترها «اول باید مراقب باشیم كه آسیبی نزنیم». جنبه‌های فنی اینترنت به‌شكل بسیار بازی در انجمن‌هایی كه به روی همگان باز بود تحول یافت. قواعد استفاده از اینترنت كمتر توسعه یافته است و شایان توجه بیشتر است. «اما من اخطار می‌كنم كه مبادا نوآوری و آزادی خلاقیت را كه اینترنت برای همگان فراهم آورده خفه كنیم». دور میز اینترنت جاهای زیادی هست. وظیفه همه ما این است كه اطمینان یابیم كه همه طرف‌های ذینفع بتوانند جایی در دور این میز داشته باشند و از فرصت كافی برای ادای سهم خود در تحول اینترنت برخوردار باشند.

«روبرت كان»، رئیس و مدیر عامل «شركت ابتكارات پژوهشی ملی»، كه از او نیز با عنوان «یكی از پدران اینترنت» نام برده شد، گفت: اگر چه اكنون به سختی می‌توان باور كرد، اما در روزهای آغازین و تا اواسط دهه 1980، تقریباً همه تصمیمات راجع به اینترنت را من و «وینتون سرف» می‌گرفتیم. این همایش اكنون به مسأله حاكمیت پرداخته است زیرا وب چنان گسترده و پر نفوذ شده كه پیشرفت آن مستلزم اجتناب از بوركراسی است؛ یعنی همان چیزی كه به‌ناگزیر همراه با مشاركت دولت سروكله‌اش پیدا می‌شود.
به گفته «كان» به جهت آن كه اینترنت در ابتدا نوعی پدیده ضدفرهنگی تصور شد و تحت مراقبت قرار گرفت ـ و امروز تقریباً هیچ مداخله سازمانی برای تعیین مقررات برای وب وجود ندارد ـ «بعید است بیشتر از گذشته به تعریفی از حاكمیت بر اینترنت نزدیك شده باشیم». البته این به معنای آن نیست كه دولت‌های هیچ نقشی ایفا نخواهند كرد یا هیچ چیزی وجود ندارد كه باید بهتر اداره شود یا كاراتر هماهنگ شود. برخی جنبه‌های اینترنت خوب پیش می‌روند و برخی نه. برخی جنبه‌ها هست كه هیچكس نمی‌خواهد خود را آلوده آن كند و برخی جنبه‌ها هست كه كاملاً نادیده گرفته می‌شود. بنابراین، فرصت‌های فراوانی برای مشاركت آینده سازمان‌ها، دولت‌ها و نهادی بخش خصوصی برای كمك به این موضوع‌ها وجود دارد. وی افزود در این میان نقش مهم دانشمندان و محققان كه از آغاز حضوری فعال داشته‌اند نباید نادیده گرفته شود.



«پاول تومی»، رئیس و مدیر عامل «شركت نام‌گذاری و شماره‌گذاری اینترنت» ICANN یكی دیگر از سخنرانان همایش بود كه گفت سازمان وی یك نهاد ملی و متشكل از گروه‌های مختلف ذینفع برای هماهنگ كردن مشخصه‌های منحصربفرد سیستم‌های اینترنت است. نشست‌های ICANN بیشتر بر مشكلات فنی متمركز است. این نشست‌ها به روی همگان باز است و از حضور همه طرف‌های ذینفع استقبال می‌شود. مأموریت ICANN مشابه مأموریت همان «گروه كاری» است كه «اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی» از دبیركل سازمان ملل متحد خواسته تا آن را تشكیل دهد.

«ریچارد مك‌كورماك»، رئیس افتخاری اتاق بازرگانی بین‌المللی با اشاره به این كه هم اكنون 850 میلیون كاربر اینترنت در سراسر جهان وجود دارد(یعنی دو برابر تعداد كاربران در سال 2000) بر این نكته تأكید كرد كه باید توجه خود را بیشتر به عرصه‌هایی معطوف كنیم كه مداخله دولتی در آن عرصه‌های الزامی است. به اعتقاد وی «گروه كاری درباره حاكمیت بر اینترنت» باید بیشتر یك كمیته هدایت‌كننده باشد تا یك نهاد قانونگذار؛ و باید به گسترش اینترنت هم در كشورهای در حال توسعه و هم در كشورهای توسعه یافته یاری رساند.


«ماریا لویزا ویوتی»، از اعضای هیأت اعزامی برزیل، بر این نكته تأكید كرد كه «امروزه به طور فزاینده‌ای به اینترنت به عنوان یك امكان همگانی بین‌المللی نگریسته می‌شود كه باید به‌شكل بسیار آشكار و باز مدیریت شود». به اعتقاد وی حاكمیت بر اینترنت نباید حق ویژه یك گروه خاص از كشورها یا طرف‌های ذینفع باشد. باید نقش‌های خاص همه طرف‌های ذینفع در این حاكمیت مشخص شود. دولت‌ها نیز باید در این میان سهمی داشته باشند و نگرانی كشورهای در حال توسعه باید مدنظر قرار گیرد.


«لیندال شوپ‌مافول»، رئیس كمیسیون ملی جامع اطلاعاتی و توسعه آفریقای جنوبی، گفت: «درست است كه بسیاری از موضوع‌ها، موضوع‌های فنی هستند اما فناوری جدای از سیاست نیست». به اعتقاد وی، مسأله این نیست كه چیزی خراب شده و باید درست شود. مسأله قانون‌مند كردن فرایند موجود است و به این خاطر است كه كشورهای در حال توسعه موضوع حاكمیت بر اینترنت را به سطح سازمان ملل كشانده‌اند؛ «همان چیزی كه ما نیز خواهان طرح شدن آنیم».

«آنری‌یت استرهویسن»، دبیر اجرایی انجمن ارتباطات پیشرفته آفریقای جنوبی، مسأله حاكمیت بر اینترنت را به مسأله بزرگتر حاكمیت جهانی مربوط دانست و گفت: كشورهای در حال توسعه نسبت به نهادهای جهانی همچون «سازمان جهانی مالكیت معنوی» و مؤسسات مالی بین‌المللی نگرانی‌هایی دارند. حاكمیت جهانی با نگرانی‌هایی(اگر نگوییم با بحران) روبه‌روست. از سوی دیگر، به جای شكاف شمال – جنوب، شاهد نوعی همپوشی فزاینده منافع میان طرف‌های مختلف هستیم. «در بسیاری از كشورهای در حال توسعه، نگرانی‌های جامعه مدنی مشابه نگرانی‌های بخش خصوصی است».

«خوان فرناندز»، مسئول هماهنگی كمیسیون تجارت الكترونیكی كوبا، ضمن یاد كردن از «مردمانی كه ترجیح می‌دهند آب تمیز، برق و قرصی نان داشته باشند تا كامپیوتر» بر این نكته پای فشرد كه اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی بیشتر یك اجلاس توسعه‌ای بود تا یك اجلاس فناوری.

آقای «فیگورس اولسن» خاطرنشان كرد كه این همایش نمونه‌ای است از «سیاست جهانی» آینده كه برای برخورد با چالش‌های ژئوپلیتیك، اقتصادی، و زیست‌محیطی الزامی است. سیاست جهانی یعنی گردهم‌آوردن تمام طرف‌های ذینفع به دور یك میز گفتگوی وسیع، و اتاق شورای اقتصادی و اجتماعی ملل متحد كه میزبان این نشست است سمبلی از این سیاست است. این اتاق كه در گذشته فقط میزبان اظهارنظرهای رهبران سیاسی بود، در جریان این همایش میزبان سخنرانانی از انواع مختلف طرف‌های ذینفع، كه جامعه جهانی را نمایندگی می‌كنند بود؛ كسانی كه گردهم آمده‌اند تا عقاید خود را ابراز دارند و سیاست‌هایی را تعیین كنند.

خانم «فریال بجی» مدیر عامل مؤسسه اینترنت تونس، گفت كه كشور وی به طور كامل در جریان تدارك برگزاری دومین مرحله اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی است كه قرار است در نوامبر 2005 در تونس برگزار شود. نشست‌های هیأت دولت به‌طور مرتب تشكیل می‌شود و همه وزیران در تدارك این اجلاس مشاركت دارند و یك كمیته عالی ملی برای هدایت همه كارهای تداركاتی تشكیل شده است. وی همه طرف‌های ذینفع، از جمله بخش خصوصی، جامعه مدنی، و رسانه‌ها را فراخواند تا در این اجلاس سهم داشته باشند.
نخستین كمیته تداركاتی در پایان ماه ژوئن در تونس برگزار خواهد شد و رایزنی‌ها پیرامون برگزاری كنفرانس‌های منطقه‌ای و موضوعی در حال انجام است. نتیجه مورد انتظار از اجلاس تونس، یك سند سیاسی و یك دستوركار عملی مبتنی بر نقشه‌های عمل منطقه‌ای است.

«مارك فورر»، سرپرست وزارت ارتباطات سوئیس، بخش خصوصی و جامعه مدنی را فراخواند تا در مرحله دوم اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی در تونس مشاركت كامل داشته باشند. به اعتقاد وی حضور بخش خصوصی در به اجرا در آمدن نقشه عمل اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی بسیار ضروری است و این بخش به همراه جامعه مدنی باید در تدارك مرحله دوم اجلاس در تونس شركت فعال داشته باشد. «فورر» گفت: وقتی یك سیستم خوب كار می‌كند نیازی به اعمال حاكمیت یا ایجاد مقررات نیست. سیستم فعلی خوب كار می‌كند، ICANN خوب كار می‌كند، الان بیشتر به این نیاز است كه روی مسائل خاص نظیر حقوق مالكیت، تجارت الكترونیكی، حریم‌خصوصی، قواعد و قوانین قراردادها و امنیت اینترنت متمركز شویم و در ضمن مشخص كنیم كه دولت‌ها چه نقشی باید داشته باشند.

«ماركوس كومر» یكی از دیپلمات‌های سوئیسی كه هماهنگی مذاكرات نهایی كردن اسناد اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی را برعهده داشت، گفت: این همایش باید توجه خود را روی تعیین كیفیت و چگونگی فرایند پیش‌رو متمركز كند. «گروه‌كاری درباره حاكمیت بر اینترنت» باید گروهی كاملاً مستقل باشد و به هیچ یك از نهادهای سازمان ملل متحد وابسته نباشد؛ این گروه باید شفاف باشد و همه طرف‌های ذینفع را در بر بگیرد و به آنها امكان دسترسی مساوی بدهد؛ و باید روی جمع‌آوری واقعیت‌ها و ارائه توصیه و پیشنهاد متمركز باشد. این گروه كاری باید گروهی كوچك دو یا سه سیستمی باشد تا همه دولت‌ها را شامل شود و به كشورهای در حال توسعه امكان دهد كه صدای خود را به گوش دیگران برسانند. گروه كاری باید كار خود با این تصمیم شروع كند كه «چه كسی چه می‌كند» و سپس موضوع‌های را كه قرار است به آنها بپردازد مشخص كند. گفتنی است كه آقای «كومر» در 25 مارس از سوی دبیركل سازمان ملل متحد به سرپرستی دبیرخانه‌ای انتصاب شد كه قرار است دبیركل را در تشكیل گروه‌كاری كمك كند.


خانم «لوئیز فرشت» معاون دبیركل سازمان ملل، در جلسه پایانی همایش گفت: من فكر می‌كنم پیچیدگی مسأله حاكمیت بر اینترنت به روشنی در این همایش جهانی مورد تأكید قرار گرفت. شماری از مسائل مشخص شد كه برای یافتن راه‌حل‌های مورد قبول جهانی در مورد آنها، نیازمند همكاری بین‌المللی هستیم؛ مسائلی همچون هرزنامه‌ها، امنیت شبكه، حریم‌خصوصی، امنیت اطلاعاتی. این مسأله نیز مورد تأكید قرار گرفت كه محتوا باید از لحاظ فرهنگی و زبانی متناسب باشد و از دیدگاه فنی استانداردهای زبانی باید به سرعت ایجاد و در زیرساخت اینترنت قابل بهره‌برداری متقابل شود.


«میلتون مولر»، استاد پژوهش‌های اطلاعاتی دانشگاه سیراكوز، نویسنده و سردبیر نشریه ICANNWatch در مورد نتیجه این همایش بر این باور است كه برای ICANN، دولت ایالات متحده، اتاق بازرگانی بین‌المللی، و جامعه اینترنت، این یك پیروزی محسوب می‌شود(هر چند پیروزی موقتی) كه «همایش جهانی درباره حاكمیت بر اینترنت» به این نتیجه رسید كه «سیستم كنونی حاكمیت بر اینترنت به نظر می‌رسد كه خوب كار می‌كند». طبق خبرنامه‌ای كه به‌طور رسمی از سوی گردانندگان همایش انتشار یافته تنها سوال اصلی شركت‌كنندگان در همایش این بوده كه «چگونه كار نهادهای تخصصی بهتر هماهنگ شود و مشاركت همه طرف‌های ذینفع را تضمین كند». به گفته آقای «مولر» روشن نیست كه این نتیجه‌گیری از كجا آمده، زیرا هیچ ارزیابی سیستماتیكی از عملكرد ICANN، سازمان‌های وابسته به آن، یا هیچ معاهده و فعالیت دیگر اثرگذار بر اینترنت وجود ندارد. این همایش جهانی سازمان ملل متحد در اصل نوعی محك زدن گرایشات سیاسی بود، نه یك ارزیابی علمی. و گرایشات سیاسی نیز به شدت پیچیده بود و سخت می‌شد آنها را ارزیابی كرد. به اعتقاد آقای «مولر» نكته جالبی كه كسی به آن نمی‌پردازد این است كه چه شد ائتلاف كشورهای در حال توسعه توانستند اجلاس سازمان تجارت جهانی در كنكون را برهم بزنند و اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی را به ایجاد یك گروه‌كاری درباره حاكمیت بر اینترنت وادار سازند؟ در این همایش فقط برزیل و آفریقای جنوبی حضور محسوس داشتند. گرچه نماینده آفریقای جنوبی به‌طور فعال «مشروعیت» ICANN را مورد حمله قرار داد، اما آشكارا از ابراز این نكته خودداری كرد كه ساختار نهادی یا خط‌مشی‌های این نهاد «شكست خورده» است. در این همایش بخصوص غیبت چین بسیار محسوس بود و هیچكدام از كشورهای عرب نیز شركت نكرده بودند.


«كارل آئورباخ»، از اعضای سابق هیئت ICANN بر این باور است كه این همایش به روشنی یك زلزله بود و مسأله حاكمیت بر اینترنت را از پایه متزلزل كرد. اكنون فرصتی فراهم آمده تا پیش از آن كه دوباره همه چیز سفت‌وسخت شود بر سیر تغییرات اثر گذاشت. گروه‌های تجاری ذینفع به خوبی خود را آماده كرده‌اند تا امتیازات خود را بگیرند؛ من چندان مطمئن نیستم كه طرف‌های غیرتجاری چندان آماده باشند، یا منابعی برای مشاركت كامل و مؤثر در اختیار داشته باشند. احساس می‌كنم كه در این مرحله جدید، دیگر با گله‌و‌شكایت نمی‌توان راه به جایی برد بلكه فقط برنامه‌ها و راه‌حل‌های خوش‌ساخت می‌تواند كارساز باشد. البته در این میان یك مسأله بزرگ نیز بدون این كه بحثی روی آن شود در تمام طول همایش همچون كرگدنی عظیم در گوشه‌ای ایستاده بود؛ مسأله جهانی‌سازی.


برگرفته از سایت ایران و جامعه اطلاعاتی

http://iranwsis.org

88/11/04 :: 18 ::  نويسنده : محمدرضا آزادی

مصاحبه اختصاصی تبیان با اسماعیل میرفخرایی

دکتر اسماعیل میرفخرایی

 اسماعیل میرفخرایی را همه دوست دارند،چرایش را نمی دانم. شاید به خاطر صداقتی باشد که در لحن کلامش وجود دارد و احترامی که برای شعور بیننده اش قائل است؛ چیزی که این روزها از مخاطب دریغ می شود. اسماعیل میرفخرایی را به عنوان مجری می شناسند بی آن که بدانند او مدرس رادیو  و تلویزیون در دانشگاه های ایران، استرالیا و آمریکا بوده است و PHD خود را در رشته ارتباطات از دانشگاه Curtin استرالیا گرفته و  لیسانس و فوق لیسانس رادیو و تلویزیون را از دانشگاه ایلینوی آمریکا دریافت کرده است.

برای ما که می خواستیم درباره برنامه های گفتگو محور و ژانر تلویزیونی "تاک شو" بدانیم بهترین گزینه دکتر میرفخرایی بود؛ کسی که در این رابطه صاحب تجربه است و  دانش.

اسماعیل میرفخرایی بر عکس مجری های نوپای امروزی آدم بی حاشیه ای است، برای کارش کنج دنج برنامه های علمی را انتخاب کرده اما اهل کتمان هم نیست؛ انتقادش را با همان بیان خاص خودش می گوید. به هر حال ما به بهانه معرفی برنامه های "تاک شو" با دکتر میرفخرایی وارد گفتگو شدیم اما به آسیب شناسی رسانه ملی رسیدیم. مطلبی که در مقابل شماست قسمت اول این گفتگو است و شما می توانید ادامه آن را فردا در تبیان بخوانید:

 شما اولین مجری تلویزیون ملی ایران هستید و در کنار تهیه و تولید برنامه تلویزیونی، مدرس علوم ارتباطات و دارنده مدرک دکتری ارتباطات هم هستید با این تفاصیل اولین سوال ما این است که "تاک شو" یعنی چه واین برنامه ها چگونه شکل گرفتند؟

برای جواب دادن به این سوال باید به گذشته و تاریخ تلویزیون برگردیم. اوایل فعالیت تلویزیون در آمریکا، شبکه های تلویزیونی برای پخش موسیقی و برنامه های هنری، واحدهای سیارشان را به خارج از استدیوها می فرستادند و برنامه ها را مستقیما از آن جا پخش می کردند. درحوالی دهه 30 تصمیم گرفتند به جای انتقال واحد سیار به خارج، استدیوهای بزرگی را برای تولید برنامه تاسیس کنند. اولین سری برنامه هایی که در کنار بخش های خبری شکل گرفت برنامه هایی بود به نام "تاک شو". تاک شوها یک مجری اصلی داشتند که در استدیوی تلویزیون می نشست و گروه موسیقی و مهمانان متعددی می آمدند که به انتخاب مجری و با توافق او به برنامه دعوت می شدند. والبته مجری یک مجری ساده نبود بلکه یک تهیه کننده ارشد بود. این برنامه ها یک نویسنده یا گروه نویسندگان هم داشت که برای مجری جوک می نوشتند این مجموعه، تیم تولید کننده تاک شو را تشکیل می دادند، از این شکل برنامه انشعاباتی پیدا شدند مثلا بعضی ها تاک شوهای سیاسی تولید کردند و بعضی تاک شوهای علمی و ... این تاک شوها یک ساعت تا یک ساعت ونیم طول می کشید و مهم ترین آن "شو جانی کارسون" بود که حدود 50 سال هر شب دو ساعت برنامه داشت.

ما با شومن جماعت مشکل فرهنگی داریم چون در جامعه ی ما شومن مترادف شده با یک آدم لوده و پشت هم انداز.  برای همین کسی دوست ندارد در محیط فرهنگی رسانه، شومن بشود.

با این حساب تولید یک برنامه تاک شو سخت ترین و پیچیده ترین کار تلویزیونی است

 دقیقا و توجه بفرمایید دعوت از مهمانان، تهیه مطالب، ارکستر موجود و ساماندهی افراد شرکت کننده به توانایی زیادی نیاز داشت لذا موسساتی برای تهیه این برنامه ها تاسیس می شد که وابسته به آن سازمان تلویزیونی مثل bbc  و  abc و... بود و تلویزیون  از مجریش به عنوان میزبان اصلی  یا MC - Master of ceremony - استفاده می کرد. برنامه مثل یک مهمانی بزرگی می شد که  هم مردم را سرگرم می کرد و هم در بین آن آگهی بازرگانی پخش می شد. در بین این مهمان ها سیاست مدار، معاون رییس جمهور، هنرپیشه های زیاد، آهنگ ساز، فوتبالیست و ... حضور داشتند.

ما در ایران تاک شو به این معنا داشته ایم؟

نه. ولی بعضی برنامه های ما به تاک شو نزدیک می شدند مثل برنامه آقای رشید پور. البته این برنامه دیگر آن ارکستر و شرایط خاص تاک شو را نداشت. یا برنامه ورزشی 90 که آقای فردوسی پور اجرا می کنند می تواند نزدیک به یک شو ورزشی باشد چون جنبه نمایشی هم دارد منتها دیگر تاک شو نیست. اگر بخواهیم تاک شو را به طور دقیق تر بررسی کنیم باید بگوییم مجله ای است که همه چی دارد و عمومی است. اما برنامه های ما معمولا تخصصی هستند مثلا علمی و یا ورزشی اند اما تعدادی هم هستند که جنبه عمومی دارند مثل "ارتباط ایرانی". این برنامه اگر چه علمی بود اما سعی کردیم بیان و ساختارش را نرم کنیم تا بیننده با آن راحت باشد. بازهم تاکید می کنم؛ این برنامه ها -با تعریفی که در غرب از آن ارائه کرده اند- تاک شو نیستند بلکه بیشتر برنامه های گفتگو محور و مصاحبه ای هستند.

برای نزدیک شدن به شرایط ایده آل تولید "تاک شو" چه مقدمات و امکاناتی لازم است؟

برنامه های ما الآن در طبقه تاک شو قرار نمی گیرند چون آن mc و مجری که بر همه ارکان برنامه تسلط داشته باشد وجود ندارد چون یا مسئولان نمی خواهند یا سیاست های ما اجازه نمی دهد و ترکیبی از موسیقی شادی و جوک و این ها که توسط مقامات تلویزیون و هنجارهای اجتماعی پذیرفته نیست، شکل نگرفته. در گذشته آقای فرخ زاد شو درست کرد اما این برنامه تاک شو نبود اینها خواننده دعوت می کردند و به اصطلاح این آقا می شد شومنی که جوک تعریف می کرد و خواننده ها را برای اجرا دعوت می کرد و...  اما در مقابل، تاک شوی آقای دیک کبد در آمریکا را می بینیم. دیک کبد خودش در مسائل سیاسی صاحب نظر بود آدمی بود که در انتخابات آمریکا تعیین کننده بود و در نتیجه او مثل بعضی آقایان فقط جوک نمی گفت او نظر شخصی اش  را که با سیاست های سازمانش هماهنگ بود، به روش یک شومن اجرا می کرد.

کسی به مجری نمی گوید چی خوب است و چی بد است اما وقتی از بالا افتادی پایین تازه می آیند سراغت در نتیجه مجری ما بندبازی است که باید در محدوده نامشخصی مانور کند و باید محدوده ها را شخصا پیدا کند.

چرا ما برنامه های تاک شو را با نگاه به این الگوی منطقی تولید نمی کنیم؟

اول این که فرهنگ ما اجازه نمی دهد. پیش از انقلاب وقتی فرخزاد میرفت به جایی مثل چهارراه حسن آباد، مردم اذیتش می کردند و وقتی مرد، مردم گفتند که وای عجب فیلسوفی بود! در نتیجه ما با شومن جماعت مشکل فرهنگی داریم چون در جامعه ی ما شومن مترادف شده با یک آدم لوده و پشت هم انداز. برای همین کسی دوست ندارد در محیط فرهنگی رسانه، شومن بشود.

فکر می کنم این مساله ریشه سیاسی هم داشته باشد

بله. در زمانی که رادیو - تلوزیون ما دولتی است و مجری نمی تواند از آن سیاست ها فاصله بگیرد، مجبور است با محدودیت هایی بر صفحه تلویزیون حاضر شود. یک گوشی هم بهش می دهند و در گوشی مدام می گویند این را بگو، آن را نگو. مجری بیچاره هم حساب برنامه از دستش در می رود  اما بالاخره  بعضی با وجود این حساسیت ها جان می گیرند و راهشان را پیدا می کنند و حسن نیت و تسلطشان را به کار اثبات می کنند و پرواز های آرام و معینی می کنند؛ مثل همین آقای محمد جعفر خسروی که برنامه خوبی دارد و یا آقای شهیدی فر. اما باید بگویم این بنده خدایی که می نشیند آن جا مثل یک بند بازی است که باید مدام مراقب همه جوانب کار باشد و حق هم دارد که بترسد چون مدام از توی گوشی دعوایش می کنند که چرا لودگی کردی چرا تند رفتی و ...

 آن چیزی که به عنوان چارچوب ها نوشته شده بسیار کلی است و با اجرای برنامه جور در نمی آید. برنامه ساز مجبور است خودش این ها را برای اجرای زنده ترجمه کند ومجری باید آن قدر دانش داشته باشد که برای این  کلیات مصداق پیدا کند.ضمنا بخشی از کار به درک مجری بر می گردد.

گاهی هم مدیر شبکه یا گروه در استدیوحاضر می شوند تا از نزدیک هوای کار را داشته باشد

... تو در این فضا نمی توانی شومن تربیت کنی. من همیشه خلبانی را مثال می زنم نقشه داده اند دستش که بر اساس نقشه برود اصفهان اما مدام در گوشی بهش می گویند چپ برو، راست بیا. خب این ادم  می زند به کوه...

برای اصلاح این مسائل چه باید کرد؟

محدوده شو و سیاست های کار باید مشخص باشد، تا این مجری بدبختی که باید همه  را اداره کند بتواند در همان محدوده پرواز کند.

یعنی الان این محدوده ها مشخص نیست؟

نه دیگر - البته من الان 5-6 ماهی است با تلویزیون همکاری ندارم- مشکل این جاست که کسی به مجری نمی گوید چی خوب است و چی بد است اما وقتی از بالا افتادی پایین تازه می آیند سراغت در نتیجه مجری ما بندبازی است که باید در محدوده نامشخصی مانور کند و باید محدوده ها را شخصا پیدا کند.

آن چیزی که در غرب برای هر ایستگاه تلویزیونی به اسم استایل بوک وجود دارد و حدود و ثغور کار را مشخص می کند در تلویزیون ایران تدوین نشده؟

نه، آن چیزی که به عنوان چارچوب ها نوشته شده بسیار کلی است و با اجرای برنامه جور در نمی آید. برنامه ساز مجبور است خودش این ها را برای اجرای زنده ترجمه کند ومجری باید آن قدر دانش داشته باشد که برای این  کلیات مصداق پیدا کند.ضمنا بخشی از کار به درک مجری بر می گردد؛ مجری نباید با تیمسار مملکت بنشیند شوخی قلقلکی بکند که برش دارند...

چه تفاوتی بین فرهنگ ما با غربی ها وجود دارد که برنامه های تاک شو در آن جا به سرعت جا افتاد ولی در ایران هنوز با تاک شو کنار نیامده ایم؟

در آمریکا یا استرالیا که من زندگی می کردم مردم انقدر به فکر کار و زندگی هستند که در طول روز ارتباطات درد دلی و شخصی وجود ندارد. مردم مثل ماشین کار می کنند  مثل ما نیستند که در اداره و در وقت کار، می نشینیم با هم درد دل می کنیم. در نتیجه شومن غربی ها می شود آن آدمی که در روزها دور  بر ما هست. اما در کل ملتی که توی تاکسی همه حرف هاشان را می زنند در کوچه با همدیگر رفیق هستند دیگر چیزی برای شومن نمی ماند که شب ها نمایشی کند . پس این بخش قضیه چیزی است که به فرهنگ ما بر می گردد. بنابراین همانطور که ما تا چند سال پیش به روانشناس نیاز نداشتیم به شومن هم نیازی نداریم اما غربی ها اینگونه نیستند، چون همه ما ایرانی ها به نوعی شومن هستیم.

پس می شود گفت ما در کل به تاک شو نیاز نداریم و ضرورتش هم احساس نمی شود.

به آن معنی که فرنگی جماعت نیاز دارد نه. مثلا این که جوک بگویند و بخندند نه. یکی از چیزهای سخت ایرانی ها خنداندن ایرانی هاست. زود گریه می افتند ولی خنداندن ما مشکل است اما آن فرنگی به کوچکترین چیزی می خندن.

 اما در زندگی جدیدی که البته از آن خوشحال نیستیم، این نیاز دارد ایجاد می شود 

بله روابط محدود می شود آدم ها از همدیگر می ترسند به نظر می رسد اگر تلویزیون ها هشیار باشند و شومن های مورد اعتماد انتخاب کنند و در محدوده های فرهنگی برنامه اجرا کنند مشتریش پیدا می شود.

مشتری ما یک مشتری سیاسی ناقصی شده که اینجا سرگرم می شود اما خبرش را از جای دیگر می گیرد. روز ها در تاکسی می بینید همه سیاستمدارند و بعد یک دفعه این سیاست مدار و فیلسوف کل، از چراغ قرمز هم رد می شود.

شرایط سیاسی موجود چطور روی ذائقه مردم تاثیر می گذارد؟

یکی از بزرگترین مشکلات ما این است که مردم به شدت سیاسی شده اند. رو می آورند به همه تلویزیون ها و رادیو هایی که در داخل و خارج است و شب ها می نشینند پای این سریال های خودمان که با هزینه های هنگفت تولید شده ولی برنامه خبری مردم، از شبکه هایی مثل بی بی سی و صدای آمریکا تامین می شود که دلشان برای ایرانی نسوخته و بازار گرمی می کنند برای روز مبادا و در این جنگ مغلوبه، مشتری ما یک مشتری سیاسی ناقصی شده که اینجا سرگرم می شود اما خبرش را از جای دیگر می گیرد. روز ها در تاکسی می بینید همه سیاستمدارند و بعد یک موقع می بینید این سیاست مدار و فیلسوف کل، از چراغ قرمز هم رد می شود...

از بعد تولید چطور؟ برنامه های گفتگو محور ما چقدر از حالت ایده آل فاصله دارند؟

این قضیه خیلی مفصل است خلاصه اش این می شود که در تلویزیونهای مدرن همه چیز به سمت سادگی پیش می رود اما در تلویزیون های ما دکورهای سنگین و شلوغی می سازند که بیشتر به درد تئاتر می خورد تا تلویزیون، مثلا یک نردبان می گذارید این کنار یک تابلو می گذارید آن طرف که اصلا لزومی ندارد. تصور می کنم دکورهای ما دچار نوعی کج سلیقگی شده اند و مخاطب را خسته می کنند. مشکل کارگردانی هم داریم چون این نوع شوها تکست ندارند و گاهی کارگردان حواسش پرت می شود و یا دچار مبالغه می شود.

خود شما در ارتباط ایرانی این مسائل را رعایت کردید؟

بله یکی از چیزهایی که من به تصویربردارم گفتم این بود که وقتی آقای محسنیان صحبت می کند می خواهم او را مثل یک عکس معمولی نشان بدهید. ادا درآوردن کارگردان باعث می شود مخاطب محتوا را از دست بدهد. شوهای موفق دنیا - البته غیر از ویدیو پیپ ها- آدم ها را درست و حسابی نشان می دهند و شما این مشکلاتی را که ما داریم در آنجا نمی بینید. در اینجا وقتی یک آدم موفق را به برنامه دعوت کرده اید، کارگردان می خواهد هنرش را نشان بدهد، به تصویر بردار می گوید تصویر را از بغل بگیر، بعد می بینید که از تمام وجود یک آدم بزرگ و با شخصیت گوشش را به شما نشان می دهند، یا این که از توی یک پنجره یا سوراخ نشانش می دهند.

گاهی مهمان هایی که به برنامه دعوت می شوند یا دعوت را رد می کنند و یا اگر می پذیرند حضور پیدا نمی کنند این مشکلی است که روز به روز تشدید می شود و این اواخر بیشتر هم شده، گویا نخبگان و مشاهیر جامعه نسبت به رسانه اقبالی نشان نمی دهند.

به خاطر این که تلویزیون دولتی ما تک بعدی شده. می خواهم بی رودربایستی حرف بزنم، آبروی هر تلویزیونی خبر آن است. اگرتلویزون خبر را با ملاحظات معقول نگوید و خبر را کتمان کند اعتبارش را از دست می دهد. اعتبار اولین راه ارتباطی است. تلویزیون با نوع خبرها، فیلم هایی که می سازد ونوع مونتاژش تعیین می کند که نخبگان چقدر از او فاصله بگیرند، حتی آدم های غیر سیاسی هم به همین صورت هستند.

انتخاب مجری خیلی مهم است و ما نمی توانیم صرفا به این دلیل که یک آقایی برنامه عروسی را اجرا کرده برای اجرای تلویزیونی دعوتش کنیم. مشکل ما این است که ما یک دفعه کسی را می پسندیم و فوری برای اجرا انتخابش می کنیم و نتیجتا طرف تا جایی پیش می رود که خودش را از بالا می اندازد پایین.

 این را هم اضافه کنم؛ از بعضی ها که تجربه حضور در برنامه های تلویزیونی را دارند می شنوم که می گویند گاهی سوالاتی که از ما می شود کارشناسانه نیست، پرت وپلا و کارشناسی نشده است. حتی رفتارهایی برنامه سازان نشان می دهند، مثلا کارشناسی که برای ضبط یک برنامه رادیویی می آید گاهی از این استدیو می برندش به آن استدیو و از آن استدیو می برند به این استدیو چون بالاخره قرار است آنتن این ده دوازده شبکه رادیویی خالی نماند و باید برنامه ای برای پخش داشته باشد، پس کمی هم بر می گردد به روش های اجرایی ما برنامه سازان.

خیلی از برنامه های خارجی هستند که مهمان برنامه را از بین مشاهیر انتخاب می کنند. مثل "تاک شو" خانم آپرا وینفری که از رئیس جمهور بگیرید تا بازیگران مشهور هالیوودی طیف گسترده مهمانان او را تشکیل می دهند. در مقابل بعضی از برنامه های گفتگو محور هم مهمان هاشان را از بین مردم کوچه و بازار انتخاب می کنند؛ مثل همین کاری که مهران مدیری کرد. آیا در "تاک شوها" ملاک مشخصی برای دعوت مهمان هست؟ عامل شهرت چقدر اهمیت دارد؟

اگر شرکت دادن افراد عادی با دقت همراه باشد، شدنی است. حضور مردم عامی در تلویزیون لازم است. اما استفاده از مهمان های معمولی یک کلک دارد؛ کلکش این است که باید در کنار آن بقال و نانوا یک نویسنده هم باشد که برایش متن بنویسد تا او در برنامه از این متن ها هم استفاده کند، البته عملی کردن این طرح ساده نیست و به مهارت مجری و قدرت مدیریت تهیه کننده بستگی دارد تا برنامه علاوه بر جذابیت، یکی دو قدم ازسطح سواد جامعه بالاتر باشد.

مثلا خوب است آن آدمی که در ارتفاعات یک برج مثل برج میلاد کار می کند را دعوت کنیم اما در کنارش یک استاد متالوژی هم باشد این ترکیب آدم عامی با نویسنده یا استاد باعث می شود که آن آدم ناشناخته با شغل ساده اش  در جامعه مطرح بشود و البته با این کار سطح برنامه هم از سطح معلومات جامعه بالاتر می رود. کیفیت این دست برنامه ها به قدرت اجرای مجری و نوع طنز او هم بستگی دارد این طور نشود که مهمان برنامه از حضورش در آن برنامه پشیمان بشود، مثل تجربیاتی که گاهی در تلویزیون داشته ایم. ناگفته نماند که این ها همه اش حاشیه است، اصل این است که بخش های خبری مردمی بشود...

از بعضی ها که تجربه حضور در برنامه های تلویزیونی را دارند می شنوم که می گویند گاهی سوالاتی که از ما می شود کارشناسانه نیست، پرت وپلا و کارشناسی نشده است.

شما از کیفیت اجرا گفتید، می خواستم بپرسم که از نظر شما اجرای یک برنامه گفتگو محور غریزی انجام می شود یا تکنیک خاصی دارد. مثلا نیازمند نوعی کشمکش است و خط سیر آن بر اساس نقاط اوج و فرود طراحی می شود؟

اول بگویم که مجری نباید مهمان های برنامه را از بالا سر نگاه کند یعنی باید خاکی باشد و ژست نگیرد و برای مردم توی فرم نرود و دیگر همین هایی که شما گفتید یعنی هنرهای دراماتیک را بشناسد و موقعی که می فهمد برنامه دارد افت می کند یک کلکی سوار کند، مخاطب را به دنبال خود بکشاند و او را منتظر نگه دارد که آخر گفتگو به کجا می رسد و این مربوط می شود به زبلی مجری در حین اجرا. یک چیزی هم بگویم، انتخاب مجری خیلی مهم است و ما نمی توانیم صرفا به این دلیل که یک آقایی برنامه عروسی را اجرا کرده برای اجرای تلویزیونی دعوتش کنیم. مشکل ما این است که ما یک دفعه کسی را می پسندیم و فوری برای اجرا انتخابش می کنیم و نتیجتا طرف تا جایی پیش می رود که خودش را از بالا می اندازد پایین. در انتخاب و گزینش مجری باید ببینند که این آدم از نظر فرهنگی در چه سطحی است و آیا مقبول همه قشرهای جامعه هست یا نه.

اجازه بدهید موضوع را کمی شخصی کنیم. خود شما تکنیک خاصی در گفتگو دارید؟

... ما از بچگی این کار را کرده ایم اما در اجراهای خاص و برنامه های علمی که من بیشتر انجام می دهم، مهم دانش تخصصی است چون من قبل از تحصیلات رسانه ایم لیسانس بیولوژی گرفتم و برای همین در حیطه ی دانش تخصصیم کار می کنم. اگر من به جای آقای فردوسی پور برنامه نود را اجرا کنم آنا اوت می شوم چون دانشم نسبت به مقوله ورزش ضعیف است. برنامه های علمی هم همین طور هستند و مجری باید دانش کافی را داشته باشد نمی گویم مجری برنامه علمی باید دانشمند باشد، نه. ولی باید حدود و ثغور برنامه علمی را بلد باشد و بعد همین را ببرد در مسائل اجتماعی و فرهنگی، چون علم خشک و بی روح هم مردم را خسته می کند. بنده -اگر تعریف از خود نباشد- به خاطر نوع تحصیلات وسابقه اجرا، که از 19 سالگی تجربه کرده ام به طور اتوماتیک این تکنیک ها را اجرا می کنم، دوربین که روشن می شود من خودم را به مردم نزدیک می بینم و سعی می کنم سوال هایی بپرسم که هم پرت نباشد و هم بیننده تلویزیون بگوید: اه، من همین سوال را داشتم. یعنی تخصصم بعد از گذشت سال ها این شده که برنامه های علمی را بتوانم به زبان مردم بگویم.

و در پایان می خواهم بدانم که الآن مشغول چه کاری هستید و چه برنامه ای برای آینده دارید ؟

از صبح در خانه می نشینم و از این سایت به آن سایت می روم، خاطراتم را می نویسم و دوستان قدیم ام را که سال ها است از آن ها بی خبرم پیدا می کنم.

88/11/04 :: 18 ::  نويسنده : محمدرضا آزادی
پیوندهای روزانه