|
وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86 وبلاگ عمومی ورودی های 86 دانشگاه خوراسگان - بحث و تبادل نظر در هر زمینه درباره وبلاگ ![]() وبلاگ بچه های خوراسگان رشته کامپیوتر 86 آخرین مطالب
نويسندگان لینک های مفید سلام به همه و سلام به هیچ کس .... بعد از ساید چند سال اومدم اینجا دیدیم همه خاطراتو .... مرور کردم .... چقدر زیبا بود با خودم گفتم بهش برسم که حداقل یه جایی باشه واسه مرور خاطرات قالبو عوض کردم - لینکای شکسته رو تاجایی که بشه رفرش میکنم یه لینکم به جاهایی که الان میشه پیداتون کرد میذارم . به امید آیندهای روشن واسه همه بچهها. دلم واسه همه تنگ شده ..... 91/02/15 :: 17 ::
نويسنده : بهنام ستار
هر وبلاگی پایانی دارد و این پایان این یکی است. مطالب مرا از www.totestan.mihanblog.com دنبال کنید. خدا حافظ همه ما باشد. 88/12/20 :: 23 ::
نويسنده : محمدرضا آزادی
88/12/06 :: 1 ::
نويسنده : محمدرضا آزادی
«نوآم چامسکی» اندیشمند پیریاست که هشتاد سالگی را پشتسر گذاشته اما هنوز هم بهخوبی گذشته، پیگیر مسائل روز جهان است. پیگیری مصرانهاش از اتفاقات جهانی از نیمقرن پیش تا به امروز و گستردگی بینظیر اطلاعاتش، از زبانشناسی و تاریخ و فلسفه گرفته تا سیاست، مهمترین ویژگیاست که به اعتقاد من او را از اندیشمندان و روشنفکران امروز جهان متمایز میکند. این روزها اما چامسکی بیشتر از هر چیزی بهخاطر انتقادات شدیدش از سیاست خارجی آمریکا شهرت دارد و از این بابت مخالفان شدیدی برای خودش دستوپا کرده که او را پیرمردی همیشه ناراضی، خستهکننده و کسلآور میدانند، در حالیکه چامسکی بر این باور است که فاجعهی امروز جهان همین ترفند «عادی شدن» اتفاقاتیاست که در جهان امروز رخ میدهد و ما از روی تکرار آنها را ملالآور میپنداریم. از جهتی دیگر نیز، چامسکی طرفدارانی پیدا کرده و طبق نظرسنجی ماهنامهی انگلیسی «پراسپکت» بهعنوان برترین روشنفکر زندهی جهان شناخته شده و حتی از او بهعنوان یکی از ده فیلسوفی یاد میشود که بیش از هر کس دیگری در جهان به آرا و نوشتههایش استناد شده است.
چامسکی آنارشیستیاست که در برابر جریانهای تاریخی، سیاسی و فرهنگی کشورش سکوت نکرده و با وجودی که نامش آشکارا در لیست سیاه روشنفکران آمریکایی دیده شده، از همان ابتدا در جرگهی مخالفان اصلی جنگ آمریکا در ویتنام بوده و بعدها به شدت به حمایتهای ایالات متحده از جنایات اسرائیل در فلسطین اعتراض کرده و امروزه نیز آمریکا را مسئول بسیاری از ناآرامیهای جهان میداند. زندگی نوآم چامسکی دوران «رکود بزرگ اقتصاد آمریکا» در سالیان پایانی دههی بیست و آغازین دههی سی آمریکا تا «بحران اقتصادی» در دنیای امروز را در بر میگیرد. چامسکی همچنین با ایران و تاریخ و فرهنگاش آشنایی دارد، سالهای سال پیش، از منتقدان کودتای آمریکا و انگلیس علیه مصدق بوده و بعدها تلاش مردم ایران برای رهایی از دیکتاتوری شاه را ستوده است. نوآم چامسکی اندیشمند پیر اما باحوصلهایاست، گفتوگویم با او نزدیک به یک ساعت به طول انجامید و در این مدت بهآرامی و با صدایی جوانتر از چهرهاش در دفتر کار خود در دانشگاه امآیتی ایالت ماساچوستس آمریکا به سئوالاتم پاسخ گفت و از محمود احمدینژاد بهخاطر سیاست خارجیاش در چهار سال گذشته بهشدت انتقاد کرد. باراک اوباما حالا بیش از صد روز است که بر مسند ریاست جمهوری ایالات متحدهی آمریکا تکیه زده. بهعنوان اندیشمندی که به نارضایتی از سیاستهای خارجی آمریکا در سالیان گذشته شهرت دارید، چه تفاوتی بین سیاست خارجی باراک اوباما و رئیسجمهورهای اسبق کشورتان میبینید؟ لحن سیاست خارجی آمریکا تغییر کرده. بهجای خشونت یا تحقیر آرای جامعهی جهانی که لااقل ویژگی اصلی دورهی اول ریاست جمهوری جورج بوش بود، حالا آمریکا از خودش سازش بیشتری نشان میدهد. آمریکا همچنین اندک تغییراتی در رفتارش نشان داده اما واقعیت این است که به نظر من هیچ تغییر اساسی رخ نداده است. تعداد زیادی از مردم ایران بر این اعتقادند که سیاست خارجی ایالات متحده در قبال خاورمیانه آنقدر در سی سال گذشته ثابت بوده که با بهروی کار آمدن یک رئیسجمهور جدید در آمریکا نمیتوان امید چندانی به تغییر اساسی در سیاست خارجی آمریکا در منطقه داشت. شما در این باره چه فکر میکنید؟ رئیسجمهور ایالات متحده اگر بخواهد تغییری در سیاست خارجیاش اعمال کند، حتما از عهدهی آن بر میآید اما من هیچ نشانهای نمیبینم که اوباما حتی علاقهای به تغییر سیاست خارجی آمریکا داشته باشد. میتوانید به وبسایت تبلیغاتی اوباما پیش از انتخابات مراجعه کنید. اوباما در آنجا اهداف سیاست خارجی خود را تشریح کرده بود، اهداف نامتعارفی که بیشتر شبیه اهداف همهی آدمهای «دموکرات میانهرو» است. من معتقدم که باراک اوباما هم دموکراتی میانهرو است و از این راه به اهدافش سر و سامان میدهد. اگر رئیسجمهور بخواهد که سیاست خارجی آمریکا را تغییر بدهد، فرصتهای زیادی دارد نه فقط دربارهی خاورمیانه، بلکه دربارهی تمام جهان. آنقدرها هم دور نرویم، به کوبا نگاه کنید. در سالیان اخیر میتوانم بگویم که اکثر جامعهی آمریکا خواهان اتمام خشونت تاریخی بین آمریکا و کوبا بودند و عادیسازی روابط بین دو کشور را خواهاناند. این درخواست بهمنزلهی آن است که آمریکا تحریمهایش را علیه کوبا قطع کند و دست از سر تهدیدهای خشونتآمیزش علیه این کشور بردارد. هنوز هم اکثریت مردم آمریکا به خصوص اکثر آمریکایی- کوباییها طرفدار این تغییر هستند اما آمریکا دست به هیچکاری نزده است. حتی بخش عظیمی از اقتصاد آمریکا هم طرفدار عادیسازی روابط با کشور کوبا هستند اما میتوانم متاسفانه باید بگویم که آمریکا میخواد همینطور سیاست خارجی خود را ادامه دهد، پس آمریکا نهتنها در خاورمیانه بلکه در بسیاری از نقاط دیگر جهان هم سیاست خود را مثل گذشته ادامه داده است. بله، این روزها سبک و سیاق سیاست آمریکا کمی تغییر کرده است، مثلا کمی در مناسبات دیپلماتیک خود تغییراتی ایجاد کردهاند یا اندک تغییراتی در رفتار خود نشان دادهاند اما این تغییرات کوچک شگفتی مرا برنمیانگیزد چون سیاست به طور طبیعی هم تغییر میکند. مثلا به موضوع فلسطین و اسرائیل که یکی از موضوعات مهم سیاست خارجی آمریکا در منطقهی خاورمیانه است، نگاه کنید. در آخرین ماههای ریاست جمهوری بیل کلینتون در ژانویه ۲۰۰۱، آمریکا در مذاکرات مصر با طرفهای بلندمرتبهی فلسطینی و اسرائیلی کمی از خودش تحمل نشان داد و برای نخستین بار کارشکنی نکرد تا اینکه برای نخستین بار میتوان گفت که نتایجی سیاسی بدست آمد و تقریبا به اجماع جهانی دربارهی مسئلهی فلسطین و اسرائیل نزدیک شدند. در کنفرانس مطبوعاتی رم نیز حتی گفتند که اگر کمی بیشتر وقتداشتیم حتی به نتایجی هم دست پیدا میکردیم و جالب آنکه کلینتون مانع این امر نشد و در داخل آمریکا هم هیچ لابی یا اعتراضی صورت نگرفت اما در نهایت نتایجی حاصل نشد چون اسرائیل حاضر نشد حتی کمی از خودش پختگی نشان بدهد. بله، رئیسجمهورهای قبلی آمریکا هم تغییرات اندکی در سیاست خارجی خود نشان دادهاند، تغییراتی که مثلا در راستای اجماع جهانی دربارهی موضوعی بوده است اما متاسفانه من هیچ نشانهای از اینکه اوباما قصد تغییر داشته باشد، نمیبینم. مهمترین عامل قطع روابط ایران و آمریکا را چه میدانید؟ دقیقا همان دلایلی که باعث شد آمریکا و انگلیس آن کودتا را علیه دکتر مصدق در ایران بهراه بیاندازند تا دیکتاتوری شاه ادامه پیدا کند. ایران از سال ۱۹۷۹ به سمت استقلال پیش رفت و این چیزی بود که آمریکا تحمل آن را نداشت. ایران بهسمت استقلالطلبی پیشرفت و آمریکا این را نپذیرفت. اندونزی هم وقتی بهسمت استقلالطلبی پیشرفت آمریکا آن را نپذیرفت. میشود گفت که آمریکا استقلالطلبی اغلب کشورهای تولیدکنندهی نفت را نمی پذیرد. سیاست آمریکا در خاورمیانه پس از اتمام جنگ جهانی دوم این بود که اقتدار منطقه را از انگلستان به دست بگیرد و در خاورمیانه حکفرمایی کند و این نیازمند فرمان برداری جهان از آمریکا است و مسلما استقلال ایران مانع این امر میشد. همین اتفاق در کوبا هم رخ داد. چرا آمریکا با کوبا اینقدر خشونتآمیز برخورد میکند؟ خب، دلیل همهی این نوع برخوردها در دسترس ماست. برخورد آمریکا در برابر کوبا به همان دلایلیست که سیاستمداران لیبرال حاکم بر دههی شصت آن را «مقاومت موفقیتآمیز کوبا در برابر سیاست آمریکا» نامیدند. این به دکترین «جیمز مونرو» بر میگردد، یعنی دکترین آمریکا در سالهای ۱۸۲۰، به دکترینی که میخواست نصف جهان را تحت فرمان خود قرار دهد و خاورمیانه بخشی بود که پس از جنگ جهانی دوم به دست آمریکا افتاد و قرار شد بهجای فرانسه و انگلیس در آن منطقه حکمفرمایی کند. آمریکا در سالهای گذشته ایران را «محور شرارت» نامیده و از طرفی هم ایران آمریکا را «شیطان بزرگ» و «جهانخوار» صدا کرده است. این در حالیاست که تعدادی از تحلیلگران معتقدند که قطع ارتباط بین این دو کشور به هر دوی آنها این فرصت را داده که بیش از همه، یک دشمنی خیالی بیآفرینند. به نظر شما این دشمن خیالی چه کارکردی برای هر دوی این کشورها داشته است؟ به هر دو این مجوز را داده که جامعهاشان را کنترل کنند. در مورد ایران باید بگویم که نهتنها باعث شده که دولت مردم را کنترل کند، بلکه باعث شده فشار بیشتری بر مردم بیاورد و آزادی بیان و گروههای مستقل داخل کشور را محدود کند. تهدید خارجی همیشه چنین کارکردهایی دارد. در آمریکا دولت نمیتواند از این موضوع بهرهبرداری کند چون به سختی میتوان مردم آمریکا را متقاعد کرد که ایران دشمن بزرگی برای آمریکا است. در ایران دولت تلاش کرده که آمریکا را دشمن بزرگی برای مردمش نشان دهد و این کار اصلا مشکلی نیست چون آمریکا از خیلی وقت پیش اتمام حجت کرده و ایران را تهدید کرده که ما برای حمله به شما همهی امکانات را داریم و اگر بخواهیم این کار را میکنیم. این درحالی است که در طول تاریخ ایران به مکزیک و کانادا تجاوز نکرده است اما ایالات متحده این کار را کرده. آمریکا به دو کشوری که با ایران هممرز هستند هم تجاوز کرده، پس ایران میتواند به مردمش بقبولاند که آمریکا یک تهدید واقعی است و از این موضوع استفاده کند تا قدرت خودش را بیشتر اعمال کند و جریانهای دموکراسیخواهی و حقوقبشر را در کشور تحت فشار قرار دهد و گروههای مستقلی چون گروه کارگران را کنترل کند. متاسفانه دولتها همیشه در چنین مواقعی از دشمن خیالی سوءاستفاده میکنند. به نظر شما بزرگترین مانع برای از سرگیری روابط بین ایران و آمریکا چیست؟ مهمترین مانع بهنظرم برنامهی تسلیحاتی ایران است. ایران به اندازهی کافی جامعهی بینالمللی را متقاعد نکرده که به ساخت سلاحهای هستهای تمایلی ندارد. از طرفی دیگر، آمریکا نیز بهطور ناعادلانهای اصرار دارد که ایران تمام اقداماتش را برای دسترسی به تکنولوژی هستهای به حالت تعلیق درآورد. در این باره باید بگویم که اکثر جهان از موضع ایران حمایت میکنند و قبول دارند که ایران حق دارد اورانیوم را غنی کند، اما نظر جهان برای آمریکا اهمیتی ندارد، چون از نظر آمریکا بقیهی جهان قدرتی ندارد. حتی در آمریکا هم خیلی از مردم حق ایران برای غنیسازی اورانیوم را قبول دارند اما باز هم دولت اهمیتی نمیدهد. این در حالیاست که ایران هم در این مسیر، بازرسی جامعهی جهانی و آژانسهای بینالمللی را از ایران هموار نکرده است و بازرسان به راحتی نمیتوانند از کشور بازدید به عمل آورند و مهمتر از همه اینکه ایران در سالیان اخیر مواضع ابهامآمیزی اتخاذ کرده است و این مواضع ابهامآمیز به ضرر ایران بوده است چون به دشمنان ایران این فرصت را داده که راحتتر به این اجماع برسند که ایران در تلاش برای ساخت سلاحهای هستهای است و از این جهت به نظرم موضع ایران خیلی ریاکارانه است. چون مثلا اسرائیل سلاح هستهای دارد اما هیچوقت نمیگوید که من سلاح هستهای ندارم. بهنظرم راهحل این است که ایران با صداقت در مورد برنامهی هستهای خود حرف بزند و دولتمردان داخل ایران با اتخاذ مواضع مبهم کشورهای دنیا را گیج نکنند. موضوع اصلی این است که تمام کشورهای مجهز به سلاح هستهای بایست خلع سلاح شوند، چه ایران باشد و چه اسرائیل. دولت ایالات متحده هم شاید برای از سرگیری روابط بین دو کشور تلاشهایی کرده اما در واقع فکر نمیکنم که تمایل چندانی به آن داشته باشد. موضوع دیگری هم وجود دارد و آن این است که آمریکا میخواهد نیروهایی را که در منطقه تحت کنترل خود ندارد، پاکسازی کند، مثل حماس یا حزبالله اما ایران با با این قضیه کاملا مخالف است. در کل اما به نظرم امکان برقراری ارتباط بین دو کشور وجود دارد و اولین قدم به نظرم همان حرف نخستینم است، یعنی ایران با صداقت دربارهی برنامهی تسلیحاتی خود حرف بزند. ایران استقلال دارد و به استقلالش هم اصرار میورزد و باید به این نکته توجه کرد که کشورهای مستقلی چون ایران تا وقتی که بخواهند بر استقلالشان پافشاری کنند، تحملش برای قدرتهای بزرگ جهان همچون آمریکا که خواهان سلطهگری در تمام جهان هستند، بسیار سخت خواهد بود. در ایران احمدینژاد بهخاطر سیاست خارجیاش در چهار سال گذشته بسیار مورد انتقاد قرار گرفته است، این در حالیاست که رئیسجمهور ایران بهخاطر ایستادگیاش در برابر آمریکا بین دولتهای عربی محبوبیت زیادی پیدا کرده. دربارهی سیاست خارجی محمود احمدینژاد چه فکر میکنید؟ سیاست خارجی محمود احمدینژاد بیشتر از هر چیزی حرف است. یعنی تا جایی که من دولت ایران را درک میکنم، باید بگویم که احمدینژاد در سیاستخارجی هیچ قدرتی ندارد و تنها لفاظی میکند. ایران در سالهای گذشته خودش را از مناقشات منطقه بسیار کنار کشیده و به نظرم این موضوع به شدت بهضرر ایران است. حتی از نظر یک ایرانی هم اگر بخواهم حرف بزنم باز باید بگویم که این کنارهگیری به ضرر ایران بوده است. کنارهگیری دولت محمود احمدینژاد از شرکت در مباحث منطقه این به نفع دشمنان ایران بوده و از این جهت، این سیاست خارجی دولت ایران هدیهای بوده برای دشمنان ایران. بسیاری از تحلیلگران احمدینژاد را یک رئیسجمهور پوپولیست در نظر میگیرند. در همین حال، مفهوم «مهندسی رضایتی» که شما بارها در فلسفهی خود مطرح کردهاید، هم توسط احمدینژاد درایران مورد بهرهبرداری قرار گرفته و هم در ایالات متحده، با وجودی که دولت آمریکا دولت پوپولیستی نیست. کارکرد «مهندسی رضایت» به طور همزمان در این دو کشور با سیستمهای حکومتی کاملا متفاوت را چهطور توجیه میکنید؟ من اصلا این کارکرد همزمان را توجیه نمیکنم. به نظر من این یک تراژدی مدرن است. یک تراژدی در دنیای مدرن. مفهوم مهندسی رضایت اول در کشورهای آزاد و دموکرات اتفاق افتاد، کشورهایی همچون انگلستان و ایالات متحده و این به قبل از جنگهای جهانی بر میگرددچون آن موقع خیلی مشکل بود که جمعیت را با اعمال زور کنترل کرد بلکه به چیز دیگری نیاز بود، چیزی مثل مهندسی رضایت. در ایران به نظر من راحتتر میتوان جمعیت را با اعمال زور کنترل کرد. به اعتقاد من، اعمال فشار بر مردم در ایالات متحده یا انگلستان بیستبرابر مشکلتر از اعمال فشار بر مردم در ایران است. در فرانسه حقوق شهروندی زیادی حاصل شده است، زنها به حقوقی دست پیدا کردهاند. کارگران نماینده مجلس شدهاند، در حالیکه جریان کارگری در همان زمانی که در فرانسه به حقوقی دست پیدا کرده بودند، در آمریکا تحت فشار بود. بعدها حاصبان قدرت و روشنفکران فهمیدند که در جوامع آزاد و دموکرات نمیتوان عامهی مردم را با زور کنترل کرد و باید به مهندسی رضایت یا تولید رضایت روی آورد. سیستمهای پیچیدهای که بتوان از طریق آن ذهن و ارادهی مردم را تحت کنترل قرار داد چرا که دیگر نمیشود مردم را توسط زور کنترل کرد. اصول اولیهی مهندسی رضایت در دست ارتباطات و صنایع بزرگ بود یعنی صنایع بزرگی که در آمریکا انتخابات را برعهده دارند. پس به سوی مهندسی رضایت روی آوردند و بعدها مفاهیم مصرفگرایی یا آمریکاییگرایی هم بهمیان آمد و دولتمردان به سمت تمام ابزار آلاتی رفتند که به کمک آنها میشود در یک جامعهی آزاد، عامهی مردم را نه توسط زور بلکه از طرق دیگر تحت کنترل قرار داد. امروزه بقیهی کشورهای جهان هم از این روش بهرهبردهاند. کشور آلمان نمونهی بارزی از تقلید از این سیستم است. مثلا آلمان آشکارا از تبلیغات آمریکایی بهره برد تا بتواند مردم کشورش را کنترل کند. سیاستمداران آلمانیها تقریبا از همان سیستم مهندسی رضایتی بهره جستند که آمریکا استفاده کرده. کشورهای دیگر نیز از طرق مختلف مهندسی رضایت را مورد استفاده قرار میدهند. مثلا مهندسی رضایت را در متون رسمی و آموزشی خودشان وارد کردهاند و بعضی از کشورهای دنیا هم خیلی رسمی و در کمال پررویی آن را آشکارا به کار میبرند. بهنظر من احمدینژاد از تکنولوژی هستهای در ایران بهعنوان بهانهای برای اعمال «مهندسی رضایت» در ایران استفاده کرده است. این در حالیاست که پارادوکسی نیز دربارهی مسئلهی هستهای ایران وجود دارد و آن پارادوکس این است که هرقدر غرب بر محمود احمدینژاد دربارهی مسئلهی هستهای ایران فشار بیاورد، احمدینژاد در میان عامهی ایران محبوبتر میشود. دربارهی این پارادوکس چه فکر میکنید؟ این پارادوکسی که میگویید به نظر من متاسفانه کاملا طبیعی است. چون وقتی کشوری را مورد تهدید قرار میدهید و آن را تهدید میکنید، تهدیدهایی واقعی مثل تهدید به حمله یا تحریمهای اقتصادی، آنوقت هر قدر که این تهدید بزرگتر باشد، حکومت میتواند برای کنترل مردمش از تکنیکهای راحتتری استفاده کند. در این مواقع، مردم توسط دولتها به زیر چتر قدرت رانده میشوند تا تحت کنترل قرار بگیرند. گاهی اوقات این تهدید واقعی است و گاهی اوقات هم این تهدید ساختگی است. این ساز و کاری است که به طور طبیعی رخ میدهد. نباید فراموش کرد که این ساز و کار در بعضی مواقع بسیار خطرناک میشود چون این دقیقا همان ساز و کاری بود که هیتلر به کار گرفت یا استالین از آن بهره جست. احمدینژاد در سالیان اخیر بهخاطر شبهاتی که دربارهی هولوکاست مطرح کرده، شهرتی جهانی یافته است. بهعنوان یک اندیشمند آمریکایی با سابقهای یهودی و همچنین بهعنوان یکی از منتقدان جدی جنایات اسرائیل در فلسطین، دربارهی هولوکاست چه فکر میکنید؟ به نظر من هیچ سئوال اساسیای دربارهی هولوکاست وجود ندارد. بله، یک سری سئوالهای جزیی یا تکنیکی وجود دارد، اینکه مثلا چند نفر در هولوکاست کشته شدند، پنجونیم میلیون نفر یا شش میلیون نفر؟ اینکه مثلا آنها را با گاز خفه کردند یا جور دیگری از دستشان خلاص شدند؟ سئوالهای جزیی در این باره وجود دارد اما خود واقعه به اندازهی همهی حقیقتهای تاریخی که بهاشان اعتقاد داریم، یک واقعیت تاریخی است و ایجاد شک دربارهی چنین وقایعی تنها به این معنا است که چشممان را بر روی تاریخ بستهایم. در ضمن باید به این نکته توجه کرد که ایجاد چنین شک و شبهاتی خیلی بهضرر ایرانیان است. ایران با ترویج شک دربارهی هولوکاست یا رد کردن این واقعهی تاریخی، چه چیزی بهدست میآورد؟ آن هم دربارهی یک فاجعهی تاریخی که اسناد تاریخیاش به اندازهی همهی اسناد تاریخی معتبر دیگر اعتبار دارد. ایران با این کار لقمه را در دهان دشمنانش میگذارد، شاید رئیسجمهور ایران درک نمیکند که چنین کاری چه پیامدهایی دارد، اما واقعیت این است که با این کار، بهانه به دست دشمنان خود میدهد. بهنظر شما آمریکا چطور توانسته در سالیان اخیر با ترفند «مهندسی رضایت»، مردمش را در برابر حمایتهای ناعادلانه خود از جنایات اسرائیل در فلسطین ساکت نگه دارد؟ آمریکا در طول سالیان گذشته بهطور ناعادلانهای از گسترش اسرائیل در سرزمینهای اشغالی حمایت کرده است. نه تنها جهان بلکه خود اسرائیل و ایالات متحده هم میدانند که این حمایت و جنایتهای اسرائیل بر خلاف قوانین بینالمللی است. آمریکا همچنین از خشونتطلبیها و جنگطلبیهای اسرائیل در کشورهای دیگر هم حمایت کرده است، مثل تجاوزهای اسرائیل به لبنان. لبنان برای مثال قربانی حملات اسرائیل بوده است. اخیرا نیز آمریکا حملهی اسرائیل به غزه را مورد حمایت قرار داده است، حملهای که قتل به تمام معنا بود. اما اینکه چه چیزی مردم ایالات متحده را در مقابل این سیاستها ساکت نگه داشته، من هم نمیدانم. شاید تبلیغات باشد. چنین تجاوزاتی در ایالات متحده بهشکل دفاع از خود نشان داده میشوند. مثلا تجاوز به غزه در ایالات متحده بهشکل دفاع از خود نشان داده شد و آن چیزی که اوباما و دفترش و مستشاران مطبوعاتیاش اعلام کردهاند این بود که اسرائیل حق دارد از خودش دفاع کند، در حالی که اصلا بحث سر دفاع از خود نیست. بحث سر این است که آیا اسرائیل حق دارد به زور از خودش دفاع کند یا نه؟ جواب نه است، چون وقتی میتوانید به زور متوسل شوید که پیش از آن همهی روشهای صلحآمیز را به کار برده باشید. اسرائیل راهحلهای صلحآمیز را حتی محض امتحان هم به کار نبرده است. اسرائیل هیچگاه قانونا به آتشبس پایبند نبوده در حالیکه حماس از آن اطاعت کرده است. اسرائیل از آتشبسهایی که مهر توقف بر تجاوزاتش به سرزمینهای اشغالی بزند، هیچگاه اطلاعت نکرده است. اسرائیل کماکان فجایعش را در کرانهی غربی ادامه میدهد و حاضر به آتشبس در آن منطقه نیست. اسرائیل و آمریکا دست در دست هم دادهاند و اگر بخواهند میتوانند از روشهای صلحآمیز هم بهره بگیرند اما این کار را نمیکنند. در ایالات متحده مردم تحت تاثیر رسانهها هستند و اصلا چنین موضوعاتی را در نظر نمیگیرند، تعداد آدمهایی که در ایالات متحده به خودشان اجازه بدهند دربارهی چنین مسائلی جستجو کنند و حقایق را دریابند، بسیار کم است. عامهی مردم بهطور وسیعی تحت تاثیر تبلغات هستند و تبلیغات در ایالات متحده یعنی اینکه اسرائیل حق دارد که از خودش دفاع کند. اما اسرائیل هم مثل کشور روسیه که به زور در مقابل چچن از خودش دفاع کرد، حق ندارد به زور از خودش دفاع کند. شما در جایی گفتهاید که مشکل شما و دولتمردان آمریکایی این است که از یک واقعیت تاریخی به نتایج گوناگونی میرسید. به نظر شما چرا از یک واقعیت تاریخی دربارهی مسئلهی فلسطین و اسرائیل، دو کشور ایران و آمریکا به نتایج متفاوتی میرسند؟ تا جایی که من میدانم، موضع ایران در برابر اسرائیل و فلسطین آشکارا معلوم نبوده و بیشتر مبهم است. تا جایی که من در رسانهها دیدهام و پیگیر بودهام، دولتمردان ایران از موضع فلسطینیها و کشورهای عربی دفاع کردهاند. به نظر من اگر اینطور است، ایران باید این موضع را آشکارا و بلندتر بیان کند. ایران اگر از موضع فلسطینیها دفاع کرده باشد هم باید بگویم که کار خاصی انجام نداده چون تازه به جامعهی جهانی پیوسته است. جدای ایالات متحده و اسرائیل، بقیهی جهان از موضع فلسطینیها دفاع میکنند. اسرائیل برای آمریکا یک منطقهی استراتژیک است و در آن سرمایهگذاری کرده تا به تکنولوژی فوقپیشرفته دست پیدا کند. اسرائیل همچنین به یک پایگاه نظامی برای ایالات متحده تبدیل شده است. برای مثال در میان تجاوزات اسرائیل به غزه، آمریکا ار راه دریا به اسرائیل سلاح میفرستاد و به خوبی یادم میآید که وقتی پنتاگون دربارهی این مسئله مورد پرسش قرار گرفت، جواب این بود که سلاحها برای استفاده اسرائیلیها فرستاده نشده بلکه به اسرائیل فرستاده شده تا آمریکا از قبل آمادگی دفاع از خود را داشته باشد تا اگر لازم شد در منطقه عکسالعملی از خودش نشان بدهد. تا وقتی که اسرائیل پایگاه نظامی و تسلیحاتی و تکنولوژیکی آمریکا باشد، برای آمریکا مهم خواهد بود و به همین خاطر است که رای آمریکا و اسرائیل در سازمان ملل همیشه یکسان است، هرچند هم که اسرائیل مثلا با نظر آمریکا مخالف باشد. در مقابل فلسطینیها برای آمریکاییها هیچ سودی ندارند، فلسطینیها ضعیف و بیپول هستند و هیچ سرمایه و منبعی ندارند و تنها چیزی که دارند تنها حمایت زبانی کشورهای عربی از آنهاست، اینکه مثلا عربها حرفهای خوبی دربارهی فلسطینیها میزنند. تازه این حمایت زبانی هم در بعضی موارد صورت نمیگیرد، مثلا مصر و اردن کلی بلا بر سر مردم فلسطین آوردهاند. این دو کشور مانع دسترسی مردم غزه به مواد غذایی شدند و به آمریکا کمک کردند تا سلاحهای خودش را توسط سرزمینشان به اسرائیل ارسال کند. این موضوع مرا شگفتزده نمیکند که تا وقتی که فلسطینیها چیزی برای عرضه به آمریکاییها نداشته باشند، که ندارند، آمریکا هیچ اهمیتی به حقوق فلسطینیها نشان نخواهد داد. دربارهی سفر تازهی پاپ به اسرائیل چه فکر میکنید؟ نظر خاصی ندارم. به نظرم پاپ هم قصد دارد که مثل بقیهی جهان میانجیگری پیشه کند تا مسلمانان و مسیحیان کمتری کشته شوند. امروزه مسیحیان زیادی قصد ترک منطقه را دارند. البته از جهتی سفر پاپ برخلاف روال همیشگی واتیکان صورت گرفته است. شما از اندیشمندانی بودهاید که واقعهی «رکود شدید اقتصاد آمریکا» در سالیان بیست بر نوشتهها و افکارتان بسیار تاثیر گذاشته است و همچنین به نوعی نیز میتوان گفت که آن زمان را تجربه کردهاید. چه شباهیتهایی بین «رکود شدید اقتصاد آمریکا» در آن سالیان و «بحران اقتصادی» امروز جهان میبینید؟ شباهتهایی وجود دارد. کاهش رشد اقتصاد در دو سال گذشته خیلی بیشتر از رکود اقتصادی سالیان ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۳ در ایالات متحده بوده است. امروزه کلی انسان در جهان در فقر غذایی هستند و کلی انسان بیخانمان شدهاند اما عمق فاجعه هنوز با اندازهی آن چیزی که آن موقع رخ داد، نرسیده است. از نظر اقتصادی اما شباهتهایی وجود دارد. تصور من این است که آمریکا خودش را بهتر از رقبای اروپاییاش نجات خواهد داد و از این بحران فرار خواهد کرد. بهنظر شما «بحران اقتصادی» امروز جهان نتیجهی چیست؟ بهنظر من نتیجهی بحران رسانه در جهان است. رسانهها هستند که دربارهی بحران اقتصادی حرف میزنند. همین امروز در جهان بحران غذا وجود دارد که خیلی شدیدتر از بحران اقتصادی است و میلیونها نفر در جهان در بحران گرسنگی هستند اما کسی از آنها حرف نمیزند چون گرسنهها آدمهای فقیری هستند و کسی برایشان اهمیتی قائل نیست. علاوه بر آن، مثلا امروزه در جهان بحران تولید وجود دارد که آن هم بحرانی جدی و شدید است. کشورهای تولید کننده به خاطر بحران کارگری در کشورهایشان کارگاههای خود را به کشورهای ارزان بردهاند، به کشورهایی که کارگران آنها هنوز با حقوقاشان آشنا نیستند و راحتتر میتوان از کارگرهایشان کار کشید. این موضوع بدین معناست که این شرکتها هنوز تولید میکنند اما نه در کشور خودشان بلکه در یک کشور ارزان. مشکل دیگر امروز جهان این است که اقتصاد پولی شده است یعنی به جای تولید شاهد جابهجایی پول هستیم. این بحران نتایج خیلی اسفناکی در برداشته است، مثلا سرمایهگذاری و خرید را دچار بحران کرده. این موضوع به سالیان ۱۹۵۰ بر میگردد، به سالیانی که درصد کمی از سود از سرمایهگذاری بدست میآمد. محصولی در کار نیست اما چهل تا پنجاه درصد سود وجود دارد. پول است که در چرخش است. در سالهای ۱۹۷۰ یک مشکل دیگری هم اضافه شد، اینکه بازارها کنترل کنندهی جهان باشند و این خیلی احمقانه بود. از آن موقع است که جهان مدام از این بحران به آن بحران مواجه میشود و با پولی شدن اقتصاد روبرو شده است. قبلا چنین بحرانهایی در کشورهای جهان سوم بود اما حالا گریبانگیر خود سرمایهداران هم شده و به سراغ ایالات متحده هم آمده است. در آمریکا میتوان به بحرانهایی اشاره کرد که در وامگیری از بنگاههای اقتصادی ایجاد شده است. در آمریکا این روزها کسی نمیداند کدام طرف دارد ریسک میکند، این خود معضل بزرگیاست، اینکه نمیدانید شما دارید ریسک میکنید یا طرف مقابلتان. اینها همه نتایج اولیهی بحران اقتصادی است و نتیجهی دور و سالهای آینده آن ناکارآمدی بنگاههای اقتصادی خواهد بود. در آینده نزدیک بازار ریسکهای کوچکتری را متقبل میشود، بانکها وام نخواهند داد چون مطمئن نخواهند بود که پولشان بر میگردد یا نه. به همهی اینها باید ریسکهای سیستمی را هم اضافه کرد. همه به دنبال نفع خودشان هستند و کسی به نفع دیگران فکر نمیکند، کسی به این فکر نخواهد کرد که آیا اصلا طرف مقابل هم از این سرمایهگذاری نفع خواهد کرد یا نه. این پدیده خلاف هدف و تعریف بازار است. این روزها، ریسکها آنقدر بزرگ شده که از اختیار دولتها خارج شده است. این بحران مالی که موجب بحران اقتصادی شده حتی به سیاست هم لطمه زده است. فرق اینجاست که این بار بحران از کنترل دولتها هم خارج شده است. وضع حتی از این هم جلوتر رفته و بحران اقتصادی سیاست را هم تحت کنترل قرار داده است. مثلا به میزان کمکهای مالی دولت اوباما به صنایع ایالات متحده توجه کنید و به میزان پولی که اوباما در حال تزریق به صنعت آمریکا است. اوباما دارد این کار را میکند در حالیکه اقتصاددانان محافظهکار آمریکا یا کسانی که مثلا در والاستریت ژورنال قلم میزنند با این سیاستها آشکارا مخالفند. مشکل دیگری هم این روزها در آمریکا وجود دارد، مثلا سیستم بیمه در آمریکا دچار بحران عظیمی شده، بحرانی که اصطلاحا به آن میگویند: «ریسکهای بزرگ شکستناپذیر». چون برای مثال، شما وامهای زیادی میگیرید و سرمایهگذاریهای زیادی میکنید اما اگر شکست هم بخورید، سیستم مالیاتی به کمک شما میآید. بیمه این روزها شما را به ریسک کردنهای خطرناک ترغیب میکند. تا جایی که من مطلع هستم با روند جهانیشدن و اصولا پدیدهی جهانیشدن مخالفید. چرا؟ جهانیشدن یک عبارت تبلیغاتی است. باید معنایش را بیابیم. جهانیشدن یک معنای تکنیکی دارد و آن یعنی مهاجرت مردم از یک کشور به کشور دیگر. از این جهت که باید بگویم این اتفاقی است که همیشه افتاده و میافتد و مردمی که به اقتصاد و فرهنگ جاهای دیگر دنیا علاقهمندند به آن کشور مهاجرت میکنند اما قدرتها از بهکار گیری جهانیشدن به تعبیر یکپارچگی مخصوصی استفاده میکنند. یکپارچگی در سود شرکتهای چند ملیتی و یکپارچگی قدرتهای بزرگی که میخواهند منافع خود را یکپارچه کنند. من مخالف چنین جهانیشدنی هستم، سازمانهای اجتماعی نیز مخالف چنین جهانیشدنی هستند. اما کسانی که مثلا موافق مهاجرت مردم هستند، یعنی کسانی که موافق جهانیشدن واقعی هستند، قدرتها آنها را ضد جریان جهانیشدن مینامند. پس باید به معنای تبلیغاتی جهانیشدن نیز توجه کرد. همانطور که میدانید، اخیرا اجلاس سران کشورهای جی۲۰ در لندن تشکیل شد. این در حالیاست که کشورهایی نظیر ایران که آسیبهای دوچندانی از بحران اقتصادی دیدهاند، در این اجلاس حضور نداشتند. بهنظر شما چرا جی۲۰ به اضافهشدن ایران و کشورهای شبیه آن به این اجلاس خودداری میکند؟ جی۲۰ خودش به تنهایی یک تعارف است. قبلا جی۷ بوده، قبل از آن جی۳ بوده اما در واقعیت جی۱ است و آن هم ایالات متحده آمریکا است و تعارف باعث شده که اسمش را بگذارند جی۲۰/ چون با توزیع قدرت در جهان به سختی میتوان بهتنهایی تصمیم گرفت. تنها ایران نیست که کنار گذاشته شده. کل جهان است که کنار گذاشته شده. حتی تصمیمات جی۲۰ به نفع شرکتهای داخلی مردم جی۲۰ هم نیست بلکه بیشتر به نفع شرکتهای ایالات متحده است، از این جهت منافع خود مردم کشورهای جی۲۰ نیز کنار گذاشته شدهاند. تصمیماتی که قدرتها برای بخش اقتصادیاشان میگیرد ممکن است به ضرر جامعه باشد. اجازه بدهید که بحث را عوض کنم. جریان روشنفکری در ایران بسیار تحت تاثیر جریان روشنفکری در فرانسه بوده است. دخالت امیل زولا در مسئلهی درایفوس و همچنین تفکرات ژان پل سارتر و میشل فوکو در ایران جایگاه خاصی دارند. تفاوت روشنفکری مثل شما با روشنفکرانی که از مفهوم روشنفکری فرانسوی تبعیت میکنند، در چیست؟ من هیچ احترامی برای مفهوم روشنفکری به معنای فرانسوی آن قائل نیستم. امیل زولا کار بزرگی انجام داد اما در نظر داشته باشید که افرادی مثل زولا در فرانسه بسیار نادرند. تعداد وسیعی از روشنفکران فرانسوی حامی قدرت حاکم بودهاند. ژان پل سارتر هم یکی از همان استثناها بود، مابقی روشنفکران کسانی هستند که به قدرت خدمت میکنند یعنی خدمتکار قدرت هستند. روشنفکر به این معنا نیست که فرد روشنفکر الزاما از ذهن باز یا از آگاهی خاصی برخوردار است بلکه یعنی کسی که فرصت مییابد حرفش را در جامعه بزند. این در حالیاست که بیشتر روشنفکران امروز حامیان قدرتها هستند. این ماجرا به انجیل برمیگردد. در انجیل آدمهایی بودند که ما امروزه بهشان میگوییم روشنفکر در حالیکه آنها پیامبر بودند و نه روشنفکر. پیامبرانی که نیروی شیطانی را مورد نکوهش قرار میدادند و از یتیمها حمایت میکردند، کسانی که خیلی بد با آنها رفتار میشد، در زندان بودند و کلی مورد اذیت و آزار قرار میگرفتند اما سالیان سال بعد، روشنفکران کسانی شدند که از قدرت حمایت میکردند و نهتنها با آنها بدرفتاری نمیشد، بلکه مثل کشیشهای آن موقع از قدرت هم برخوردار بودند و این موضوع تا به امروز ادامه پیدا کرده. در جهان سوم البته قضیهی روشنفکری تفاوت میکند چون تبلیغات وسیع در چنین کشورهایی ساز و کار تبلیغات در ایالات متحده را ندارد. روشنفکرانی که صادقند و از حقوق بشر حمایت میکنند. مثلا به کشور ترکیه نگاه کنید. مثل یاشار کمال؟ بله، یاشار کمال نمونهی خوبی است. او خیلی شجاعانه از کردهای ترکیه که تحت فشار هستند، دفاع میکند. نویسندگان، آکادمیسینها و روزنامهنگاران و ناشران زیادی هستند که امروزه در ترکیه تحت شرایط بسیار سختی کار میکنند اما در غرب نشانی از آنها نمیبینید، خصوصا در فرانسه. 88/12/06 :: 1 ::
نويسنده : محمدرضا آزادی
![]() عمران صلاحی برای سالنامه 1372 مقاله مفصلی در معرفی نشریه توفیق و هنرمندان شاخصی که با آن همکاری داشتند تهیه کرده بود که خواندن آن (البته در صورت در اختیار داشتن سالنامه نایاب 1372) علاوه بر جذاب بودن، از نظر تاریخی (تاریخ طنز و تاریخ سیاسی آن دوران) بسیار پربار است. صلاحی در این مقاله سالهای انتشار توفیق را به سه دوره تقسیم کرده که دوره دوم آن به صاحب امتیازی محمدعلی توفیق بوده. به بهانه سالگرد درگذشت این عضو از خانواده توفیقها بخشهایی از این دوره را انتخاب کردیم که در ادامه مشاهده میکنید. متن کامل مقاله 39 صفحه است و علاوه بر موارد ذکر شده شامل نمونه کارهای انتخاب شده از نشریات توفیق هم میباشد: ــ اگر ميخواهي روح من در آن دنيا شاد باشد، چراغ اين مؤسسه را روشن نگاهدار. و محمدعلي چنان كرد كه پدر گفته بود و حسين توفيق واقعاً شادروان شد! محمدعلي با كمك دوستان پدرش روزنامه را به همان سبك و سياق تا پس از شهريور 1320 منتشر ساخت. توفيق، اولين توقيف را در آبانماه همان سال دشت كرد و با همين توقيف دوره اول توفيق به پايان رسيد. از آن پس ديگر نام «توفيق» مترادف با «توقيف» بود. اين روزنامه در دهه بيست بيش از ده بار توقيف و تعطيل شد و مديرش راه زندان را خيلي خوب بلد بود! در شماره 17 توفيق سال 22 ميخوانيم: «توفيق، فكاهي نامهاي است بيطرف و مستقل منتسب به هيچ حزب و جمعيتي نميباشد و هركسي كه در اين بيطرفي و استقلال شك بياورد، مورد نفرين شديد ما قرار خواهد گرفت.» توضيح براي اين است كه توفيق را به جناح چپ نچسبانند. ... اوضاع اين دوره درهم و برهم است، ما هم اين قسمت را درهم ادامه ميدهيم، مثل بعضي از ميوهفروشها. لطفاً سوا نفرماييد. در آينه توفيق اين سالها آن چه ميبينيم: گراني و كمبود كاغذ، گراني و كمبود نان، احتكار توقيف مطبوعات، لهستانيهاي مقيم ايران، تغيير پيدرپي كابينهها، نطق نمايندگان مجلس، وفور گداها، دكتر ميلسپو آمريكايي (وزير ماليه ايران!) نمايندگي خانمها، كوپن قند و شكر و چاي، وقايع هفده آذر( به بهانه كمبود نان)، قوام السلطنه، جنگ جهاني دوم، ليموناد و سينالكو، سربازان هندي، كتابهاي نشريات برياني (آرسن لوپن، جينگوز رجائي)، شپش تيفوس، لاتها و چاقوكشها، جنگ احزاب، زد و بندهاي سياسي، شستن رخت در جوي آب، خفقان مطبوعات، كشمكشهاي مطبوعات، انتخابات دوره چهاردهم، كوپن ترياك، حضور نيروهاي بيگانه، مستشاران آمريكايي، ورود ايران به جنگ، هيتلر، وقايع آذربايجان و كردستان، بمبهاي امريكايي بر فراز ژاپن، آگهيهاي بخاري نفتي، تأتر، كراوات، و اين آگهي: (ايرومنيزي) مسهل شيرين و معطري است كه يك بسته خوراكي آن يبوست مزاج را برطرف ميكند. توفيق 8 صفحه دارد و قيمتش سيشاهي است. از شماره پنجم كاغذش از كاهي تبديل به سفيد ميشود و آگهيهاي بيشتري ميپذيرد. از شماره دوازدهم سال 22 نام «پرويز خطيبي» به عنوان مدير داخلي چاپ ميشود و تا شماره بيست و سوم نامش وجود دارد.توفيق هر چه پيش ميرود، سياسيتر ميشود. ...در اولين شماره سال بيست و پنجم عكس شش نفر به عنوان اعضاي اصلي هيأت تحريريه چاپ شده است: 1) محمدعلي توفيق 2) ابولقاسم حالت 3) نورالله خرازي 4) علي زرين قلم 5) كريم فكور 6) علامه شابدالعظيمي. در اين شماره حسين حسيني (خروس اخته)، اسدالله شهرياري (شبكور)، علي سرودي، فرات، قلزم، محمدعلي رياضي، كاظم رجوي، و صابر همداني اشعاري دارند. شعر صابر كاملاً جدي است. كاريكاتور روي جلد شماره 8 توفيق (چهرشنبه 27 آذر 1325) مربوط است به سقوط پيشهوري كه توفيق از اين پس نسبت به او موضع منفي دارد، برخلاف سابق. در همين سال، پيش پردهخواني در تأترها و راديو تهران و نيز تصنيف سازي و تصنيف خواني رواج دارد. در اين زمينه دو تن از توفيقيون شهرت بيشتري دارند: پرويز خطيبي و كريم فكور. در شماره 13 توفيق سال 25 آگهي فكاهي جالب چاپ شده است. ![]() ...اين جانبان مديران جرايد كاريكاتوري كه به علت تأخير افتتاح مجلس شوراي ملي چندي در انتظار سوژههاي نو سماق مي مكيم، جداً عليه دولت كه باز هم در گشودن مجلس تاتي تاتي ميكند اعتراض نموده و تقاضا داريم هر چه زودتر و به هر ترتيب كه هست و صلاح ميدانند، اين سوژهداني دائم را افتتاح و ما را از خطر «بيسوژهاي» مصون فرمايند... مدير توفيق ـ مدير تهران مصور ـ مدير اميد ـ مدير قلندر ـ مدير آشفته ـ ( يويو صاحاب سابق) و عدهاي ديگر از مديران جرايد. آزادي بيان! سخن از گوجه و انجير و هلو بايد گفت ز بلال و ز خيار و ز كدو بايد گفت چون هوا گرم شود، از مزه ماست و خيار چون هوا سرد شد از كشك و لبو بايد گفت چون نبايد سخن از جنگ دو كشور گفتن لاجرم قصه جنگ زن و شو بايد گفت چون رجالند در اين جا همه در زير لحاف نكتههايي از لحاف و ز پتو بايد گفت آن چه برخورد به جايي نكند پرت و پلاست «رپتوهاي رپتوهاي رپتو» بايد گفت حرف خونخواري و خونخوار نميبايد زد حرف پر خوردن مرد شكمو بايد گفت پارگي را به صراحت نتوان فاش نمود به كفايت سخن از طرز رفو بايد گفت از رقيبان سياسي نتوان گفت سخن سخن از جنگ و نزاع دو هوو بايد گفت «خروس لاري»توفيق سال 41 ...دفتر دوم توفيق چگونه بسته ميشود؟ اين گونه: «مهدي بهشتيپور» مينويسد: «توفيق خط سياسي خود را در دوران مصدق پيدا كرد و از دولت ملي دكتر مصدق حمايت كرد. بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 روزنامه توقيف شد و محمدعلي توفيق هم همراه عدهاي از روزنامهنگاران چند ماهي در قلعه فلك الافلاك گذراند...» «غلامعلي لطيفي» از روز كودتا چنين تصويري دارد: «... غروب روز چهارشنبه بيست و هشتم مرداد 1332، تمامي آن روزنامهها، كه در طول آن دوازده سال پروبال گرفته بودند، اعم از طنز و نيمه طنز، رنگين و بيرنگ، در سطح آسفالت خيابانهاي نادري و استامبول ديده ميشدند، كه پس از غارت و تخريب كيوسكهاي روزنامه فروشي توسط كمپرس سواران چماق به دست با عبور «كامانكار»هاي ارتش به اين سو و آن سو پرتاپ ميشدند.» پيشنهاد تبديل اسامي! جناب «ته لشكر سه بوق» معاون «وزارت دفاع» به يكي از مخبرين جرايد فرموده بودند كه: چون در اين دوره نيروهاي نظامي فقط براي «دفاع» ملي ميباشند و نام «جنگ» چندان خوشايند نبود، لذا اسم «وزارت جنگ» كه انسان از شنيدن اسمش ياد جنگ و كشت و كشتار ميافتد، به وزارت «دفاع ملي» مبدل گرديد. ما پيشنهاد ميكنيم كه اسامي تانكها و توپها و مسلسلها و ساير اسلحههاي مخوف ارسالي دولت ينگه دنيا نيز عوض شود تا منبعد بر اثر شنيدن اسامي آنها مو بر اندام مردم سيخ نشود. 1)تنك شرمن: فرشته آزادي! 2)مسلسل خودكار: امنيت اجتماعي! 3)گلوله: چاشت ملل صلح طلب! 4)فشنگ: راحت حلقوم! 5)خمپاره: شكرشكن! 6)بمب: شكرپاره! 7)نارنجك: نگهبان صلح! 8)تفنگ: دوست گرامي! 9)بازوكا: عدالت عمومي! شماره 29 توفيق سال 31 سالنامه گلآقا تاريخ : پنجشنبه ۸ بهمن 1388 88/11/10 :: 23 ::
نويسنده : محمدرضا آزادی
هست پست و مقام، خواب و خيال
اندر اين روزگار قحط رجال
اين مديران كه صاحب كلهند به تو پست معاونت ندهند
نرسد هر كسي به حد نصاب دارد اين پست ها حساب كتاب
بايد البته بود بايسته وانگهي كاردان و شايسته
با مدير آشنا، به ضرس يقين اهل يك فرقه ای، مضاف بر اين
مدتی پيشتر، گرفته ژتون نام فاميلی اش دهان پر كن
نيست در انتخاب آدم پاك ابدا مدرك و سواد، ملاك
بعد سالی كه پايه اش شد سفت می شود دكترا براش گرفت
شصت تا دستيار خواهد داشت به تخصص چه كار خواهد داشت
پست هاي كليدی مرسوم هست مخصوص عده ای معلوم
بعضا اين پست ها كه مرغوب است می شود جابه جا و دست به دست
ليكن اين پست ها، به شكل عجيب نرسد مطلقا به غير و غريب
مثل ما را فرا نمي خوانند چون ز ما بهتران فراوانند
آن كه رم زين رسوم نغز كند بايد اصلا فرار مغز كند!
88/11/10 :: 23 ::
نويسنده : محمدرضا آزادی
نشريه معتبر «کايه دو سينما» برگزيد
«10» کيارستمي در ميان 10 فيلم برتر دهه گذشته سينماي جهان نشريه سينمايي معروف «کايه دو سينما» فرانسه در تازه ترين شماره اش، فهرست 10 فيلم برتر دهه گذشته سينما را معرفي کرد که فيلم «10» ساخته عباس کيارستمي کارگردان ايراني برنده نخل طلاي کن در رتبه دهم قرار گرفته است. در اين فهرست، فيلم «جاده مالهلند» ساخته «ديويد لينچ» محصول سال 2001 در رتبه اول ديده مي شود. «جاده مالهالند» در سال 2002 نامزدي اسکار بهترين کارگردان را براي «ديويد لينچ» به همراه آورد. اين کارگردان امريکايي جايزه بهترين کارگرداني جشنواره کن را براي اين فيلم گرفت و در جوايز سزار فرانسه نيز عنوان بهترين فيلم خارجي را کسب کرد. «فيل» به کارگرداني «گاس ون سنت» محصول سال 2003، برنده نخل طلا و بهترين کارگرداني جشنواره کن دومين فيلم برتر دهه گذشته سينما معرفي شده است. «بيماري گرمسيري» ساخته «آپيچاتپونگ ويراستاکول» محصول سال 2004، برنده جايزه هيات داوران جشنواره کن بالاتر از «ميزبان» به کارگرداني «بونگ جون هو» محصول 2006 در رتبه سوم قرار دارد. «سابقه خشونت» ساخته «ديويد کراننبرگ» محصول سال 2005 و «راز دانه» ساخته «عبداللطيف کچيکه»، محصول سال 2007، برنده بهترين کارگرداني از جوايز لومير فرانسه و برنده پنج جايزه از جشنواره ونيز در رتبه هاي ششم و هفتم قرار دارند. «غرب راه آهن» ساخته «وانگ بينگ» (2003)، «جنگ دنياها» ساخته «استيون اسپيلبرگ» (2005) و«دنياي جديد» ساخته «ترنس ماليک» (2005) ديگر فيلم هاي برتر دهه گذشته سينماي جهان از نگاه نشريه سينمايي «کايه دو سينما» هستند 88/11/10 :: 23 ::
نويسنده : محمدرضا آزادی
88/11/10 :: 23 ::
نويسنده : محمدرضا آزادی
همایش جهانی درباره حاكمیت بر اینترنت
بیش از 200 تن از مقامات ارشد دولتی، تجاری، و جامعه مدنی در «همایش جهانی درباره حاكمیت بر اینترنت» شركت كردند. این همایش از 25 تا 26 مارس 2004 توسط «نیروی ویژه فناوریهای اطلاعاتی و ارتباطی ملل متحد» UN-ICT Task Force برگزار شد. طبق اعلامیه خبری سازمان ملل متحد، قصد از برگزاری این همایش كه در مقر سازمان ملل در نیویورك برپا شد، «كمك به رایزنیها و مشورتهای جهانی و زمینهسازی تشكیل یك گروهكاری درباره حاكمیت بر اینترنت» بود. این گروه كاری قرار است توسط كوفیعنان، دبیركل ملل متحد، ایجاد شود و گزارش كار خود را به دومین اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی(تونس، 2005) ارائه دهد.
![]()
آقای كوفیعنان، دبیركل سازمان ملل متحد در مراسم افتتاحیه همایش در روز 25 مارس گفت: موضوعات مربوط به حاكمیت بر اینترنت بسیار زیاد و بسیار پیچیده است اما علاقه مشترك همه جهانیان این است كه امنیت اینترنت تضمین شود و قابلاعتماد باشد. نكته مهم دیگر این است كه برای حاكمیت بر اینترنت باید مدلهای مشاركتی و دربرگیرنده همه ایجاد شود. این محیط ارتباطی باید در دسترس مردم جهان و پاسخگوی نیازهای آنان باشد. برد و كشش كنونی آن به شدت ناعادلانه است و اكثریت عظیم مردم جهان هنوز از آن بیبهرهاند.
![]()
«وینتون سرف»، نایبرئیس امسیآی و به قول «خوزه ماریا فیگورس اولسن» (رئیس ICT Task Force) «یكی از پدران اینترنت» طی سخنانی گفت كه اینترنت به شكل آزاد و باز شكل گرفت؛ بدون مداخلات زیاد دولتی یا دیگر نظارتها، زیرا قواعد فنی آن بهطور باز شكل گرفت و داوطلبانه بهكار گرفته شد. ساختار باز اینترنت خود سوختباری برای تحول آن بود، بهطوری كه مشاركتكنندگان در آن بهرهبرداری و توسعه آن قادر بودند با ایدهها و كاربردهای جدید در تحول آن سهم داشته باشند.
![]()
![]()
![]()
«مارك فورر»، سرپرست وزارت ارتباطات سوئیس، بخش خصوصی و جامعه مدنی را فراخواند تا در مرحله دوم اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی در تونس مشاركت كامل داشته باشند. به اعتقاد وی حضور بخش خصوصی در به اجرا در آمدن نقشه عمل اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی بسیار ضروری است و این بخش به همراه جامعه مدنی باید در تدارك مرحله دوم اجلاس در تونس شركت فعال داشته باشد. «فورر» گفت: وقتی یك سیستم خوب كار میكند نیازی به اعمال حاكمیت یا ایجاد مقررات نیست. سیستم فعلی خوب كار میكند، ICANN خوب كار میكند، الان بیشتر به این نیاز است كه روی مسائل خاص نظیر حقوق مالكیت، تجارت الكترونیكی، حریمخصوصی، قواعد و قوانین قراردادها و امنیت اینترنت متمركز شویم و در ضمن مشخص كنیم كه دولتها چه نقشی باید داشته باشند.
![]()
![]()
![]()
برگرفته از سایت ایران و جامعه اطلاعاتیhttp://iranwsis.org88/11/04 :: 18 ::
نويسنده : محمدرضا آزادی
مصاحبه اختصاصی تبیان با اسماعیل میرفخرایی
اسماعیل میرفخرایی را همه دوست دارند،چرایش را نمی دانم. شاید به خاطر صداقتی باشد که در لحن کلامش وجود دارد و احترامی که برای شعور بیننده اش قائل است؛ چیزی که این روزها از مخاطب دریغ می شود. اسماعیل میرفخرایی را به عنوان مجری می شناسند بی آن که بدانند او مدرس رادیو و تلویزیون در دانشگاه های ایران، استرالیا و آمریکا بوده است و PHD خود را در رشته ارتباطات از دانشگاه Curtin استرالیا گرفته و لیسانس و فوق لیسانس رادیو و تلویزیون را از دانشگاه ایلینوی آمریکا دریافت کرده است. برای ما که می خواستیم درباره برنامه های گفتگو محور و ژانر تلویزیونی "تاک شو" بدانیم بهترین گزینه دکتر میرفخرایی بود؛ کسی که در این رابطه صاحب تجربه است و دانش. اسماعیل میرفخرایی بر عکس مجری های نوپای امروزی آدم بی حاشیه ای است، برای کارش کنج دنج برنامه های علمی را انتخاب کرده اما اهل کتمان هم نیست؛ انتقادش را با همان بیان خاص خودش می گوید. به هر حال ما به بهانه معرفی برنامه های "تاک شو" با دکتر میرفخرایی وارد گفتگو شدیم اما به آسیب شناسی رسانه ملی رسیدیم. مطلبی که در مقابل شماست قسمت اول این گفتگو است و شما می توانید ادامه آن را فردا در تبیان بخوانید: شما اولین مجری تلویزیون ملی ایران هستید و در کنار تهیه و تولید برنامه تلویزیونی، مدرس علوم ارتباطات و دارنده مدرک دکتری ارتباطات هم هستید با این تفاصیل اولین سوال ما این است که "تاک شو" یعنی چه واین برنامه ها چگونه شکل گرفتند؟ برای جواب دادن به این سوال باید به گذشته و تاریخ تلویزیون برگردیم. اوایل فعالیت تلویزیون در آمریکا، شبکه های تلویزیونی برای پخش موسیقی و برنامه های هنری، واحدهای سیارشان را به خارج از استدیوها می فرستادند و برنامه ها را مستقیما از آن جا پخش می کردند. درحوالی دهه 30 تصمیم گرفتند به جای انتقال واحد سیار به خارج، استدیوهای بزرگی را برای تولید برنامه تاسیس کنند. اولین سری برنامه هایی که در کنار بخش های خبری شکل گرفت برنامه هایی بود به نام "تاک شو". تاک شوها یک مجری اصلی داشتند که در استدیوی تلویزیون می نشست و گروه موسیقی و مهمانان متعددی می آمدند که به انتخاب مجری و با توافق او به برنامه دعوت می شدند. والبته مجری یک مجری ساده نبود بلکه یک تهیه کننده ارشد بود. این برنامه ها یک نویسنده یا گروه نویسندگان هم داشت که برای مجری جوک می نوشتند این مجموعه، تیم تولید کننده تاک شو را تشکیل می دادند، از این شکل برنامه انشعاباتی پیدا شدند مثلا بعضی ها تاک شوهای سیاسی تولید کردند و بعضی تاک شوهای علمی و ... این تاک شوها یک ساعت تا یک ساعت ونیم طول می کشید و مهم ترین آن "شو جانی کارسون" بود که حدود 50 سال هر شب دو ساعت برنامه داشت. ما با شومن جماعت مشکل فرهنگی داریم چون در جامعه ی ما شومن مترادف شده با یک آدم لوده و پشت هم انداز. برای همین کسی دوست ندارد در محیط فرهنگی رسانه، شومن بشود. با این حساب تولید یک برنامه تاک شو سخت ترین و پیچیده ترین کار تلویزیونی استدقیقا و توجه بفرمایید دعوت از مهمانان، تهیه مطالب، ارکستر موجود و ساماندهی افراد شرکت کننده به توانایی زیادی نیاز داشت لذا موسساتی برای تهیه این برنامه ها تاسیس می شد که وابسته به آن سازمان تلویزیونی مثل bbc و abc و... بود و تلویزیون از مجریش به عنوان میزبان اصلی یا MC - Master of ceremony - استفاده می کرد. برنامه مثل یک مهمانی بزرگی می شد که هم مردم را سرگرم می کرد و هم در بین آن آگهی بازرگانی پخش می شد. در بین این مهمان ها سیاست مدار، معاون رییس جمهور، هنرپیشه های زیاد، آهنگ ساز، فوتبالیست و ... حضور داشتند. ما در ایران تاک شو به این معنا داشته ایم؟
نه. ولی بعضی برنامه های ما به تاک شو نزدیک می شدند مثل برنامه آقای رشید پور. البته این برنامه دیگر آن ارکستر و شرایط خاص تاک شو را نداشت. یا برنامه ورزشی 90 که آقای فردوسی پور اجرا می کنند می تواند نزدیک به یک شو ورزشی باشد چون جنبه نمایشی هم دارد منتها دیگر تاک شو نیست. اگر بخواهیم تاک شو را به طور دقیق تر بررسی کنیم باید بگوییم مجله ای است که همه چی دارد و عمومی است. اما برنامه های ما معمولا تخصصی هستند مثلا علمی و یا ورزشی اند اما تعدادی هم هستند که جنبه عمومی دارند مثل "ارتباط ایرانی". این برنامه اگر چه علمی بود اما سعی کردیم بیان و ساختارش را نرم کنیم تا بیننده با آن راحت باشد. بازهم تاکید می کنم؛ این برنامه ها -با تعریفی که در غرب از آن ارائه کرده اند- تاک شو نیستند بلکه بیشتر برنامه های گفتگو محور و مصاحبه ای هستند. برای نزدیک شدن به شرایط ایده آل تولید "تاک شو" چه مقدمات و امکاناتی لازم است؟برنامه های ما الآن در طبقه تاک شو قرار نمی گیرند چون آن mc و مجری که بر همه ارکان برنامه تسلط داشته باشد وجود ندارد چون یا مسئولان نمی خواهند یا سیاست های ما اجازه نمی دهد و ترکیبی از موسیقی شادی و جوک و این ها که توسط مقامات تلویزیون و هنجارهای اجتماعی پذیرفته نیست، شکل نگرفته. در گذشته آقای فرخ زاد شو درست کرد اما این برنامه تاک شو نبود اینها خواننده دعوت می کردند و به اصطلاح این آقا می شد شومنی که جوک تعریف می کرد و خواننده ها را برای اجرا دعوت می کرد و... اما در مقابل، تاک شوی آقای دیک کبد در آمریکا را می بینیم. دیک کبد خودش در مسائل سیاسی صاحب نظر بود آدمی بود که در انتخابات آمریکا تعیین کننده بود و در نتیجه او مثل بعضی آقایان فقط جوک نمی گفت او نظر شخصی اش را که با سیاست های سازمانش هماهنگ بود، به روش یک شومن اجرا می کرد. کسی به مجری نمی گوید چی خوب است و چی بد است اما وقتی از بالا افتادی پایین تازه می آیند سراغت در نتیجه مجری ما بندبازی است که باید در محدوده نامشخصی مانور کند و باید محدوده ها را شخصا پیدا کند. چرا ما برنامه های تاک شو را با نگاه به این الگوی منطقی تولید نمی کنیم؟اول این که فرهنگ ما اجازه نمی دهد. پیش از انقلاب وقتی فرخزاد میرفت به جایی مثل چهارراه حسن آباد، مردم اذیتش می کردند و وقتی مرد، مردم گفتند که وای عجب فیلسوفی بود! در نتیجه ما با شومن جماعت مشکل فرهنگی داریم چون در جامعه ی ما شومن مترادف شده با یک آدم لوده و پشت هم انداز. برای همین کسی دوست ندارد در محیط فرهنگی رسانه، شومن بشود.
فکر می کنم این مساله ریشه سیاسی هم داشته باشدبله. در زمانی که رادیو - تلوزیون ما دولتی است و مجری نمی تواند از آن سیاست ها فاصله بگیرد، مجبور است با محدودیت هایی بر صفحه تلویزیون حاضر شود. یک گوشی هم بهش می دهند و در گوشی مدام می گویند این را بگو، آن را نگو. مجری بیچاره هم حساب برنامه از دستش در می رود اما بالاخره بعضی با وجود این حساسیت ها جان می گیرند و راهشان را پیدا می کنند و حسن نیت و تسلطشان را به کار اثبات می کنند و پرواز های آرام و معینی می کنند؛ مثل همین آقای محمد جعفر خسروی که برنامه خوبی دارد و یا آقای شهیدی فر. اما باید بگویم این بنده خدایی که می نشیند آن جا مثل یک بند بازی است که باید مدام مراقب همه جوانب کار باشد و حق هم دارد که بترسد چون مدام از توی گوشی دعوایش می کنند که چرا لودگی کردی چرا تند رفتی و ... آن چیزی که به عنوان چارچوب ها نوشته شده بسیار کلی است و با اجرای برنامه جور در نمی آید. برنامه ساز مجبور است خودش این ها را برای اجرای زنده ترجمه کند ومجری باید آن قدر دانش داشته باشد که برای این کلیات مصداق پیدا کند.ضمنا بخشی از کار به درک مجری بر می گردد. گاهی هم مدیر شبکه یا گروه در استدیوحاضر می شوند تا از نزدیک هوای کار را داشته باشد... تو در این فضا نمی توانی شومن تربیت کنی. من همیشه خلبانی را مثال می زنم نقشه داده اند دستش که بر اساس نقشه برود اصفهان اما مدام در گوشی بهش می گویند چپ برو، راست بیا. خب این ادم می زند به کوه... برای اصلاح این مسائل چه باید کرد؟محدوده شو و سیاست های کار باید مشخص باشد، تا این مجری بدبختی که باید همه را اداره کند بتواند در همان محدوده پرواز کند. یعنی الان این محدوده ها مشخص نیست؟نه دیگر - البته من الان 5-6 ماهی است با تلویزیون همکاری ندارم- مشکل این جاست که کسی به مجری نمی گوید چی خوب است و چی بد است اما وقتی از بالا افتادی پایین تازه می آیند سراغت در نتیجه مجری ما بندبازی است که باید در محدوده نامشخصی مانور کند و باید محدوده ها را شخصا پیدا کند. آن چیزی که در غرب برای هر ایستگاه تلویزیونی به اسم استایل بوک وجود دارد و حدود و ثغور کار را مشخص می کند در تلویزیون ایران تدوین نشده؟نه، آن چیزی که به عنوان چارچوب ها نوشته شده بسیار کلی است و با اجرای برنامه جور در نمی آید. برنامه ساز مجبور است خودش این ها را برای اجرای زنده ترجمه کند ومجری باید آن قدر دانش داشته باشد که برای این کلیات مصداق پیدا کند.ضمنا بخشی از کار به درک مجری بر می گردد؛ مجری نباید با تیمسار مملکت بنشیند شوخی قلقلکی بکند که برش دارند... چه تفاوتی بین فرهنگ ما با غربی ها وجود دارد که برنامه های تاک شو در آن جا به سرعت جا افتاد ولی در ایران هنوز با تاک شو کنار نیامده ایم؟در آمریکا یا استرالیا که من زندگی می کردم مردم انقدر به فکر کار و زندگی هستند که در طول روز ارتباطات درد دلی و شخصی وجود ندارد. مردم مثل ماشین کار می کنند مثل ما نیستند که در اداره و در وقت کار، می نشینیم با هم درد دل می کنیم. در نتیجه شومن غربی ها می شود آن آدمی که در روزها دور بر ما هست. اما در کل ملتی که توی تاکسی همه حرف هاشان را می زنند در کوچه با همدیگر رفیق هستند دیگر چیزی برای شومن نمی ماند که شب ها نمایشی کند . پس این بخش قضیه چیزی است که به فرهنگ ما بر می گردد. بنابراین همانطور که ما تا چند سال پیش به روانشناس نیاز نداشتیم به شومن هم نیازی نداریم اما غربی ها اینگونه نیستند، چون همه ما ایرانی ها به نوعی شومن هستیم. پس می شود گفت ما در کل به تاک شو نیاز نداریم و ضرورتش هم احساس نمی شود.به آن معنی که فرنگی جماعت نیاز دارد نه. مثلا این که جوک بگویند و بخندند نه. یکی از چیزهای سخت ایرانی ها خنداندن ایرانی هاست. زود گریه می افتند ولی خنداندن ما مشکل است اما آن فرنگی به کوچکترین چیزی می خندن. اما در زندگی جدیدی که البته از آن خوشحال نیستیم، این نیاز دارد ایجاد می شودبله روابط محدود می شود آدم ها از همدیگر می ترسند به نظر می رسد اگر تلویزیون ها هشیار باشند و شومن های مورد اعتماد انتخاب کنند و در محدوده های فرهنگی برنامه اجرا کنند مشتریش پیدا می شود. مشتری ما یک مشتری سیاسی ناقصی شده که اینجا سرگرم می شود اما خبرش را از جای دیگر می گیرد. روز ها در تاکسی می بینید همه سیاستمدارند و بعد یک دفعه این سیاست مدار و فیلسوف کل، از چراغ قرمز هم رد می شود. شرایط سیاسی موجود چطور روی ذائقه مردم تاثیر می گذارد؟یکی از بزرگترین مشکلات ما این است که مردم به شدت سیاسی شده اند. رو می آورند به همه تلویزیون ها و رادیو هایی که در داخل و خارج است و شب ها می نشینند پای این سریال های خودمان که با هزینه های هنگفت تولید شده ولی برنامه خبری مردم، از شبکه هایی مثل بی بی سی و صدای آمریکا تامین می شود که دلشان برای ایرانی نسوخته و بازار گرمی می کنند برای روز مبادا و در این جنگ مغلوبه، مشتری ما یک مشتری سیاسی ناقصی شده که اینجا سرگرم می شود اما خبرش را از جای دیگر می گیرد. روز ها در تاکسی می بینید همه سیاستمدارند و بعد یک موقع می بینید این سیاست مدار و فیلسوف کل، از چراغ قرمز هم رد می شود... از بعد تولید چطور؟ برنامه های گفتگو محور ما چقدر از حالت ایده آل فاصله دارند؟این قضیه خیلی مفصل است خلاصه اش این می شود که در تلویزیونهای مدرن همه چیز به سمت سادگی پیش می رود اما در تلویزیون های ما دکورهای سنگین و شلوغی می سازند که بیشتر به درد تئاتر می خورد تا تلویزیون، مثلا یک نردبان می گذارید این کنار یک تابلو می گذارید آن طرف که اصلا لزومی ندارد. تصور می کنم دکورهای ما دچار نوعی کج سلیقگی شده اند و مخاطب را خسته می کنند. مشکل کارگردانی هم داریم چون این نوع شوها تکست ندارند و گاهی کارگردان حواسش پرت می شود و یا دچار مبالغه می شود. خود شما در ارتباط ایرانی این مسائل را رعایت کردید؟بله یکی از چیزهایی که من به تصویربردارم گفتم این بود که وقتی آقای محسنیان صحبت می کند می خواهم او را مثل یک عکس معمولی نشان بدهید. ادا درآوردن کارگردان باعث می شود مخاطب محتوا را از دست بدهد. شوهای موفق دنیا - البته غیر از ویدیو پیپ ها- آدم ها را درست و حسابی نشان می دهند و شما این مشکلاتی را که ما داریم در آنجا نمی بینید. در اینجا وقتی یک آدم موفق را به برنامه دعوت کرده اید، کارگردان می خواهد هنرش را نشان بدهد، به تصویر بردار می گوید تصویر را از بغل بگیر، بعد می بینید که از تمام وجود یک آدم بزرگ و با شخصیت گوشش را به شما نشان می دهند، یا این که از توی یک پنجره یا سوراخ نشانش می دهند. گاهی مهمان هایی که به برنامه دعوت می شوند یا دعوت را رد می کنند و یا اگر می پذیرند حضور پیدا نمی کنند این مشکلی است که روز به روز تشدید می شود و این اواخر بیشتر هم شده، گویا نخبگان و مشاهیر جامعه نسبت به رسانه اقبالی نشان نمی دهند. به خاطر این که تلویزیون دولتی ما تک بعدی شده. می خواهم بی رودربایستی حرف بزنم، آبروی هر تلویزیونی خبر آن است. اگرتلویزون خبر را با ملاحظات معقول نگوید و خبر را کتمان کند اعتبارش را از دست می دهد. اعتبار اولین راه ارتباطی است. تلویزیون با نوع خبرها، فیلم هایی که می سازد ونوع مونتاژش تعیین می کند که نخبگان چقدر از او فاصله بگیرند، حتی آدم های غیر سیاسی هم به همین صورت هستند. انتخاب مجری خیلی مهم است و ما نمی توانیم صرفا به این دلیل که یک آقایی برنامه عروسی را اجرا کرده برای اجرای تلویزیونی دعوتش کنیم. مشکل ما این است که ما یک دفعه کسی را می پسندیم و فوری برای اجرا انتخابش می کنیم و نتیجتا طرف تا جایی پیش می رود که خودش را از بالا می اندازد پایین. این را هم اضافه کنم؛ از بعضی ها که تجربه حضور در برنامه های تلویزیونی را دارند می شنوم که می گویند گاهی سوالاتی که از ما می شود کارشناسانه نیست، پرت وپلا و کارشناسی نشده است. حتی رفتارهایی برنامه سازان نشان می دهند، مثلا کارشناسی که برای ضبط یک برنامه رادیویی می آید گاهی از این استدیو می برندش به آن استدیو و از آن استدیو می برند به این استدیو چون بالاخره قرار است آنتن این ده دوازده شبکه رادیویی خالی نماند و باید برنامه ای برای پخش داشته باشد، پس کمی هم بر می گردد به روش های اجرایی ما برنامه سازان. خیلی از برنامه های خارجی هستند که مهمان برنامه را از بین مشاهیر انتخاب می کنند. مثل "تاک شو" خانم آپرا وینفری که از رئیس جمهور بگیرید تا بازیگران مشهور هالیوودی طیف گسترده مهمانان او را تشکیل می دهند. در مقابل بعضی از برنامه های گفتگو محور هم مهمان هاشان را از بین مردم کوچه و بازار انتخاب می کنند؛ مثل همین کاری که مهران مدیری کرد. آیا در "تاک شوها" ملاک مشخصی برای دعوت مهمان هست؟ عامل شهرت چقدر اهمیت دارد؟ اگر شرکت دادن افراد عادی با دقت همراه باشد، شدنی است. حضور مردم عامی در تلویزیون لازم است. اما استفاده از مهمان های معمولی یک کلک دارد؛ کلکش این است که باید در کنار آن بقال و نانوا یک نویسنده هم باشد که برایش متن بنویسد تا او در برنامه از این متن ها هم استفاده کند، البته عملی کردن این طرح ساده نیست و به مهارت مجری و قدرت مدیریت تهیه کننده بستگی دارد تا برنامه علاوه بر جذابیت، یکی دو قدم ازسطح سواد جامعه بالاتر باشد. مثلا خوب است آن آدمی که در ارتفاعات یک برج مثل برج میلاد کار می کند را دعوت کنیم اما در کنارش یک استاد متالوژی هم باشد این ترکیب آدم عامی با نویسنده یا استاد باعث می شود که آن آدم ناشناخته با شغل ساده اش در جامعه مطرح بشود و البته با این کار سطح برنامه هم از سطح معلومات جامعه بالاتر می رود. کیفیت این دست برنامه ها به قدرت اجرای مجری و نوع طنز او هم بستگی دارد این طور نشود که مهمان برنامه از حضورش در آن برنامه پشیمان بشود، مثل تجربیاتی که گاهی در تلویزیون داشته ایم. ناگفته نماند که این ها همه اش حاشیه است، اصل این است که بخش های خبری مردمی بشود... از بعضی ها که تجربه حضور در برنامه های تلویزیونی را دارند می شنوم که می گویند گاهی سوالاتی که از ما می شود کارشناسانه نیست، پرت وپلا و کارشناسی نشده است. شما از کیفیت اجرا گفتید، می خواستم بپرسم که از نظر شما اجرای یک برنامه گفتگو محور غریزی انجام می شود یا تکنیک خاصی دارد. مثلا نیازمند نوعی کشمکش است و خط سیر آن بر اساس نقاط اوج و فرود طراحی می شود؟ اول بگویم که مجری نباید مهمان های برنامه را از بالا سر نگاه کند یعنی باید خاکی باشد و ژست نگیرد و برای مردم توی فرم نرود و دیگر همین هایی که شما گفتید یعنی هنرهای دراماتیک را بشناسد و موقعی که می فهمد برنامه دارد افت می کند یک کلکی سوار کند، مخاطب را به دنبال خود بکشاند و او را منتظر نگه دارد که آخر گفتگو به کجا می رسد و این مربوط می شود به زبلی مجری در حین اجرا. یک چیزی هم بگویم، انتخاب مجری خیلی مهم است و ما نمی توانیم صرفا به این دلیل که یک آقایی برنامه عروسی را اجرا کرده برای اجرای تلویزیونی دعوتش کنیم. مشکل ما این است که ما یک دفعه کسی را می پسندیم و فوری برای اجرا انتخابش می کنیم و نتیجتا طرف تا جایی پیش می رود که خودش را از بالا می اندازد پایین. در انتخاب و گزینش مجری باید ببینند که این آدم از نظر فرهنگی در چه سطحی است و آیا مقبول همه قشرهای جامعه هست یا نه. اجازه بدهید موضوع را کمی شخصی کنیم. خود شما تکنیک خاصی در گفتگو دارید؟ ... ما از بچگی این کار را کرده ایم اما در اجراهای خاص و برنامه های علمی که من بیشتر انجام می دهم، مهم دانش تخصصی است چون من قبل از تحصیلات رسانه ایم لیسانس بیولوژی گرفتم و برای همین در حیطه ی دانش تخصصیم کار می کنم. اگر من به جای آقای فردوسی پور برنامه نود را اجرا کنم آنا اوت می شوم چون دانشم نسبت به مقوله ورزش ضعیف است. برنامه های علمی هم همین طور هستند و مجری باید دانش کافی را داشته باشد نمی گویم مجری برنامه علمی باید دانشمند باشد، نه. ولی باید حدود و ثغور برنامه علمی را بلد باشد و بعد همین را ببرد در مسائل اجتماعی و فرهنگی، چون علم خشک و بی روح هم مردم را خسته می کند. بنده -اگر تعریف از خود نباشد- به خاطر نوع تحصیلات وسابقه اجرا، که از 19 سالگی تجربه کرده ام به طور اتوماتیک این تکنیک ها را اجرا می کنم، دوربین که روشن می شود من خودم را به مردم نزدیک می بینم و سعی می کنم سوال هایی بپرسم که هم پرت نباشد و هم بیننده تلویزیون بگوید: اه، من همین سوال را داشتم. یعنی تخصصم بعد از گذشت سال ها این شده که برنامه های علمی را بتوانم به زبان مردم بگویم. و در پایان می خواهم بدانم که الآن مشغول چه کاری هستید و چه برنامه ای برای آینده دارید ؟از صبح در خانه می نشینم و از این سایت به آن سایت می روم، خاطراتم را می نویسم و دوستان قدیم ام را که سال ها است از آن ها بی خبرم پیدا می کنم. 88/11/04 :: 18 ::
نويسنده : محمدرضا آزادی
موضوعات پیوندهای روزانه
پيوندها
لینک های مفید چت باکس |
|||||||||